لیست توصیفنامه ها25 بهمن 86 - 17:05 | |
سلام عرض شد |
29 آذر 86 - 17:34 | |
روی شما به سرخی انار ، شب شما به شیرینی هندوانه ، لبتان مانند پسته خندان ، عمرتان به بلندای شب یلدا ، و غم هایتان به کوتاهی روزش باد .یلدا آمد . شب یلدا مبارک .
** تقارن عید سعید قربان و شب همدلی پارسیان را به شما تبریک عرض می کنم ** |
17 مهر 86 - 21:40 | |
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید |
12 مهر 86 - 20:26 | |
روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر! |
8 مرداد 86 - 01:35 | |
یخ آب میشود
در روح من
در اندیشه هایم
بهار
حضور توست
بودن توست…
" تولدت مبارک...."
|
1 مرداد 86 - 06:14 | |
دوست عزیزم سلام
سالروز میلاد فرخنده ات را تبریک عرض میکنم. به امید داشتن زندگی خوب و پر بار، آرزو میکنم 120 سال در کنار خانواده زندگی پر باری داشته باشی.
داستان زیر هدیه ای است ناقابل از طرف بنده. موفق و موید باشید. در پناه حق
دختر بچه گیج گیج بود از اینهمه تناقض و حیرون مونده بود که کدوم یکی از حرف بزرگترا رو قبول کنه.
مثلا تا همین چند وقت پیش هر بار که دفتر نقاشیش رو خط خطی می کرد پدرش دعواش می کرد و میگفت که بابا جون خط کج نکش ! یادت باشه که همیشه خط صاف بکشی.
ولی امروز تو بیمارستان وقتی می دید که هر بار بقیه می گن که خط توی تلویزیونی که به مامانش وصل کرده بودند داره هر لحظه صاف و صاف تر می شه ، خط پیشونی پدر کج و کجتر می شد وبه همین خاطر از باباش پرسید:
بابا چرا ناراحتی؟ خط صاف که بد نیست؟ مگه خودت به من نمی گفتی که همیشه خط صاف بکش؟ حالا مامان هم داره خط صاف می کشه که!. پس چرا ناراحتی؟
گریه پدرش در اومد و رو به دختر گفت: دخترم این خطهارو خدا داره برای مامان می کشه .تازه بابا جون همیشه که خط کج بد نیست. لا اقل ایندفه خط کج خیلی خوبه . حالا برو از خدا بخواه که اون خطا رو کج کنه و گرنه دیگه مامانی رو نمیبینی.
دل دختر بچه هوری ریخت. اگه مامانی نباشه اونوقت من چیکار کنم!؟ به همین خاطر با همون زبون کودکی رو به خدا کرد و گفت: خدا جون من که سرازکار بابام در نمی یارم و حرفاش رو متوجه نمی شم. تا حالا بهم می گفت که خط کج بده . ولی امروز می گه که خط کج خیلی خوبه. تازه بابا می گه که اگه تو تو اون تلویزیون یه خط کج نکشی من دیگه مامانم رو نمی بینم. خدایا برای توکه اینهمه چیز رو آفریدی. مثل فیل که خیلی بزرگه! حالا برات سخته که فقط یه خط کج ناقابل تو تلویزیون بکشی!؟
نه عزیزکم اصلا سخت نیست. بیا اینم یه خط کج خیلی بزرگ تو تلویزیون فقط به خاطر تو . و این خط کج رو به عنوان هدیه تولدت از من بپذیر!!! این حرفی بود که کودک همون لحظه شنید و نمی دونست که از کجا ، ولی شنید؛ و از فردای همون روز بود که هر بار مادرش به مناسبت روز تولد دختر بچه کیک تولد می پخت هر سال می دید که یه خط کج بزرگ رو کیک به اون کوچیکی افتاده.
|











