تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
25 خرداد 87 - 10:35
حقیقت انسان به آنچه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن ناتوان است بنا بر این اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به نا گفته هایش گوش بسپار. "حیف است که ارباب وفا را نشناسی ما یار تو باشیم و تو ما را نشناسی حیف است عزیزم که تو با این همه احساس این پاکترین خلق خدا را نشناسی "
22 خرداد 87 - 14:17
زندگی لطف اجباری اما شیرین خداوند است آیا کار شما طاقت فرسا و خیلی سخته..سخت تر از کار این کودک؟؟، آیا حقوق و درآمد شما خیلی کمه؟حتی از این کودک؟؟...، آیا فکر می کنین تنها و غریب هستین ؟/بدون همدم؟؟؟، آیا فکر می کنین که تحصیل کردن کار شاق و سختیه و امکانات تحصیلی در جایی که هستین خیلی کمه؟؟حتی از؟؟؟... آیا احساس شکست و تسلیم شدن در برابر سختیها و مشکلات بهتون دست داده پس این پیرمرد چی بگه؟؟ ! زیر بار زندگی خمیده و نالان هستین...همیشه؟؟ آیا تو منطقه ای که هستین مترو یا اتوبوس نیست؟؟شاید هم ناراحتین از نداشتن ماشین شخصی؟؟ رودها در جاری شدن .وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند کوه ها با قله ها و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند وانسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق پس بار خدایا بر من رحم کن بر من که میدانم ناتوانم رحم کن باشد که خانه ای نداشته باشم باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم اما نباشد ، هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد و خداوند عشق را آفرید تا شکر گزار باشیم
11 فروردین 87 - 11:10
به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه در یاد ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود وقتی از آزار پاییز برگ و باغم گریه می کرد قاصد چشم تو آمد مژده ی روییدن آورد به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم ای تو یارم از گذشته یادگارم به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست در گریز ناگزیرم گریه شد معنای لبخند ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پلهای پیوند در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود باید از هم می گذشتیم برتر از ما عشق ما بود
11 فروردین 87 - 11:09
از قصه های کوتاه دیروز حرفی نیست از ابی نیلی اجرها هم وپیچ پیچ های اسلیمی ها ونه از لیلی نه از مجنون از صدای پای اب هم دیگر حرفی نیست شاید بی صداست چشمهای ما در شنیدن ان صدا ما هنوز در تشخیص یک نگاه مانده ایم ما هنوز در ابتدای ابی رنگ مانده ایم وفکر می کنیم چگونه می شود ارزان صدای پرنده ای که عاشقانه بخواند اری ما هنوز در گرانی
11 فروردین 87 - 11:09
خسته ام از نوشتن،از عشق ...از نوشتن از این همه دروغ... خسته ام از این کلمات کودکانه،از این دلخوشی های بچه گانه خسته ام از این مستی و سردرگمی...خسته از جستجو کردن ، فراموش کردن هستی ام ...وجودم...خسته از بازی های بچه گانه از بازی با این همبازی های بچه تر از خودم...خسته از دویدن... برای رسیدن...برای رسیدن به هیچ! خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق...از اعتیاد چشمانم به اشک. خسته از باور دروغی بنام عشق...خسته از این قمار ...از قمار دل...قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده...بازنده ای بیش نخواهی بود... قماری که در پایانش بجای مشتی اسکناس چکشی ردو بدل میشود که برنده با آن بر دل بازنده میکوبد... چکشی که فقط خرد میکند..و دست به دست منتقل میشود بازنده های قمار امروز شاید چکش به دستان قمار فردا باشند خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل...خسته از بریده شدن دستم به دست این خرده شیشه های مقدس...خسته از مرهم گذاشتن بر این زخم های کهنه،خسته از شنیدن صدا در دل...که هر از گاه غریبه ای بر آن میکوبد... خسته از نوشتن نام این رهگذران بر دیوار دلم با تیشهء عشق خسته از پاک کردن نام این رهگذران پس از رفتنشان ازاین سامان...خسته از کاروانسرا شدن دل و به زیر سوالرفتن عشق... خسته ام .. خستهء .. خسته
11 فروردین 87 - 11:08
به چشمان پریرویان این شهر به صد امید می بستم نگاهی مگر یك تن از این ناآشنایان مرا بخشد به شهر عشق راهی به هر چشمی به امیدی كه این اوست نگاه بی قرارم خیره می ماند یكی هم، زینهمه نازآفرینان امیدم را به چشمانم نمی خواند غریبی بودم و گم كرده راهی مرا با خود به هر سویی كشاندند شنیدم بارها از رهگذاران كه زیر لب مرا دیوانه خواندند ولی من، چشم امیدم نمی خفت كه مرغی آشیان گم كرده بودم زهر بام و دری سر می كشیدم به هر بوم و بری پر می گشودم امید خسته ام از پای ننشست نگاه تشنه ام در جستجو بود در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز رسیدم عاقبت آن جا كه او بود "دو تنها و دو سرگردان، دو بی كس" ز خود بیگانه، از هستی رمیده از این بی درد مردم، رو نهفته شرنگ ناامیدی ها چشیده دل از بی همزبانی ها فسرده تن از نامهربانی ها فسرده ز حسرت پای در دامن كشیده به خلوت، سر به زیر بال برده به خلوت، سر به زیر بال برده "دو تنها و دو سرگردان، دو بی كس" به خلوتگاه جان، با هم نشستند زبان بی زبانی را گشودند سكوت جاودانی را شكستند مپرسید، ای سبكباران! مپرسید كه این دیوانه ی از خود به در كیست؟ چه گویم! از كه گویم! با كه گویم! كه این دیوانه را از خود خبر نیست به آن لب تشنه می مانم كه ناگاه به دریایی درافتد بیكرانه لبی، از قطره آبی تر نكرده خورد از موج وحشی تازیانه مپرسید، ای سبكباران مپرسید مرا با عشق او تنها گذارید غریق لطف آن دریا نگاهم مرا تنها به این دریا سپارید **
__