چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! تولد مبارک
تو که در باور مهتابی عشق، رنگ دریا داری، فکر امروز باش. به کجا می نگری؟ زندگی ثانیه ایست، وسعت ثانیه را می فهمی؟ می شود مثل نسیم ، بال در بال پرستو، بوسه بر قلب شقایق بزنیم... هیچ کس تنها نیست ما خدا را داریم.....
سالها پیش مرد فروشنده ای كه از شهر بیرون رفته بود ، پس از بازگشت متوجه شد كه در غیاب او خانه و فروشگاه اش آتش گرفته و سوخته و بدین ترتیب تمام دارایی خود را از دست داده بود ، اما او چه كرد. لبخند زد و چشمانش را به سوی آسمان گرفت و گفت: خدایا ! می خواهی كه اكنون چه كنم ؟ روز بعد لوحی را بر ویرانه های خانه و فروشگاهش آویخت كه روی آن نوشته بود: فروشگاهم سوخت ! خانه ام سوخت! كالاهایم سوخت! اما ایمانم نسوخته است! فردا شروع به كار خواهم كرد!