لیست توصیفنامه ها29 اردیبهشت 86 - 07:20 | |
اشكی دگرندارم,خندیدنم به زوراست نفرین به هرچه قسمت,چشم دلم چه كوراست بر دل گفته بودم,دل به كسی نبندد گوشی كه بشنودكو,این دل چه بیشعوراست هردم گریه كردم تاحدجان سپردن گویی دواندارد, چشم خداچه كوراست ازعشق ناامیدم,تاكی دلم بسوزد گویی غم توبامن,همزادوجفت وجوراست دراسمان قلبم,دیگرستاره ای نیست تنهادعای این دل, یك مرگ سوت وكوراست |
21 اردیبهشت 86 - 15:36 | |
دوستت می دارم ترا این رسم شیدا بودن است
قطره می بارد ولی در عشق دریا بودن است
عشق در کل حلقه ای از هفت خوان زندگی است
زندگی مجموعه ای از زشت وزیبا بودن است
در پی لیلی شدن هم کار مجنون بودوبس
عاشقی عمری میان جمع تنها بودن است
نام اورا در شعر من ناخوانده می آید ولی
واژه لیلی فراتر از الفبا بودن است.
کاش می توانستم پرنده ای باشم پرواز کنم تا به سرزمین تنهایی برسم
آنجا آشیانه ای بسازم از برگ خاطرات تو وقتی دلم برات تنگ شد میام کنار پنجره
اتاقت میشینم ونگاهت می کنم وافسوس می خورم که ای کاش مال من بودی.
وقتی خوابت برد پر میزنم میام بالا سرت وپیشونیتو نوک می زنم بعد به آشیونه
بر می گردم و بی تو به سر می کنم
به امید پرواز فردا... |
11 اردیبهشت 86 - 01:04 | |
وقتی سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می كرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیكرد .
آخر كلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشكرم "و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینكار رو كردم. وقتی كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میكردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره كه بخوابه ، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با كسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم كه اگه زمانی هیچكدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، كنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون كریستالش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمی كرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشكرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یك هفته ، یك سال ... قبل از اینكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می كردم كه درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدركش رو بگیره. میخواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی كرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینكه كسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشكرم و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی كلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میكنه ، من دیدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج كرد. من میخواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فكر نمی كرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینكه از كلیسا بره رو به من كرد و گفت " تو اومدی ؟ متشكرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میكنم كه دختری كه من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری كه در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست كه اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میكردم كه عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم كه بدونه كه نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره.
ای كاش این كار رو كرده بودم ................. با خودم فكر می كردم و گریه !
اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نكشید ، عشق رو از هم دریغ نكنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نكنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.
|
9 اردیبهشت 86 - 16:17 | |
salam
nazgol khanom
|
9 اردیبهشت 86 - 10:25 | |
بانوی چاه ...
در اتاقی تاریک محبوسم
اتاقی سیاهتر از سبزی دشت
تلخ تر از آبی آسمان
زهر تر از موجی بیکران
هوایش مسموم هزاران تزویر
نوایش شیپور پیرمرد روز دیر
پنجره ها همسایه ماه
پرده پیچیده بر تارک غم
باد زوزه هزاران شیون
دیوارها به خدایی آسمان
تیز . نمناک . سرد
دستانم را می کشم تا آسمان
هنوز گرمند از دوری
این پایین هوا بوی تئفن دارد
بوی دروغ و تزویر
بوی مکری عاشقانه
بوی جلفی عروسکان
بوی لجنزار خشکیده بر پیراهن
کسی به بانو التفاتی ندارد
نگاهی آشنا به چشمانش نیست
تنش به زخم چاقوهای تیز
خونین دروغهای آشنای پیر
در خود پیچیده از سرمای این نا امیدی
گیسوانش بر میخهای هجوم ناتوانی
چشمانش منتظر یک نسیم
دلش تنگ یک دم راحت
که بر آید از سینه بی درد
چشمانش خشکیده از بی اشکی
که بگشاید لبانش را به کلامی
که فریادش برسد به وصالی
به وصال یک باد لاابالی
که بانو را به اوج پنجره کشاند
رهایش سازد از جرز تیز دیوار
تنش به مهتاب سرد آرام گیرد
به بوی دشت آرزوها پر بگیرد
همه خوابست خدایا
بانو تنهاست خدایا
ته این برج بی روزن بمیرد
دیو مرگ به بالینش جان سرد گیرد
بخندد چه بی پروا از خون تازه
تن بی جانش را بر دست گیرد
بلرزد دل پنجره از درد
دریده شود پنجره از سردی مرگ
دلش پاره شود مهتاب بی تاب
نفس تباهی در جرز دیوار جان گیرد
به ویرانی رود آرام آرام
تشنه لب ترک دیوار به خون نشیند
به خود ویران شود بی تاب از این غم
به گور بانو اشکی از سنگ ریزد
دلش پاره شود بشکند یاس
به روی سیاهی نقشی از نور بزاید |
9 اردیبهشت 86 - 05:32 | |
برای تو می نویسم : دیدگانم برای این آمده اند تا تو را تماشا كنند ،
برای تو می نویسم : لبانم برای این آمده اند تا نام تو را فریاد كنند ،
برای تو می نویسم : دستهایم برای این آمده اند تا به دور تو حلقه شوند ،
برای تو می نویسم : گامهایم برای این آمده اند كه به سوی تو بشتابند ،
برای تو می نویسم : قلب من برای این آمده است كه تو رو بستاید ،
برای تو می نویسم : دل من برای این آمده است كه تو را در خود بنشاند ،
برای تومی نویسم : جان من برای این آمده است كه به پای تو قربان شود ،
برای تو مینویسم : به جای دسته گل بزرگی كه فردا بر قبرم نثار می كنی ،
امروز با شاخه گل كوچكی یادم کن .
بجای سیل اشكی كه فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسم مختصری شادم کن
بجای آن متن های تسلیت گویی كه فردا در روزنامه ها برایم می نویسی
امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن من امروز به تو نیاز دارم نه فردا %
|












