لیست توصیفنامه ها11 اسفند 85 - 19:26 | |
profilet kheili jaleb bud,khoshal misham bahat bishtar ashna sham |
30 دی 85 - 20:20 | |
دریا دلی و موج به ساحل نمیدهی
دل میبری ولی به کسی دل نمیدهی...
به وبلاگ من سر بزن خوشحال میشم . با من دوست بشی میتونم یه دیوان شعر بگم
www.kashmarsarv.blogfa.com |
1 دی 85 - 04:46 | |
مرداب اتاقم كدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم .
زندگی ام در تاریكی ژرفی می گذشت .
این تاریكی، طرح وجودم را روشن می كرد .
***
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید .
زیبایی رها شده ای بود .
و من دیده براهش بودم:
رؤیای بی شكل زندگی ام بود .
عطری در چشمم زمزمه كرد .
رگ هایم از تپش افتاد .
همه رشته هایی كه مرا به من نشان می داد
در شعله فانوسش سوخت:
زمان در من نمی گذشت .
شور برهنه ای بودم .
***
او فانوسش را به فضا آویخت .
مرا در روشن ها می جست .
تاروپود اتاقم را پیمود
و به من راه نیافت
نسیمی شعله فانوس را نوشید
وزشی می گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم .
در تاریكی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا، برای كه ؟
اودیگر نبود .
آیا با روح تاریك اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگهایم جابجا می شد
حس كردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
و من چه بیهوده مكان را می كاوم
آنی گم شده بود .
*****
|
22 آذر 85 - 22:40 | |
این کلول برای عاشقان و بندگان مخلص خداست
http://www.cloob.com/club.php?id=41537#&postlist&
|
22 آذر 85 - 22:35 | |
این کلول برای عاشقان و بندگان مخلص خداست
http://www.cloob.com/club.php?id=41537#&postlist&
|
21 آذر 85 - 04:48 | |
دیده ام خیره بر این کاغذ هاست
بر خطوطی که قلم بر آن زد
بر حروفی که گهی خط خورده
و به آشفتگی صدها حرف
که اگر باز نویسم آنرا
بازهم دل به پریشانی وغم
در پی حرف دگر میگردد
آن الفبائی را
که دبستان وکلاس
بمن آموخته بود
گوئیا گم کردم
دفتر وکیف و کتابم را هم
ودلم را پس از آن
!!!
خیره ام بر همه ء کاغذها
که من آخر ز چه رو
اینهمه کاغذ سرگردان را
اینچنین سال به سال
یک بیک می گردم
وتوان در من نیست
بگذرم از ورقی تا خورده
که درونش یکروز
در میان شعری
چشم گریانی را
کرده ترسیم تب احساسم
یا که در یک شب دیگر خطی
روی یک برگ تهی
با ز ترسیم شدو شعری شد
مانده در دفتر شعرم برجا
!!!
قدرتم نیست سپارم بر باد
چک نویسی حتی
که بر آن قطره اشکی افتاد
قدرتم نیست فراموش کنم
که به هر بیت وبه هر تک غزلی
که به هر نثر وبه هرواژه عشق
اینچنین پابندم
وتمامیت این برگ به برگ
از درخت دل پر باری بود
که به هر فصل که از راه رسید
از خود وبودن خویش
نقش خود ایفا کرد
لحظه ای سبز بهارانی بود
لحظه ای میوه به تابستان داد
در خزان
برگ وجودش خشکید
وتن لرزانی
در زمستانی شد
و هر آن دانه ءبرف
نزد او حرمت داشت
بر تنش جائی داشت
زندگی بود تمامیت این بودن ها
لیک من حیرانم
که کجاشد همه آن روز وشبی
که کنون در تقویم
بدلم میگوید
اینهمه سال گذشت
!!!!
آه ای برگ سفید
که کنون منتظری
تا دگر باره به احساسی سبز
سردی بودن را
از تو واز دلها
بزدایم با شعر
از دل خود هم نیز
لیک ای برگ سفید
گوئیا هیزم تن میسوزد
شعله اش پیدا نیست
!!!
در دلم
روح الفبا هم نیز
خود شراری دارد
!!!
زندگی قصه یک پرواز است
لیک بر روی زمین
روح همواره ز جسم ,آسمان میخواهد
آسمانی که درآن
دل اگر بارانی
یا که در پائیز است
یا زمستان بدلش سردی داد
باز هم هیزم یک بودن بود
در درون آتش
بازهم هیزم یک بودن بود
گرچه تن سوخته اما سرشار
از همه احساسی
که بدل ره میداد
وبه آن دل می بست
اینچنین پابندم
اینچنین پابندم به هر آن لحظه خویش
اینچنین پابند است
دل به رویائی چند
که به عمرش همه روز
زندگانی بخشید
اینچنین پابندم ...اینچنین پابندم
|












