تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
9 مهر 87 - 22:54
ضیافت باید قصه ای تازه آغاز كنم و نشان دهم كه هنوز میتوانم عشق بورزم باز هم برایت مینویسم از لحظه ضیافت من و دل كه در آن جای تو خالی بود و باز هم برایت مینویسم از عطش دیدار تو ,از بغض غربت كه واژه به واژه آن را گریه كردم ابری دیگر فرا گرفته است، آسمان دلم را میان غباری از درد نشسته ام به انتظار نگاه بارانی صده ها, هزاره هاست كه نشسته بر سكوی انتظار، یخ بسته ام,سنگ شده ام، بدل به تندیسی سیمانی شده ام .مدتهاست كه زمان گم كرده بر قلب خالی این تندیس سیمانی چشم امید دوخته ام و تو را كه نمیدانم كیستی و فقط میدانم مثل هیچكس نیستی ,انتظار میكشم. بر هر ضریحی,بر هر شاخساری,بر هر قفلی,بر هر سبزه و گلی,بر هر باغ و گلستانی,بر هر خاطره و خاطره ای و بر تمامی لحظه های فرصت رو به پایانم آمدنت را دخیل بسته ام
5 مهر 87 - 21:59
افسوس كه فریادم بی صداست دردا كه سرنوشتم شوم است آهای ای جغد شوم روی دیوار نوبت پر زدن توست مردم از تنهایی دل به هر كس باختم بازیچه ساخت مسخره كرد و دلم پژمرده شد آهای ای گوركن قبرستان بی نشانه بر سر سنگ مزارم بنویس آرامگه حضرت تنهایی آهای ای مردم تابوت ساز بر سر تابوت من هیچ صلیبی نكشید نه هلال ماهی نه طلوع خورشید بكشید بر سر تابوت مزارم نقش یك چوبه دار كه از ان شاخه خشك آویخته بكشید درد و تنهایی را بكشید اشكی به رنگ سرخ را... آهای ای مردم شهر غریب زمانی كه چهار دور تابوت مرا میگیرید لحظه ای صبر كنید تپش قلب مرا می شنوید اگر قابل احساسم یك قطره اشك كافیست اگر از تنهایی هم تنها ترم یك شمع روشن كافیست اگر بعد روزهای سیاه آمدین سوی سوی مزار شمع خاموش شده قبرم و روشن بكنید و افسوس كه از ثانیه ها جا موندم بابت این زندگی را باختم افسوس كه آه سرد من در تابوت مزارم باز كرد... این چنین بود كه حتی مرگ هم همنشین من بازنده نشد....
8 خرداد 87 - 13:53
ضیافت باید قصه ای تازه آغاز كنم و نشان دهم كه هنوز میتوانم عشق بورزم باز هم برایت مینویسم از لحظه ضیافت من و دل كه در آن جای تو خالی بود و باز هم برایت مینویسم از عطش دیدار تو ,از بغض غربت كه واژه به واژه آن را گریه كردم ابری دیگر فرا گرفته است، آسمان دلم را میان غباری از درد نشسته ام به انتظار نگاه بارانی صده ها, هزاره هاست كه نشسته بر سكوی انتظار، یخ بسته ام,سنگ شده ام، بدل به تندیسی سیمانی شده ام .مدتهاست كه زمان گم كرده بر قلب خالی این تندیس سیمانی چشم امید دوخته ام و تو را كه نمیدانم كیستی و فقط میدانم مثل هیچكس نیستی ,انتظار میكشم. بر هر ضریحی,بر هر شاخساری,بر هر قفلی,بر هر سبزه و گلی,بر هر باغ و گلستانی,بر هر خاطره و خاطره ای و بر تمامی لحظه های فرصت رو به پایانم آمدنت را دخیل بسته ام
3 اردیبهشت 87 - 23:14
اگه یه روز کسی بهت گفت دوست دارم سعی نکن بهش بگی دوستش داری اگه گفت عاشقتم سعی نکن عاشقش بشی اگه گفت همه ی زندگیش تویی سعی نکن همه ی زندگیش باشی ِ چون یه روز میاد و بهت میگه ازت مُتنفرم اونوقت تو نمی تونی سعی کنی ازش متنفر بشی.
26 بهمن 86 - 23:46
در خلیجی بی افق من بندری بی ساحلم باز مثل كشتی خورشید تركم مـــــــی كنی ؟! پا كشیدی در رگم گر خون بخشكانی در آن ریشه های خویش را در اصل محكم می كنی ! مقداد www.fspoem.parsiblog.com کتاب بوی خوش قولی باران
11 بهمن 86 - 22:57
دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن است یک جور احتیاج داشتن مفرط و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است. چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم !وخودش هم باور کرده که خیلی دوستش دارم ... از او پرسیدم : یکبار نیمه شب نمی دانم - چرا منو دوست داری ؟ ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته وحس کردم بعد ازاین سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد واین شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ، شنیدن نفسهای هوسناک،بوسه های عاشقانه در تاریکی ، همیشه معتقدم گناه باید لذت داشته باشد. و لذت بردن از یک گناه گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند و هیچ لذتی در پس گناهان بیشمارشان نیست و یا من در تعریف گناه اشتباه می کنم یا آدم ها خیلی احمق شده اند من همه چیز را می دانم و هیچ چیز را نمی فهمم خیلی بد است. و این عمیقا تاسف بار است گاهی آدم دلش میخواهد از خودش فرار کند از خودش و گذشته اش و آینده ای که نمی خواهد داشته باشد به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نیست به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند به کسی دیگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است. و از دیگران هم همینطورمدتی می گذرد اندکی آرام می گیرد و کمی فراموش می کند اما دوباره عصیان می کند و خودش می شود همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود همانی می شود که نمی خواست باشد دل می کند و همه چیز را به هم می ریزد و در پی یافتن سعادت چیزی که گمشده همیشگی اوست به تنهائی میگریزد و باز خودش را می بیند و ناامیدانه به دیوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند باز هراسان و دربدر از خویش می گریزد تا شاید باز در خم کوچه ای کسی مثل خودش را بیابد و او را در آغوش بکشد؛ تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده را تکرار می کنند (( دوستت دارم )) وشاید درلحظه ای کوتاه آدم بدون اینکه خودش بفهمد در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است رها شود. آری این جا نمی شود به کسی نزدیک شد، آدم ها از دور دوست داشتنی ترن
__