لیست توصیفنامه ها7 تیر 87 - 01:46 | |
تولد تو اغازیست برای یه دنیا مهربانی
تولد همه خوبیهاست
تولد تمام زیباییهای زندگی
امروز روز توست
امروز برایت زیباترین گلهای دنیا را خواهم آورد
هر چند تو مهربانتر از همه آنهایی
همیشه به قداست چشمان تو ایمان دارم
چه كسی چشم های تو را رنگ كرده است؟
چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی را بزاید؟
فرشته ای فقط در قالب یك انسان !
فقط ساده می توانم بگویم :
عزیزم تولدت مبارك
( مجید جان تولدت مبارك) |
14 مهر 86 - 02:29 | |
یکی بود یکی نبود...اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم....
یکی داشت و یکی نداشت...اونی که داشت تو بودی و اونیکه تورو نداشت من بودم........
یکی خواست و یکی نخواست...اونیکه خواست تو بودی و اونیکه بی تو بودن را نخواست من بودم......
یکی آورد و یکی نیاورد...اونیکه آورد تو بودی و اونیکه جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم.........
یکی برد و یکی نبرد...اونیکه برد تو بودی و اونیکه دل به تو باخت من بودم.....
یکی گفت یکی نگفت...اونیکه گفت تو بودی و اونیکه دوست دارم را به هیچ کس جز تو نگفت من بودم.........
یکی موند و یکی نموند...اونیکه موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست که بمونه من بودم |
9 خرداد 86 - 18:19 | |
Felan Ba hame Ghahr karde az listesh HAZF karde |
3 خرداد 86 - 20:40 | |
بارون رو دوست دارم،وقتی بارون می زنه آدم خوشش میاد بیرون بیادو تو هوای مطبوع پیاده روی کنه،دیدن زمین مرطوبی که میشه هنوز روش پا گذاشت وگلی نشد من رو یاد روزهای کودکی میندازه روزهایی که هر چقدرم سخت باشه بازم آدما اون رو به خوبی یاد میکنن،درختای اکالیپتوس کنار جاده که واسه یه مدت کوتاه از دود و گرد و غبار شسته شدن اینقدر لطیف به نظر میرسن که از نخلها و سروها زیباتر به نظر میان، با دیدنشون دلم نمی خواد به هیچ جیز دیگه فکر کنم .......الان اینجا بارون میباره اما من بجای بیرون رفتن فقط کنار پنجره نشستم و به بیرون نگاه می کنم......فکر می کردم با گذشت زمان بتونم تصویرش رو از خاطرم دور کنم و فقط گاهی او رو با لبخندی ملیح به یاد بیارم اما هنوز وقتی شبها روی تختم دراز میکشم حس میکنم از کنار قفسهء کتابخونه،از لای در یا گوشهء اتاق به من نگاه میکنه،صدای گوشنوازخش خش لباسش رو میشنوم،هنوز توی خیابون با چشم زنها رو دنبال میکنم به این امید که شاید او رو ببینم........
|
16 اردیبهشت 86 - 21:06 | |
شبی در حال مستی تكیه بر جای خدا كردم
در آن یك شب خدایی من عجایب كارها كردم
جهان را روی هم كوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم
كشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم كودتا كردم
خدا را بنده خود كرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی كه از اول بود نابود و فنا كردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
كشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها كردم
نمازو روزه را تعطیل كردم، كعبه را بستم
وثاق بندگی را از ریاكاری جدا كردم
امام و قطب و پیغمبر نكردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی كدخدا كردم
نكردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا كردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در هم عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا كردم
بدون اسقف و پاپ و كشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا كردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا كردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاكاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا كردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ریا كردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها كردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم
نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم
هر آنكس را كه میدانستم از اول بود فاسد
نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا كردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا كردم
نه یك بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم
نكردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از كارهای مردم غم دیده وا كردم
به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا كردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا كردم
نگویندم كه تاریكی به كفشت هست از اول
نكردم خلق شیطان را عجب كاری به جا كردم
چو میدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم
زمن سر زد هزاران كار دیگر تا سحر لیكن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا كردم
شدم بار دگر یك بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا كردم
...تقدیم به شما دوست مهربانم...
|
4 بهمن 85 - 23:29 | |
سلام خویی!
دوست عزیز
به این کلاب هم یه سری بزن
http://www.cloob.com/club.php?id=1621#&postlist&
بابای |
- 1
- 2









