24 مرداد 1387 ساعت 15:34 بعد از ظهر | |
بوی باران دارد
آسمان، ابر، درخت
باد ها در چرخش
برگ ها در پچ پچ
بوی باران دارد
بغضی خفته در گلو
بوی باران دارم
من هنوز این جایم
و هنوز گم شده ام در باران
راستی راست بگو
من چرا گم گشتم؟
دستم از دست خدا کی دور شد؟
بوی باران دارد
خواب من ، خواب جهان
دیده ام باز شد و من دیدم
که در این دیر خراب تک و تنها پر خواب
گوشه ای افتادم
بوی باران داریم
همه با هم چون ابر
دست در دست و قدم ها محکم
زیر باد و باران
پس چرا تنهایم؟
همرهان کی رفتند؟
ابر کی می بارد؟
شاید آن وقت که من خواب رسیدن دیدم.
بوی باران دارم |
6 مرداد 1387 ساعت 19:22 بعد از ظهر | |
زیر باران ها به بیداری گذشت
من برهنه خرقه رو انداز تو
زخمه ی سازم به دست تو خودی ست
من ولی بیگا نه ام با ساز تو
قفل هر در را كلیدی محرم است
من ولی نامحرم ام با راز تو
هر كس از بازار تو شعری خرید
من نباید می خریدم ناز تو.... |
20 تیر 1387 ساعت 16:03 بعد از ظهر | |
سلام
وقتتون به خیر
شب آرزوها رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم هر آرزوئی در این شب زیبای رجب دارین زود بهش برسین
ازتون دعوت میکنم در کلوب استاد شهریار هم عضو بشین
http://www.cloob.com/club/post/list/clubname/shahriyar/wrapper/true |
16 تیر 1387 ساعت 01:31 قبل از ظهر | |
شقایق گل همیشه عاشق
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود، اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
|
12 تیر 1387 ساعت 00:03 قبل از ظهر | |
دانی که چرازمیوه ها سیب نکوست,
نصفی رخ عاشق است نصفی رخ دوست,
زردی رخ عاشق است سرخی رخ دوست ,
به به چه نکوست دو دوست اندر یک پوست,
دستهایم را تنها تو بگیر,
شعرهایم را تنها تو بخوان ومرا صدا کن به تماشای بهاران درباغ,
به فرود برف بروی درختان غریب به گذرازراهی پر برگ درفصل خزان,
این خزان که چنین میگذرد میتوانست بهاران باشد... |
26 خرداد 1387 ساعت 18:05 بعد از ظهر | |
سلام .بی مقدمه میخوام بگم بازی روزگار پرده های گوناگونی داره. اینکه چطور میایم و چی میبینیم جز مشیت الهی نیست.مهم اینه که چطور با رنج هایی که می بینیم برخورد کنیم یا در واقع با زندگی چطور برخورد کنیم. جایی خوندم که خدا در جواب این دعا که : خدایا مرا گرفتار رنج و عذاب نکن فرموده: رنج از دلبستگی های دنیا دور و به من نزدیکترت میکند.به هر حال دیدگاه شما و اعتقادتون نسبت به زندگی قابل ستایش و تحسین بر انگیزه. شکستن بدست تقدیر الهی لذتی معنوی داره که شامل همه نمیشه.امیدوارم که بدست انسانها دلتون نشکنه که هیچ دردی بالاتر از اون نیست.
( به دنیا امده ام که انسان باشم ! همین!نه فرشته و نه حیوان . یک انسان با همه قدرتها و نقصهایش. بر آنم که همواره از انسان بودنم لذت ببرم و دفاع کنم. و این چیز کمی نیست.) |











