تبلیغات


__
یادداشت ها
13 شهریور 1387 ساعت 00:26 قبل از ظهر
به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد به دستانت بیاموز که هر گل ارزش چیدن ندارد
2 شهریور 1387 ساعت 16:54 بعد از ظهر
دیوارهای شیشه ای روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یك آكواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آكواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد. در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد… پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است! در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!! میدانید چـــــرا ؟ دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود ! باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش
18 مرداد 1387 ساعت 23:24 بعد از ظهر
گل بارون زده گل بارون زده ی من گل یاس نازنینم می شكنم پژمرده میشم نذار اشكاتو ببینم تا همیشه تو رو داشتن داشتن تمام دنیاست از تو و اسم تو گفتن بهترین همه حرفاست با تو , با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم لحظه هام پر میشه از تو وقت غم خوردن ندارم ای غزلواره ی دلتنگ كه همه تنت كلامه هنوزم با گل گونت شرم اولین سلامه ای تو جاری توی شعرم مثل عشق و خون و حسرت دفتر شعر من از تو سبد خاطره هامه ای گل شكسته ساقه , گل پرپر كه به یاد هجرت پرنده هایی توی یاس مبهم چشماتم می بینم كه به فكر یه سفر به انتهایی سر به زیر دل شكسته , نازنینم اگه ساده ست واسه تو گذشتن از من مرثیه سر كن برای رفتن من آخه مرگه واسه من از تو گذشتن می تونم خستگیاتو از تن پاكت بگیرم می تونم برای خوبیت واسه سادگیت بمیرم . www.mohammadklary.blogfa.com
28 دی 1386 ساعت 12:48 بعد از ظهر
فلک کور است دلم رنجور و بیمار است قدم لرزان به سوی کوچه می آیم , دو دستم را به هم با حرص می سایم خدایا ترس من از چیست ؟ عروس جشن امشب کیست ؟ ولی ناگه صدای نعره ام در ساز میمیرد و داماد شاد و سرخوش از نگارم بوسه میگیرد صدای شیخ می آید : عروس خانم وکیلم من ؟ جوابم ده وکیلم من ؟ صدای آشنایی بله میگوید ... و مردم یکصدا با هم مبارکباد میگویند خداوندا صدا از اوست ... صدای آشنا از اوست ... فلک کور است شما هرگز نمیدانید , عروسی را به سوی حجله میرانید که تا دیروز نگارم بود چه میدانید همین امروز کنارم بود من امشب از همه بیزار بیزارم , من امشب از خودم , از تو , از این دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزارم رفیقان باده باز آرید مرا تنهای تنها با حشیش و چرکس بگذارید نمیدانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمیخوانند دگر شومی تر از امشب چه میخواهند ؟ نمیدانم چرا این آسمان امشب نمی بارد نمیدانم نمیدانم نمیدانم
23 مرداد 1386 ساعت 22:27 بعد از ظهر
می دونی وقتی خدا داشت بدرقت میکرد بهت چی گفت :جایی که می ری مردمی داره که میشکننت ،نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم تو تنها نیستی تو کوله بارت عشق می ذارم تا بگذری ،قلب می ذارم تا جا بدی اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی پیشم برمی گردیtavaloodet mobarak azizam
21 فروردین 1386 ساعت 00:00 قبل از ظهر
سلام از اینکه منو درلیست دوستان خود قرار دادید ممنونم یه ساعتی رو مشخس کنید تا باهم بیشتر اشنا بشیم
__