
یادداشت ها19 خرداد 1387 ساعت 21:10 بعد از ظهر | |
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز |
19 خرداد 1387 ساعت 21:07 بعد از ظهر | |
امشب بغضم شکستنی نیست
صدای نفس هایم که به شماره افتاده اند سکوت سرد خانه را در هم می شکند
امشب حتی خواب هم به سراغ چشمهایم نمی آید
در دلم آشوبی بر پاست
چه دلتنگم
دلتنگ یکبار دیگر دیدن تو
ثانیه ها به تکاپو افتاده اند صدایی مرا به آسمان دعوت می کند
دعوتی اجباری
دیگر مجال ماندن نیست
شاید مرگ پایان این شب کابوس مانند من باشد
ای که همیشه به یادت خوا هم بود
به یادم باش گاهی |








