تبلیغات


__
یادداشت ها
9 تیر 1387 ساعت 15:25 بعد از ظهر
سلام عزیزم چرا جواب منو نمیدی علی دوستدار تو فدات عزیزم دوست دارم
9 خرداد 1387 ساعت 08:50 قبل از ظهر
4 اردیبهشت 1387 ساعت 19:08 بعد از ظهر سر کلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن - رفتم ... رفتی ... رفت ... ساکت می شوم ، میخندم ولی خنده ام تلخ می شود استاد داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده ! و من می گویم : - رفت ... رفت ... رفت ... رفت و دلم شکست ... غم رو دلم نشست ... رفت و شادیم بمرد ... شور از دلم ببرد ... رفت ... رفت ... رفت ... و
9 اردیبهشت 1387 ساعت 19:02 بعد از ظهر
هر گس که گفت:برای تو مردم دروغ گفت. من راست گفته ام که برای تو زنده ام جمله جالبی بود
9 اردیبهشت 1387 ساعت 13:40 بعد از ظهر
نوشتم درد بعدش چند نقطه و آهی سرد بعدش چند نقطه برای آخرین بار آمد آن روز گلی آورد بعدش چند نقطه دلم لرزید وقت رفتنش بود چو برگ زرد بعدش چند نقطه به او گفتم کجا ؟ حالا که زود است نرو برگرد بعدش چند نقطه و وقتی دور شد یک لحظه برگشت نگاهم کرد بعدش چند نقطه
25 فروردین 1387 ساعت 12:53 بعد از ظهر
salam vaghat bekheir pishapish tavalodat ra tabrik migam omidvaram hamishe shad zendegi koni.
25 بهمن 1386 ساعت 11:52 قبل از ظهر
هوا هوای بهار است و باده باده ناب به خنده خنده بنوشیم و جرعه جرعه شراب در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار مرا به جامی از این آب آتشین دریاب به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش به بزم ساده ما ای چراغ ماه بتاب گل امید من امشب شکفته در بر من بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب مگر نه خک ره این خرابه باید شد بیا که کام بگیریم از این جهان خراب
__