userinfo close
یادمان باشدزنگ تفریح دنیا همیشگی نیست.زنگ بعد حساب داریم...

ستاره کویر

yeknegahetaze

زن 32 ساله متاهل ، مشاهده پروفایل
6 سال و 26 روز سن کلوبی ،
؟
 

یادداشت ها

باران مهر , baran_mehr_7631
باران مهر - 20:06 1389/02/12
سلام خوب هستید؟ نمیدونم رشته تحصیلیتون چیه در هر صورت بنده کارهای برنامه نویسی انجام میدم تو زمینه ها سی ، پاسکال ، ویبی ، سی شارپ ، اسکیوال و .... طراحی سایت و کارهای نرم افزاری و همینطور آموزش دروس کامپیوتر و برنامه نویسی تو زمینه های طراحی کارت و فلش و تردی مکس هم دوستانی دارم که با من همراهی میکنن خوشحال میشم اگر کاری داشتید باهام تماس بگیرید. در پناه آفریننده گیتی
قاصدک بیکران , gasedak61
قاصدک بیکران - 07:42 1386/02/27
شبانه -1 شب، تار شب، بیدار شب، سرشار است. زیباتر شبی برای مردن. آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد. *** شب، سراسر شب، یک سر ازحماسه دریای بهانه جو بیخواب مانده است. دریای خالی دریای بی نوا ... *** جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد و مرغی که از کرانه ماسه پوشیده پر کشیده بود غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست. تالاب تاریک سبک از خواب بر آمد و با لالای بی سکون دریای بیهوده باز به خوابی بی رؤیا فرو شد... *** جنگل با ناله و حماسه بیگانه است و زخم تر را با لعاب سبز خزه فرو می پوشد. حماسه دریا از وحشت سکون و سکوت است. *** شب تار است شب بیمار است از غریو دریای وحشت زده بیدار است شب از سایه ها و غریو دریا سر شار است، زیبا تر شبی برای دوست داشتن. با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست، با آسمان بگو "شاملو"
قاصدک بیکران , gasedak61
قاصدک بیکران - 09:28 1386/01/30
عاشقی آغاز پایان است حرفش را نزن مرگ تدریجی انسان است حرفش را نزن قطره های آبدارش بر لب سرخ عطش همردیف سرب سوزان است حرفش را نزن گفته بودی عشق خود همسایه بی دینی است آری ، آری ، خوان شیطان است حرفش را نزن لحظه شلیک تیری سوی منطق ، سوی عقل عشق جذر این و یا آن است حرفش را نزن عشق یعنی در کنار مردمان تنها شدن قلب تنها ! خک بی جان است حرفش را نزن عشق یعنی گریه ای از روی خنده ـ گریه خند ـ عشق مهد باز حرمان است حرفش را نزن مهدیا عاشق شدن در روزگار ما خطاست عاشقی آغاز پایان است حرفش را نزن
سیاوش کارگر , aaahoo121
سیاوش کارگر - 19:22 1385/11/22
ما را سر گلیم نشاندند وز ابتدا گفتند پا درازتر از آن مبادتان آن روز این گلیم بر ما چو باغ بود بر ما چو بیشه بود بر ما زمین بی بدلی بود کاندر آن کاخ شگفت خردی ما سر کشیده بود آری بر این سیاه گلیمی که یک زمان آن را به نام بخت به ما هدیه کرده اند ما شاد بوده ایم در جست و خیز و بازی خود تا کناره ها آزاد بوده ایم بیرون از این گلیم کسان گرم کار خویش وندر میانه ما غافل ز هست و نیست سر گرم پای کوبی و فریاد بوده ایم اینک براین گلیم ما کودکان غافل دیروزه نیستیم برما بسی زمان هر چند بی شتاب و دل آزار رفته است آری بر این گلیم ما رشد کرده ایم ما قد کشیده ایم ما ریشه برده ایم به خک سیاه و سخت وین بخت جامه بر تن ما کوته آمده است اینک شما کسان خیزید چاره را تا نشکنیم زیر قدم باغ فرشتان بر راه ما گلیم زمان را بگسترید
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.