تبلیغات


__
یادداشت ها
30 مرداد 1387 ساعت 09:50 قبل از ظهر
ارغوان ارغوان شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی ست هوا؟ یا گرفته است هنوز ؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است آفتابی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه می بینم دیوار است آه این سخت سیاه آن چنان نزدیک است که چو بر می کشم از سینه نفس نفسم را بر می گرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می ماند کورسویی ز چراغی رنجور قصه پرداز شب ظلمانی ست نفسم می گیرد که هوا هم اینجا زندانی ست هر چه با من اینجاست رنگ رخ باخته است آفتابی هرگز گوشه چشمی هم بر فراموشی این دخمه نینداخته است اندر این گوشه خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعی خاموش شده باد رنگینی در خاطرمن گریه می انگیزد ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست ارغوانم دارد می گرید چون دل من که چنین خون ‌آلود هر دم از دیده فرو می ریزد ارغوان این چه راز ی است که هر بار بهار با عزای دل ما می اید ؟ که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است وین چنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزاید ؟ ارغوان پنجه خونین زمین دامن صبح بگیر وز سواران خرامنده خورشید بپرس کی بر این درد غم می گذرند ؟ ارغوان خوشه خون بامدادان کهکبوترها بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند جان گل رنگ مرا بر سر دست بگیر به تماشاگه پرواز ببر آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند ارغوان بیرق گلگون بهار تو برافراشته باش شعر خونبار منی یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشتهباش تو بخوان نغمه ناخوانده من ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
30 مرداد 1387 ساعت 09:47 قبل از ظهر
بعونک یا محبوب و باذن مولانا مهدی (عج) محاسن سپید میکنم. بی تو. بنگر مرا: چشمهایت، کوچه، باد، خاک، چادر، عشق، قلم، عقیق، دعا، اشک، قلب، حضور، رویا، توپ، گردنبند، مهتاب، کوه، رنگ، نقش، گل، صورتی، تنهایی، باران...! دریاب مرا، سپید می شود آنچه بر سرم روییده است، نمی آیی. تنهاییم را با تو قسمت میکنم، نمی آیی. رویای توست در حجاب، نمی آیی. قلم بی تو نمینویسد، نمی آیی. حجت قلب من بر عشق تویی، تمام حضور سبز من در این فضا، تویی. سیل می شود غم، کمر راست نمی شود. مرا دریاب! گذر من از کوچه تو، کوچه عشق، بهشت من است، جنت آباد! پرسه میزنم در حوالی تو، به شوق تو، به امید روی تو، حجاب میکنی! بس است این همه برای من. تا به کی گریزان، بنگر وجودم را. درد میکشم از فراقت. میسوزم، خاکستر میشوم، می آیم. ققنوس! این کویر تشنه تن را، کی سیراب میکنی؟ کاش باران بیاید! اللهم عجل لولیک الفرج
30 مرداد 1387 ساعت 09:46 قبل از ظهر
مارا نه غم دوزخ ونی حرص بهشت است بردار زرخ پرده كه مشتاق لقائیم
16 مرداد 1387 ساعت 00:28 قبل از ظهر
نسیم درانتظار رنگین کمان خورشید در انتظار رسیدن طلوع افتابگردان در انتظار خورشید و حتی غرب در انتظار منجی است. همه و همه منتظرند .... اما: ایا ما نیز منتظریم...!؟
21 تیر 1387 ساعت 18:09 بعد از ظهر
هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه گر می شکند حرفی نیست از دوست ب÷رسید چرا میشکند
20 تیر 1387 ساعت 08:50 قبل از ظهر
خدایا تو را شکر می کنم که دریا را آفریدی ، کوهها را آفریدی و من می توانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق بی نهایت به پیش برانم و بدین وسیله از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم. خدایا تو را شکر می کنم که به من چشمی دادی که زیباییهای دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من رحمت کردی تا آنجا که زیباییهایت را و پرستش زیبایی را جزیی از پرستش ذاتت بدانم.
__