یادداشت ها29 دی 1384 ساعت 07:32 قبل از ظهر | |
دل من دیر زمانی است که می پندارد
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و یاس
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را
دانسته بیازارد
در زمینی که ضمیر من وتوست
از نخستین دیدار
هر سخن هر رفتار
دانه هایی است که می افشانیم
برگ وباری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش مهر است
گر بدان گونه که می بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید
آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را بفشاریم به مهر
جان دلهامان را
مالامال از یاری .غمخواری
بسپاریم به هم.بسراییم به آواز بلند
شادی روی تو ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه . عطرافشان . گلباران باد
تقدیم به شمابااحترام
سلام
امیدوارم خوب و خوش باشین و همیشه سبز
من تمایل به اشنایی بیشتر برای ایجاد ۱ رابطه اجتمائی نزدیک تر و متعارف به عنوان ۲ دوست که در هر موقعیتی برای هم مفید هستن دارم
خوشحال میشم نظر شما [؟] رو هم بدونم
اوقات خوبی رو براتون ارزو میکنم |




