یادداشت ها17 تیر 1387 ساعت 20:10 بعد از ظهر | |
لبها پریده رنگ و زبان خشک و چک چک
رخساره پر غبار غم از سالهای دور
در گوشه ای ز خلوت این دشت هولنک
جوی غریب مانده ی بی آب و تشنه کام
افتاده سوت و کور
بس سالها گذشته کز آن کوه سربلند
پیک و پیام روشن و پکی نیامده ست
وین جوی خشک ، رهگذر چشمه ای که نیست
در انتظار سایه ی ابری و قطره ای
چشمش به راه مانده ، امدیش تبه شده ست
بس سالها گذشته که آن چشمه ی بزرگ
دیگر به سوی معبر دیرین روانه نیست
خشکیده است ؟ یا ره دیگر گرفته پیش ؟
او ساز شوق بود و سرود و ترانه داشت
و کنون که نیست ، ساز و سرود و ترانه نیست
در گوشه ای ز خلوت دشت اوفتاده خوار
بر بستر زوال و فنا ، در جوار مرگ
با آن یگانه همدم دیرین دیر سال
آن همنشین تشنه ، چنار کهن ، که نیست
بر او نه آشیانه ی مرغ و نه بار و برگ
آنجا ، در انتظار غروبی تشنه است
کز راه مانده مرغی بر او گذر کند
چون بیند آشیانه بسی دور و وقت دیر
بر شاخه ی برهنه ی خشکش ، غریب وار
سر زیر بال برده ، شبی را سحر کند
این است آن یگانه ندیمی که جوی خشک
همسایه است با وی و همراز و همنشین
وز سالهای سال
در گوشه ای ز خلوت این دشت یکنواخت
گسترده است پیکر رنجور بر زمین
ای جوی خشک ! رهگذر چشمه ی قدیم
وقتی مه ، این پرنده ی خوشرنگ آسمان
گسترده است بر تو و بر بستر تو بال
ایا تو هیچ لب به شکایت گشودهای
از گردش زمانه و نیرنگ آسمان ؟
من خوب یادم اید ز آن روز و روزگار
کاندر تو بود ، هر چه صفا یا سرور بود
و آن پک چشمه ی تو ازین دشت دیولاخ
بس دور و دور بود ، و ندانست هیچ کس
کز کوهسار جودی ، یا کوه طور بود
آنجا که هیچ دیده ندید و قدم نرفت
آنجا که قطره قطره چکد از زبان برگ
آنجا که ذره ذره تراود ز سقف غار
روشن چو چشم دختر من ، پک چون بهشت
دوشیزه چون سرشک سحر ، سرد چون تگرگ
من خوب یادم اید ز آن پیچ و تابهات
و آنجا که آهوان ز لبت آب خورده اند
آنجا که سایه داشتی از بیدهای سبز
آنجا که بود بر تو پل و بود آسیا
و آنجا که دختران ده آب از تو برده اند
و کنون ، چو آشیانه متروک ، مانده ای
در این سیاه دشت ، پریشان وسوت و کور
آه ای غریب تشنه ! چه شد تا چنین شدی
لبها پریده رنگ و زبان خشک و چک چک
رخساره پر غبار غم از سالهای دور ؟ |
19 اسفند 1386 ساعت 21:11 بعد از ظهر | |
لیلی گاهی بعضی واژه ها چنان مسحور کننده اند و دوز جنونشان بالاست که آدمی دلش می خواهد سر بر الکنی های خویش بگذارد و بمیرد.................! زبان الکن من کجا و واگریه های این زخم های دهان گشوده کجا........... راست میگوید سکوت اتش: هر شعله رازی در سینه دارد که می سوزد و هیچ نمیگوید................! چقدر ثانیه ها نامردند گفته بودند که برمیگرد ند رفتند و از پی رفتنشان بی جهت عقربه ها میگردند آه ای ثانیه های بی رحم چه بلایی به سرم آوردند نه به چشمم افقی بخشیدند نه ز بغضم گره ای بازکردند ازچه روسبزنباشم به دروغ لحظه هایی که یکایک زردند لحظه ها همهمه هایی مبهم لحظه ها فاصله هایی سردند بگذارید زپیشم بروند لحظه هایی که همه در به درند......! بیخودی خندیدیم که بگوییم دلی خوش داریم بیخودی حرف زدیم تا بگوییم زبان هم داریم وقفس هامان را زود به زود رنگ زدیم ونشستیم لب رود و به آب سنگ زدیم ما به هر دیواری آیینه بخشیدیم که تصور کنیم یک نفر با ماست ما زمان را دیدیم خسته در ثانیه ها و با زبان خود گفتیم شب زیبایی هست..........! چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان نه به دستی ظرفی راچرک میکنند نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانع و اندکی سکوت..........! دیواری به دور خود کشید و گفت: دنیا را در بیرون دیوارم به بند کشیده ام.......! خدا گفت: لیلی یک ماجراست,ماجرایی آکنده از من که باید بسازیش....... شیطان گفت: یک اتفاق است,بنشین تا بیفتد............ آنان که حرف شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد.مجنون اما بلند شد؛رفت تا لیلی را بسازد............... خدا گفت: لیلی درد است؛درد زادنی نو؛تولدی به دست خویشتن............. شیطان گفت: آسودگی است؛خیالیست خوش............... خدا گفت: لیلی رفتن است؛عبور است و رد شدن.............. شیطان گفت:ماندن است؛فرو رفتن در خود................. خدا گفت: لیلی جستجو است؛لیلی نرسیدن است؛نداشتن وبخشیدن.............. شیطان گفت: خواستن استغ گرفتن و تملک.................. خدا گفت: لیلی سخت است؛ دیر است و دور از دسترس................ شیطان گفت: ساده است؛ همین جایی و دم دست............... و دنیا پر شد از لیلی های زود.................. لیلی های ساده همین جایی............. لیلی های نزدیک لحظه ای.................. خدا گفت: لیلی زندگیست؛ زیستن از نوعی دیگر.................... مجنون اما زیستن از نوعی دیگر را برگزید و میدانست که لیلی تا ابد طول میکشد.............! برای بیان عشق به نظر شما کدام را باید خواند؟ تاریخ یا جغرافی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
26 بهمن 1386 ساعت 07:54 قبل از ظهر | |
حال من بد نیست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد ازاین بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
|
14 اسفند 1385 ساعت 05:11 قبل از ظهر | |
سلام گلم
خوبی؟
تولدت مبارک .با بهترین آرزوها.................... |
13 اسفند 1385 ساعت 01:33 قبل از ظهر | |
ندا جان سلام
تولدت به تو تبریك میگم امیدوارم 1023666عمركنی
دوستت دارم سیامك |
30 خرداد 1384 ساعت 03:39 قبل از ظهر | |
======================================================
|| Khofte Bar Khonabe Gham : ||
|| ||
|| ()()() ()()()() ()()()() ()() () ||
|| () () () ()() ()() () () () ||
|| () () () ()() ()() () () () ||
|| () () () ()() ()() () () () ||
|| () ()() ()()())()()() () () () ||
|| () () () () () () () () ||
|| () () () () () () ()() ||
|| ()()() () () () () () () ||
|| ||
|| ()()()() ||
|| () () ||
|| () ()()) ||
|| () ||
|| ()()()() ||
|| ||
|| ||
|| ()() ()() ()() ()()()()) ||
|| ()()()()()()()() ()() ()() ()() () ||
||()()()()()()()()() ()() ()() () () () ||
||()() ()() ()() ()() ()() () () () ||
||()() ()() ()() ()()())()()() () () () ||
||()() ()() ()() () () () () () ||
||()() ()() ()() () () () ()() ||
||()() ()() ()() () () () () ||
|| B.M.T ||
======================================================== |












