8 مهر 1387 ساعت 01:56 قبل از ظهر | |
ok shod :D |
5 مهر 1387 ساعت 05:40 قبل از ظهر | |
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!
|
2 مهر 1387 ساعت 19:32 بعد از ظهر | |
چی شدی؟قبول شدی یا نه؟ |
2 مهر 1387 ساعت 00:50 قبل از ظهر | |
سخن از بودن نیست
سخن از ماندن نیست
سخن از عمق غم است و پریشانی یک دل که دراندوه غریبانه خویش بی صدا میشکند
و غباری که در اندوه زمان جاریست
سخن از تلخی یک نا پیداست |
26 شهریور 1387 ساعت 21:35 بعد از ظهر | |
salam.
ghabool shodi ya na?
shirni oftadim ya khorma begiram? |
16 شهریور 1387 ساعت 22:43 بعد از ظهر | |
اولش ترسیدم.2ثانیه نتونستم بفهمم کی هستی بعدش خواب به چشمام حرام شد!!!(شوخی)
قبول میشی....حتما |











