14 بهمن 1386 ساعت 09:18 قبل از ظهر | |
گله دارم
من از تو هم گله دارم
از تویی كه گاه نمی بخشمت
و گاه باعث می شوی
خودم را نبخشم
از تویی كه نمی دانم
برای من چه هستی
چه بودی
چرا بودی ؟ یا چرا نبودی؟
از تویی كه فكر می كنم
هنوز باید برای نبودنت
اشك ریخت
از تویی كه گاهی
می خواهم كه نباشی
از تویی كه گاه
از ته دل صدا میزنم
كه باشی
كه بیایی
كه بمانی
|
11 بهمن 1386 ساعت 08:25 قبل از ظهر | |
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس ازیك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمی دانم كه چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرتو تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم... |
8 بهمن 1386 ساعت 13:41 بعد از ظهر | |
قربون خدا برم
قربون خدا برم ببین چه نقاشی ش خوبه
چه طراوتی داری انگاری آب پاشی ش خوبه
چه با احساس پا میذاری رو دل سبز بهار
نمیدونی که داری می بری هرصبر و قرار
قربون خدا برم چشمات و از کجا آورد
لذت ستایش تورو چرا به ما سپرد
قربون خدا برم که خالق وجودته
دل منت کش و باش که لایق سجودته
نمیشه دل بکنم از اون چشای بادومی
تو دلت یه جور دیگه س انگاری خیلی آرومی
قربون خدا برم حجب حیات کشته منو
بد جوری وامیکنی با هر نگات مشت منو
قسمتم بشه یه روزی خاک پای تو بشم
دوس دارم بیشترازاین مست هوای توبشم
|
8 بهمن 1386 ساعت 13:37 بعد از ظهر | |
شبها در فراقت آهسته اشك تحسر می ریزم كاش می توانستی برای همیشه به عنوان یك دوست با من بمانی
|
7 بهمن 1386 ساعت 11:47 قبل از ظهر | |
تنها ارزویم مرگ است و مرگ حق ادمی است و حق انسان عشق است و عشق وجود خداوند است
وقتی که گریم میگیره ..دلم می گه مبارکه
قدر اشکاتو بدون ...هنوز چشمات بی کلکه
وقتی که گریم میگیره ....یه اسمون بارونیم
اما به کی بگم خدا.....من تو دلم زندونیم
سرم رو بالا می گیرم ..کسی جوابم رو نمی ده
خیلی شباست یه رهگذر ....به گریه هام نخندیده
چه روزو روزگاریه..منو یه دنیا بی کسی
شدم یه مشت خاطره ...یه کوره دلوا÷سی
می خوام تلافی بکنم ...حرمت دل رو بشکنم
دارن به جرم سادگی..چوب حراجم می زنن
تو این ولایت غریب ...دل مرده ها عزیز ترن
قحطیه عشق عاشقاست ....قلبهای سنگین می خرن |
7 بهمن 1386 ساعت 11:43 قبل از ظهر | |
فلک کور است
دلم رنجور و بیمار است
قدم لرزان به سوی کوچه می آیم , دو دستم را به هم با حرص می سایم
خدایا ترس من از چیست ؟ عروس جشن امشب کیست ؟
ولی ناگه صدای نعره ام در ساز میمیرد و داماد شاد و سرخوش
از نگارم بوسه میگیرد
صدای شیخ می آید : عروس خانم وکیلم من ؟ جوابم ده وکیلم من ؟
صدای آشنایی بله میگوید ... و مردم یکصدا با هم مبارکباد میگویند
خداوندا صدا از اوست ... صدای آشنا از اوست ... فلک کور است
شما هرگز نمیدانید ,
عروسی را به سوی حجله میرانید که تا دیروز نگارم بود
چه میدانید همین امروز کنارم بود
من امشب از همه بیزار بیزارم ,
من امشب از خودم , از تو , از این دنیا که هیچش
اعتباری نیست
بیزارم
رفیقان باده باز آرید
مرا تنهای تنها با حشیش و چرکس بگذارید
نمیدانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمیخوانند
دگر شومی تر از امشب چه میخواهند ؟
نمیدانم چرا این آسمان امشب نمی بارد
نمیدانم
نمیدانم
نمیدانم
|




