23 دی 1386 ساعت 23:01 بعد از ظهر | |
سرگردان در نیویورک است. با این که قرار ملاقاتی دارد، دیر از خواب بیدار می شود؛ و وقتی هتل را ترک می کند، می فهمد که پلیس اتومبیلش را با جر ثقیل برده. به دیر قرارش می رسد، ناهار بیس از اندازه طول می کشد، و به مبلغ جریمه اش می اندیشد. پول زیادی است.
ناگهان، به یاد اسکناسی می افتد که دیروز در خیابان پیدا کرده. بین آن اسکناس و حوادثی که آن روز صبح بر سرش آمده، رابطه غریبی می بیند.
- که می داند؟ شاید این پول را پیش از کسی یافتم که بنا بود پیدایش کند! شاید این اسکناس را از سر راه کسی برداشته ام که واقعا به آن نیاز داشت. که می داند؟ شاید در آن چه پیشاپیش رقم خورده، دخالت کرده ام!
احساس می کند باید از سر این ایکنای راحت بشود، و درهمان لحظه چشمش به گدایی می افتد که در پیاده رو نشسته. بی درنگ اسکناس را به او می دهد و احساس می کندمیان پدیدها تعادلی برقرار کرده است.
گدا می گوید: یک لحظه صبر کنید، من دنبال صدفه نیستم. من یک شاعرم و می خواهم در ازای این پول، شعری برایتان بخوانم.
سرگردان می گوید: خوب پس کوتاه باشد، من عجله دارم.
گدا می گوید:
اگر هنوز زنده ای، به خاطر آن است که هنوز به آنجا که باید باشی، نرسیده ای.
پائولو کوئیلو
|
9 شهریور 1386 ساعت 12:48 بعد از ظهر | |
سلام
آقا ممنون...خیلی زیاد
من هم برای شما آروز موفقیت می کنم |
27 خرداد 1386 ساعت 16:55 بعد از ظهر | |
سلام
خیلی ممنون از تبریكتون دوست عزیز. توی این دوره زمونه كه مشغله كاری حتی دوستهای نزدیك رو هم از یاد آدم ها می بره خیلی پیام شما برام با ارزش بود و نشانه لطف و بزرگواری شماست.
من هم برای شما و همه عزیزانتون آرزوی موفقیت و آرامش و آسودگی هرچه بیشتر دارم
|
19 خرداد 1386 ساعت 23:45 بعد از ظهر | |
هستی تو را اینگونه که هستی می خواهد.
از این رو همین هستی که هستی.
هستی اینگونه که هستی به تو نیاز دارد وگرنه شخص دیگری را بوجود می آورد نه تو را و "خود نبودن" غیر مذهبی ترین کار ممکن است...
"اوشو"
|
12 خرداد 1386 ساعت 00:41 قبل از ظهر | |
Happy Birth Day |
6 فروردین 1386 ساعت 16:47 بعد از ظهر | |
سلام
سال نو مبارک
امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین
موفق و شاد باشین
مهسا فرجی |
- 1
- 2












