یادداشت ها20 اردیبهشت 1387 ساعت 18:53 بعد از ظهر | |
سلام. تولدت مبارك. ایشاالله كه توو تمام مراحل زندگی موفق باشی... |
29 بهمن 1386 ساعت 00:54 قبل از ظهر | |
بعضی ها اینگونه اند
بعضی ها اینگونه اند...!
بعضی ها اینگونه اند......!
بعضیها شعرشان سپید است، دلشان سیاه
بعضیها شعرشان كهنه است، فكرشان نو
بعضیها شعرشان نو است، فكرشان كهنه
بعضیها یك عمر زندگی میكنند برای رسیدن به زندگی
بعضیها زمینها را از خدا مجانی میگیرند و به بندگان خدا گران میفروشند
بعضیها حمال كتابند
بعضیها بقال كتابند
بعضیها انبارداركتابند
بعضیها كلكسیونر كتابند
بعضیها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به كیفشان و بعضی به كارشان
بعضیها اصلا قیمتی ندارند
بعضیها به درد آلبوم میخورند
بعضیها را باید قاب گرفت
بعضیها را باید بایگانی كرد
بعضیها را باید به آب انداخت
بعضیها هزار لایه دارند
بعضیها ارزششان به حساب بانكیشان است
بعضیها همرنگ جماعت میشوند ولی همفكر جماعت نه
بعضیها را همیشه در بانكها میبینی یا در بنگاهها
بعضیها در حسرت پول همیشه مریضند
بعضیها برای حفظ پول همیشه بیخوابند
بعضیها برای دیدن پول همیشه میخوابند
بعضیها برای پول همه كاره میشوند
بعضیها نان نامشان را میخورند
بعضیها نان جوانیشان را میخورند
بعضیها نان موی سفیدشان را میخورند
بعضیها نان پدرانشان را میخورند
بعضیها نان خشك و خالی میخورند
بعضیها اصلا نان نمیخورند
بعضیها با گلها صحبت میكنند
بعضیها با ستارهها رابطه دارند
بعضی ها صدای آب را ترجمه میكنند
بعضی ها صدای ملائك را میشنوند
بعضی ها صدای دل خود را هم نمیشنوند
بعضی ها حتی زحمت فكركردن را به خود نمیدهند
بعضی ها در تلاشند كه بیتفاوت باشند
بعضی ها فكر میكنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست
بعضی ها فكر میكنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست
بعضی ها برای سیگار كشیدنشان همه جا را ملك خصوصی خود میدانند
بعضی ها فكر میكنند پول مغز میآورد و بی پولی بی مغزی
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر میكشند
بعضی ها ابتذال را با روشنفكری اشتباه میگیرند
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها كه نمیكشند
بعضی ها یك درجه تند زندگی میكنند، بعضیها یك درجه كند
هیچكس بیدرجه نیست
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما میخورند
بعضی ها در تمام زندگیشان نقش بازی میكنند
بعضی از آدمها فاصلة پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ
بعضی ها دنیایشان به اندازه یك محله است، بعضی به اندازه یك شهر، بعضی به اندازه كرة زمین و بعضی به وسعت كل هستی
|
26 بهمن 1386 ساعت 20:16 بعد از ظهر | |
زندگی رسم خوشایندی است. زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازة عشق. زندگی چیزی نیست، كه لب طاقچة عادت از یاد من و تو برود. زندگی جذبة دستی است كه می چیند. زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است. زندگی، بعد درخت است به چشم حشره. زندگی تجربة شب پره در تاریكی است. زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد. زندگی سوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد. زندگی دیدن یك باغچه از شیشة مسدود هواپیماست. خبر رفتن موشك به فضا، لمس تنهایی «ماه»، فكر بوییدن گل در كره ای دیگر. زندگی شستن یك بشقاب است. زندگی یافتن سكة دهشاهی در جوی خیابان است. زندگی «مجذور» آینه است. زندگی گل به «توان» ابدیت، زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما، زندگی «هندسة» ساده و یكسان نفسهاست. هر كجا هستم، باشم، آسمان مال من است. پنجره، فكر، هوا، عشق، زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟ من نمی دانم كه چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، كبوتر زیباست. و چرا در قفس هیچكس كركس نیست گل شبدر چه كم از لالة قرمز دارد. چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. واژه ها را باید شست. واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد چترها را باید بست، زیر باران باید رفت. فكر را، خاطره را، زیر باران باید برد. با همة مردم شهر، زیر باران باید رفت. دوست را، زیر باران باید دید. عشق را، زیر باران باید جست. زیر باران باید بازی كرد. زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر كاشت زندگی تر شدن پی در پی، زندگی آب تنی كردن در حوضچة «اكنون» است. رخت ها را بكنیم: آب در یك قدمی است. روشنی را بچشیم. شب یك دهكده را وزن كنیم، خواب یك آهو را. گرمی لانة لكلك را ادراك كنیم. روی قانون چمن پا نگذاریم. در موستان گرة ذایقه را باز كنیم. و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد. و نگوییم كه شب چیز بدی است. و نگوییم كه شب تاب ندارد خبر از بینش باغ. و بیاریم سبد ببریم این همه سرخ، این همه سبز. صبح ها نان و پنیرك بخوریم. و بكاریم نهالی سر هر پیچ كلام. و بپاشیم میان دو هجا تخم سكوت. و نخوانیم كتابی كه در آن باد نمی آید و كتابی كه در آن پوست شبنم تر نیست و كتابی كه در آن یاخته ها بی بعدند. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد. و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون. و بدانیم اگر كرم نبود، زندگی چیزی كم داشت. و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت. و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می گشت. و بدانیم اگر نور نبود، منطق زندة پرواز دگرگون می شد. و بدانیم كه پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشة دریاها. و نپرسیم كجاییم، بو كنیم اطلسی تازة بیمارستان را. و نپرسیم كه فوارة اقبال كجاست. و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است. و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند. پشت سر نیست فضایی زنده. پشت سر مرغ نمی خواند. پشت سر باد نمی آید. پشت سر پنجرة سبز صنوبر بسته است. پشت سر روی همه فرفره ها خاك نشسته است. پشت سر خستگی تاریخ است. پشت سر خاطرة موج به ساحل صدف سرد سكون می ریزد. لب دریا برویم، تور در آب بیندازیم و بگیریم طراوت را از آب. ریگی از روی زمین برداریم وزن بودن را احساس كنیم. بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین، می رسد دست به سقف ملكوت. دیده ام، سهره بهتر می خواند. گاه زخمی كه به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است. گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است. و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس. و نترسیم از مرگ مرگ پایان كبوتر نیست. مرگ وارونة یك زنجره نیست. مرگ در ذهن اقاقی جاری است. مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد. مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید. مرگ با خوشة انگور می آید به دهان. مرگ در حنجرة سرخ ـ گلو می خواند. مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است. مرگ گاهی ریحان می چیند. مرگ گاهی ودكا می نوشد. گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد. و همه می دانیم ریه های لذت، پر اكسیژن مرگ است. در نبندیم به روی سخن زندة تقدیر كه از پشت چپرهای صدا می شنویم. پرده را برداریم: بگذاریم كه احساس هوایی بخورد. بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند. بگذاریم غریزه پی بازی برود. كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند. چیز بنویسد. به خیابان برود. ساده باشیم. ساده باشیم چه در باجةیك بانك چه در زیر درخت. كار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ كار ما شاید این است كه در «افسون» گل سرخ شناور باشیم. پشت دانایی اردو بزنیم. دست در جذبة یك برگ بشوییم و سر خوان برویم. صبح ها وقتی خورشید، در می آید متولد بشویم. هیجان ها را پرواز دهیم. روی ادراك فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم. آسمان را بنشانیم میان دو هجای «هستی». ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم. بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم. نام را باز ستانیم از ابر، از چنار، از پشه، از تابستان. روی پای تر باران به بلندی محبت برویم. در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم. كار ما شاید این است كه میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم..... پی آواز حقیقت بدویم |
24 بهمن 1386 ساعت 01:01 قبل از ظهر | |
زیبایی عشق به تحمل است نه به خرد شدن و از پای در آمدن...اگر عشق واقعی نیست چرا مردم به خاطر از دست دادنش خود کشی می کنند؟؟؟برای عشقت بجنگ ولی اون رو گدایی نکن ...آخه آدما چیزهای با ارزش رو به گداها نمیدن...
...به جای دیگران نمی توان راه رفت و با فکر دیگران نمی توان زندگی کرد |










