تبلیغات


__
یادداشت ها
22 دی 1386 ساعت 16:16 بعد از ظهر
پنجشنبه بود كه كسی صدایم زد با خود گفتم: باز هم خیرات، برگشتم به عقب كودكی در آغوش مردی می‌گریست گفتم: چرا گریه می‌كند؟ گفت: كودكم را خیرات می‌كنم گفتم: برای چه؟ گفت: فقر! پرسیدم: ثروتت را به چه خیرات كردی؟ دستهایش را نشان داد او هیچ یك را نداشت.
8 آذر 1386 ساعت 22:46 بعد از ظهر
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم پس ازیك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم نمی دانم كه چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا كردم و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی دانم كجا تا كی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
21 آبان 1386 ساعت 08:03 قبل از ظهر
عاشقانه قرار نبود زمین بگردد و از من دور شوی پیش از انكه گلی به گیسوانت هدیه داده باشم یا شعری به لبانت. حرفت كه تمامی ندارد با دلم برایت از دیشب بگویم حرفت كه تمامی ندارد با دلم برایت از دیشب بگویم كه شب شوریده بودوشعرهای باران یادتورامی آوردتا خاطر مشوش من. چشم هایت مرا ندیده انگار از كنارم رد شدی و دور از چشم همسایگان مادرم در كنج قدیم خانه و عشق اندوه را واژه واژه بر اسپند دود می كرد. خیابان در قدم های معوج من می رفت و چشمانم در چند قدمی سرگردانی گیسوان تو را در باد شانه می زد. كجای این جهانی؟ قرار نبود زمین بگرددواز من دور شوی پیش از انكه گلی به گیسوانت هدیه داده باشم یا شعری به لبانت
21 آبان 1386 ساعت 08:01 قبل از ظهر
می دونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه ؟ لبخندی که بی اراده بر لبهای یه عاشق نقش می بنده تا در نهایت سکوت بگه دوستت دارم
5 مهر 1386 ساعت 09:37 قبل از ظهر
خدا با توست! از اتفاقات ناگوار نهراس! دل قوی دار! تو تنها نمانده ای! خدا با توست. نیروی او از ان توست. خرد او از ان توست و عشق او هیچگاه تو را نادیده نمی گیرد. مگر ان که تو او را نادیده بگیری.
5 مهر 1386 ساعت 04:43 قبل از ظهر
قصه ای در شب چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد می خرامد شب در میان شهر خواب آلود خانه ها با روشنایی های رویایی یک به یک در گیر و دار بوسه بدرود ناودانها ناله ها سر داده در ظلمت در خروش از ضربه های دلکش باران می خزد بر سنگفرش کوچه های دور نور محوی از پی فانوس شبگردان دست زیبایی دری میگشاید نرم میدود در کوچه برق چشم تبداری کوچه خاموشست و در ظلمت نمیپیچد بانگ پای رهرو از پشت دیواری باد از ره میرسد عریان و عطر آلود خیس باران میکشد تن بر تن دهلیز در سکوت خانه میپیچد نفس هاشان ناله های شوقشان ارزان و وهم انگیز چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست جوی می نالد که ایا کیست دلدارش ؟ شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر ای دریغا ... در کنارش نیست دلدارش کوچه خاموشست و در ظلمت نمیپیچد بانگ پای رهروی از پشت دیواری می خزد در ‌آسمان خاطری غمگین نرم نرمک ابر دود آلود پنداری بر که میخندد فسون چشمش ای افسوس ؟ وز کدامین لب لبانش بوسه میجوید ؟ پنجه اش در حلقه موی که میلغزد ؟ با که در خلوت به مستی قصه میگوید ؟ تیرگیها را به دنبال چه میکاوم پس چرا در انتظارش باز بیدارم؟ در دل مردان کدامین مهر جاوید است ؟ نه ... دگر هرگز نمی اید بدیدارم پیکری گم میشود در ظلمت دهلیز باد در را با صدایی خشک میبندد مرده ای گویی درون حفره ی گوری بر امیدی سست و بی بنیاد میخندد
__