تبلیغات


__
یادداشت ها
4 آذر 1386 ساعت 20:29 بعد از ظهر
با عرض سلام و آرزوی نیكبختی برای شما؛ در صورت داشتن سوال، برای دریافت پاسخ سؤالات و شبهات خود از مرکز ملی پاسخگویی دینی از طریق تماس تلفنى با شماره های 71744 و 7835566 و درصورت نیاز به مشاوره شماره 7835555 با كد قم: 0251 در خدمت شماست. شماره اختصاصی و ملی پاسخگو 09640 بدون هزینه تماس، نیز به عنوان شماره ملی ارائه خدمات این مرکز در سطح کشور در نظر گرفته شده است. آدرس سایت این مركز برای ارسال سوالات و دریافت پاسخ: http://www.pasokhgoo.ir و آدرس ایمیل : info@pasokhgoo.ir همواره در پناه حق موفق باشید؛ التماس دعا .
28 مرداد 1386 ساعت 20:55 بعد از ظهر
شادترین لحظه زندگی برای مؤمن وقتی است كه مشغول راز و نیاز با خدا است. هدف از آفرینش انسان این است كه خدا را عبادت كند.(1) و بدین وسیله به كمال نهایی یعنی قرب الهی برسد. در بین عبادت‏ها مهم‏ترین و با فضیلت‏ترین و مقرب‏ترین عبادت‏ها نماز است. امام باقر(ع) فرمود: "بنده خدا هنگامی به خدا نزدیك‏تر است كه مشغول نماز باشد".(2) رسول‏الله(ص) فرمود: "نور چشم من درنماز قرار داده شده است".(3) امیرمؤمنان فرمود: "اگر نمازگزار بداند كه چقدر پرتو انوار جلال الهی فراگیر او است، سر از سجده نماز بلند نمی‏كند".(4) حضرت صادق(ع) فرمود: "چیزی را بعد از شناخت خدا برتر از نماز نمی‏شناسم".(5) البته نمازی كه درآن راز و نیاز با خدا و حضور قلب و توجه به مقام عظمت الهی وجود داشته باشد، نه آن چه غالب مردم به طورعادت انجام می‏دهند اما متوجه نیستند چه می‏گویند و با كه سخن می‏گویند. در عین حال لحظات شاد برای مؤمنان بسیار است. كارهای خیر و عام‏المنفعه‏ای كه انجام می‏دهد؛ كمكی كه به انسان مستمند و بیچاره می‏كند. هر چیزی كه انسان را به خداوند نزدیك‏تر كند، شادترین لحظه زندگی مؤمن است. یكی با راز و نیاز با پروردگار و دیگری با دستگیری از مستمندان و سومی با چیزی دیگر. پی‏نوشت‏ها: 1 - ذاریات (51) آیه 56. 2 - صادق احسان بخش، آثارالصادقین، ج‏11، ص 78، شماره 15573. 3 و 4 - همان، ص 93، شماره 15630 و 15631. 5 - همان، ص 100"، شماره 15666.
19 مرداد 1386 ساعت 20:33 بعد از ظهر
دوستی با درد هزار روز همنشینی با درد در بیمارستان زمان دیگر برایش نامفهوم است . لحظه ها با درد سپری می شوند . مثل درد تاول هایی که به اندازه یک تخم مرغ بزرگ می شوند و یک دفعه می ترکند . آن زمان انگار اسید روی بدنش ریخته باشند یا شاید آب جوش ، درد می کشد و به خود می پیچد. خانه او همان چار دیواری که می شناسیم نیست . خانه او بیمارستان است . بیمارستان ساسان . در بلوار کشاورز نمای بیمارستان ساسان یک جور دیگر است. نه اینکه ازنظرظاهری چیزی برتر از بیمارستان های شهر داشته باشد بلکه ازآن جهت که دربخش بخش این بیمارستان فضای خاصی حکمفرماست در بلوار کشاورز نمای بیمارستان ساسان یک جور دیگر است. نه اینکه ازنظرظاهری چیزی برتر از بیمارستان های شهر داشته باشد بلکه ازآن جهت که دربخش بخش این بیمارستان فضای خاصی حکمفرماست یک نوجوان رزمنده سال 59 ، یک فرمانده جوان ، یک جانباز،یک پدر،یک همسر. آنقدر آرام است که هیچ کس نمی تواند باور کند او حدود 6 هزار روز (16 سال ) را دربیمارستان های مختلف سپری کرده است و اکنون باز با تن رنجیده اش روی تخت بیمارستان به زندگی لبخند می زند . درست 14 روز ازفروردین سال 1344 می گذشت که ناصرچشم به جهان گشود و کودکی راسپری کرد . تازه رنگ کودکی ازتن او رخت بربسته بود و هنوز لباس زیبای نوجوانی را بر تن نکرده بود که روح لطیفش او را به عرصه مبارزه کشاند و او در 13 سالگی رزمنده کوچکی شد که هدفی بزرگ درسینه داشت. خودش می گوید : اهل کلک و حقه بازی نیست اما برای حضور در جبهه ، خواهش ها کرد و اشک ها ریخت و درنهایت با شناسنامه برادر بزرگترش به خواسته خودرسید. بیش از 10 بار مجروح شده است . یکباردست چپش قطع شد اما دوباره پیوندزدند و درعملیاتی درسال 62 دچارموج گرفتگی نیز شد. ترکشهای زیادی ازبدنش بیرون آوردند و هنوز ده ها ترکش دربدنش هست . او ترکشها رادوست دارد چرا که یا دگارهایی هستند که برایش باقی مانده اند و معتقد است که در آن دنیا برای او شهادت می دهند . در22 سالگی در عملیات کربلای 5 ( سال 1365) فرمانده گردان بود و همان جا بود که مهرایثار و از خودگذشتگی را تا ابد برپیشانیش حک کرد تا اکنون بعد از21 سال ، هنوزبا یادآوری آن روز لبخند شادمانی برلبش بنشییند اگرچه رنج و درد شیمیایی شدن را برتن دارد . افشاری وقتی حرف می زند آب زیاد می خورد چراکه سینه اش زود خشک می شود . از سال 1370 اثرات شدید گازشیمیایی خود را نشان داد . خودش می گوید : تنفسم سخت شده بود و سرفه های طولانی داشتم ضمن اینکه خلطهایم خونی بودند . او دیگر همراه دردهایش است . افشاری : " در یک جمله بگویم وقتی درد ندارم انگار چیزی کم دارم ، انگار چیزی کم دارم . آنقدر درد زیاد است که وقتی نیست انگار چیزی را گم کرده ام . " زنده باد زندگی . زنده باد امید . زنده باد ما ، رنج ، تلاش .......... سلا م خدا
24 تیر 1386 ساعت 21:38 بعد از ظهر
چه دل است این دل من که ز یک لرزش اشک به رخ رهگذری دل من می شکند چه کنم دلم از سنگ که نیست ,,, گریه در خلوت دل ننگ که نیست!! !چه دل است این دل من که ز تردی , چو یکی ساقه ی تاک به شتابی که بشکند شاخه و از هم بدرد پیکر برگ یا به آسانی یک شاخه ی گل می شکند چه کنم؟!! !چه دل است این دل من هر کجا اشک یتیمی رنجور , می چکد بر سر مزگان سیاه دل من می شکند چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست , گریه در خلوت دل ننگ که نیست
29 فروردین 1386 ساعت 21:23 بعد از ظهر
مرد را دردی اگر باشد خوش است
__