تبلیغات


__
یادداشت ها
28 خرداد 1387 ساعت 17:30 بعد از ظهر
حدیث قدسی : پروردگار فرمود : موسی من سوالی از تو دارم : اگر كسی عاشق باشد آیا دوست دارد با معشوق در خلوت درد دل كند، آیا آرزویش این نیست كه در خلوت با معشوقش معاشقه كند . موسی گفت : رسم عشق اینه، عاشق دلش می خواهد كنار معشوق باشد . خدا فرمود : به بنده هایم بگو ، من هر شب منتظرتونم ، پا شید با من حرف بزنید ، تا صبح به ملائكه می گویم در رحمت را باز كنید ، هر كس پا شه با من حرف بزنه تا دستاش پایین نیومده دستاش را پر كنید ، آیا شما خواب را بیشتر از خدا دوست دارید؟ گاهی نیمه شب صدایت می زنم چون صدایت را دوست دارم و می خواهم با من حرف بزنی. بلند می شوی، خودم به دلت می اندازم پاشو با خدا راز و نیاز كن اما باز مجددا می خوابی. ای بنده من عاشقتم ، اما توعاشق من نشدی؟؟!!!!!
25 خرداد 1387 ساعت 19:47 بعد از ظهر
سلاممممممممممممممممممممممممممممممم تاجیک چون دارم از تبریز سلام میکنم کمی طول میکشه تا برسه (( تولدت مبارک )) (( تولدت مبارک ))(( تولدت مبارک ))(( تولدت مبارک ))(( تولدت مبارک ))(( تولدت مبارک ))(( تولدت مبارک ))(( تولدت مبارک ))(( تولدت مبارک ))(( تولدت مبارک ))
25 خرداد 1387 ساعت 17:49 بعد از ظهر
taaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaavvaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaalooodet mobaraaaaaaaaaaaaaaaaaaaaakkkkkkkk
23 خرداد 1387 ساعت 00:34 قبل از ظهر
بهانه کرده‌ام نان را ولیکن مست خبازم/ نه بر دینار می گردم که بر دیدار می گردم/ هر آن نقشی که پیش آید در او نقاش می بینم/ برای عشق لیلی دان که مجنون وار می گردم/ در این ایوان سربازان که سر هم در نمی‌گنجد/ من سرگشته معذورم که بی‌دستار می گردم/ نیم پروانه آتش که پر و بال خود سوزم/ منم پروانه سلطان که بر انوار می گردم/ مولانا تاجیک امیدوارم همیشه موفق و شاد باشی خیلی دوست داریم << تولدت مبارک >>
22 خرداد 1387 ساعت 00:41 قبل از ظهر
سلام دوست من خوبی میبینم که تولد یه نفر نزدیک میشه از امروز تا روز تولدت هر روز از ما یه پست تبریک داری خیلی دوست داریم +1 مواظب خودت باش << تولدت مبارک >>
9 آذر 1386 ساعت 22:11 بعد از ظهر
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟ من در پاسخ گفتم : اگر وقت دارید خدا خندید: وقت من بی نهایت است. در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم ، چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد : در کودکیشان ، اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند ، عجله دارند که بزرگ شوند ، و بعد دوباره پس از مدتها ، آرزو می کنند که کودک باشند ، اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند ، اینکه با اضطراب به آینده می نگرند ، و حال را فراموش می کنند ، و بنا براین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده ، اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند ، و به گونه ای می میرند که هرگز زندگی نکرده اند . دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم ، و من دوباره پرسیدم : بعنوان یک پدر ، می خواهی کدام درس زندگی را فرزندانت بیا موزند ؟ او گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه ی کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند . بیامورند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم ، اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم ، بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، کسی است که به کمترین ها نیاز دارد ، بیاموزند که آدمها یی هستند که آنها را دوست دارند ، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند ، بیاموزند که دونفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ، و آن را متفاوت ببینند ، بیاموزند که کافی نیست که فقط آنها دیگران را ببخشند ، بلکه انها باید خود را نیز ببخشند . من با خضوع گفتم : ازشما بخاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیزی هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
__