7 مرداد 1387 ساعت 13:49 بعد از ظهر | |
hamed khan doste aziz pishapish tavalodet mobarak |
21 تیر 1387 ساعت 14:11 بعد از ظهر | |
با تو چه زندگی ها که تو رویاهام نداشتم ،
تک و تنها بودم اما تورو تنها نمی ذاشتم ،
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تورو بردم ،
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم ،
دارم از تو می نویسم که نگی دوستت ندارم ،
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم ،
دارم از تو می نویسم ، دارم از تو می نویسم ،
موقع نوشتن ها ، وقت اسم گذاشتن ها ،
کسی رو جز تو نداشتم ، اسمی جز تو نمی ذاشتم ،
من تموم قصه هام قصه توست ،
اگه غمگینه اون از غصه توست ،
با تو چه زندگی ها که تو رویاهام نداشتم ،
تک و تنها بودم اما تورو تنها نمی ذاشتم ،
حتی به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم ،
می رسیدی تو ، من اما آرزو به دل می موندم…
|
17 اردیبهشت 1387 ساعت 23:31 بعد از ظهر | |
man nokaram mandis inshalah to jashne ezdevajet biyam ba somakhbalan so dashimakh bokonam |
16 مهر 1386 ساعت 11:56 قبل از ظهر | |
سلام خوبی چه خبر نیستی؟كیمیا شدی؟كی میایی؟ |
8 مهر 1386 ساعت 03:00 قبل از ظهر | |
سلام نازنینم سلام ارزو دارم به همه ارزوهای خوبت برسی
دوست خوبم افتخار دارم شما را دعوت کنم در کلوب غروب غم یکی از پر طرفدارترین کلوبهای این فضای مجازی دعوت کنم کلوبی سراسر شور و شادی عشق و دل و دلدادگی مهر و محبت راستش دیدم که حیف است مهربونی مثل شما تو این کلوب عضو نباشه و در مباحث ان شرکت نکنه بدینوسیله رسما دعوتت میکنم تو جمع ما باشی و حرفهای دلتو در این کلوب مکتوب کنی غروب غم به همت مدیر و معاونینش و اعضای دوست داشتنیش یکی از پاکترین کلوبهای این فضای مجازیستراستی یادت نره که امتیاز پنج هم بدی امتیازتون عامل رونق کلوب میشه غروب غم و دوستان شما چشم انتظار شما هستند تشریف بیاورید و عضو شوید و امتیاز بدهید
اینم لینک کلوب
http://www.cloob.com/clubname/ghorubgham
امتیاز یادت نره گلم |
24 شهریور 1386 ساعت 11:23 قبل از ظهر | |
دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد
گاو ما ما می كرد
گوسفند بع بع می كرد
سگ واق واق می كرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی
شب شده بود . اما حسنك به خانه نیامده بود . حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید . او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند . او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد . كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد. پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد. پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود. او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود . ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد . كبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و كور بود . الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد . او حوصله ی مهمان ندارد . او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد . اما گوشت ندارد .
او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چونبه همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد. |












