تبلیغات


__
یادداشت ها
13 بهمن 1386 ساعت 11:21 قبل از ظهر
قبل از ازدواج ............................................................... مرد: آره، دیگه نمی‌‌تونم بیش از این منتظر بمونم زن: می‌‌خواهى من از پیشت برم؟ مرد: نه! فکرش را هم نکن زن: منو دوست داری؟ مرد: البته! زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی؟ مرد: نه! چرا چنین سوالى می‌‌کنی؟ زن: منو مسافرت می‌‌بری؟ مرد: مرتب! زن: آیا منو می‌‌زنی؟ مرد: به هیچوجه! من از این آدما نیستم ! زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟ ............................................................... بعد از ازدواج متن را این دفعه از پائین به بالا بخوانید
13 بهمن 1386 ساعت 11:18 قبل از ظهر
این هم جوابت رهنمودهایی از ویکتور هوگو و نیز آرزومندم مفید فایده باشی ، تنها به قدر ضرورت . . . . تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است ، همین حد از مفید بودن ، تو را سر پا نگه دارد. همچنین برایت آرزومند صبوری هستم نه با كسانی كه اشتباهات كوچك می كنند . . . . . این كار ساده ای است بل با آنانی كه اشتباهات بزرگ و جبران نا پذیر می كنند . . . . و با كاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی وامیدوارم اگر جوان هستی ، خیلی به تعجیل رسیده نشوی . . . . . واپر رسیده ای ، به جوان نمایی اصرار نورزی و اگر پیری و سالمند تسلیم نو میدی نگردی . . . . چرا كه هر سنی خوشی و ناخوشی خاص خود را دارد ولازم است بگذاریم در ما جریان یابد امیدوارم به پرنده ای دانه دهی و به آواز سهره گوش فرا دهی ، انگاه كه آواز سحرگاهیش را سر می دهد ، چرا كه به این راه ، به رایگان احساس زیبایی خواهی یافت . . . . امیدوارم كه دانه ای نیز به خاك بیفشانی هرچند خرد و كوچك بوده باشد و با رویشش همراه شوی . . . . تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد Translation of the text inEnglish: I desire you to be effective, justas the necessity This effectiveness could cause youto resist and tolerate in face ofdifficulties I wish you to be patient not onlyabout some ones who do tiny mistakes But also about some ones who dogreat and irreparable mistakes I desire you to be the symbol ofpatient for others If you are young, I am hopping notto mature so soon And do not behave as a young if youget mature Do not be hopeless if you areold Because each period of life has itssadness and happiness So leave it to pass I desire you to feed a birdand Listen to the song of goldfinchearly in the morning In this way, you fell joyfreely I am hopping you plant a seed And follow its growing toknow How much life is for a tree
5 آذر 1386 ساعت 09:53 قبل از ظهر
من باید برگردم , تا تو قبرستون ده , غش غش ریسه برم به سگ از شدت ذوق , سنگ کوچیک بزنم توی باغ خودمون انار دزدی بخورم وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم آخه! تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده کلید کهنه صندوق عجائب , لای دستمال کدوم پیرزنی پنهونه راز خاموشی فانوس کجاست؟ گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست چه گلی را اگر پرپر بکنی شیر بزت می خشکه, من باید برگردم تا به مادرم بگم , من بودم که اون شب , شیربرنج سحریتو خوردم من بودم , من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم. تا به بابا بگم , باشه باشه , نمی خواد کولم کنی ! گندوما رو تو ببر , من به دنبالت می آم قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ دنبال مارمولکا , نرم تا اون ور کوه ! من می خوام برگردم به کودکی !!
19 آبان 1386 ساعت 14:39 بعد از ظهر
وقتی شقایق مرد ، گلهای باغ همه ماتم گرفتند و از جویبار خواستند برای گریستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد . جویبار آهی كشید و گفت : آن قدر شقایق را دوست داشتم كه اگر تمام آبهای من به اشك تبدیل شود و آنها را برای مرگ شقایق بریزم ، باز هم كم است . گلها گفتند : راست می گویی ، چگونه ممكن بود با آن همه زیبایی ، شقایق را دوست نداشت ؟ جویبار پرسید : مگر شقایق زیبا بود؟ گلها گفتند : شقایق غالباً خم می شد و صورت زیبای خود را در آب شفاف تو می دید ، پس تو باید بهتر از هر كس بدانی كه شقایق چقدر زیبا بود . جویبار گفت : من شقایق را برای این دوست می داشتم چون وقتی خم می شد و به من نگاه می كرد ، من میتوانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا كنم
19 آبان 1386 ساعت 14:38 بعد از ظهر
زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود. خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما... من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟ تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی. اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز ! و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید. نام ایمان تازه زمین، بهار بود.
2 آبان 1386 ساعت 13:03 بعد از ظهر
نفس بریده به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یك روز میمیرم از پا می افتم به تو گفتم خودمو می كشمو پر میزنم تو آسمونا بگو گفتم یا نگفتم ؟؟ به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن حالا من موندم و اشك و بغض و آه و عكس پاره ی توو من بگو گفتم یا نگفتم ؟؟؟؟ مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره حالا یاد گار من بعد سفر كردن تو طناب داره دیگه جون نداره دستام آخر قصه رسیده عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
__