یادداشت ها1 شهریور 1386 ساعت 22:27 بعد از ظهر | |
چگونه بگویم دوستت دارم ...
تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی ...
عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی ....
آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی
و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی.
تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم
و طپش قلبت ر ااحساس می کردم
و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم.
که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟
تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه چیز را فراموش کردم .
برایم همه اسمها بیگانه شدند و همه خاطرات مردند.
دستم را به تو میدهم
قلبم را به تو میدهم فکرم را نیز به تو میدهم
. بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس
|








