15 مرداد 1387 ساعت 15:28 بعد از ظهر | |
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم ...با من ازدواج می کنی؟!
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟
تو چقدر ساده ای ،خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله می شوی!
چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی!
پس برو و بی خیال باش،...عاشقی کجاست؟
تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذی دلش شکست،گوشه ای کنار جعبه اش نشست!
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سپید و نازکش دوید خون درد!
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد!
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال،
پاک بود و عاشق و زلال!
|
15 مرداد 1387 ساعت 15:16 بعد از ظهر | |
به شانه ام زدی تا تنهاییم را تکانده باشی به چه دل خوش کرده ای؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟؟؟ |
15 مرداد 1387 ساعت 15:15 بعد از ظهر | |
Hamishe Yeki Hast Ke Darde Deletro Behesh Begi,Vali Az Oun Roozi Betars Ke Hamoun Beshe Darde Delet....! |
12 مرداد 1387 ساعت 13:28 بعد از ظهر | |
کاش می شد پرواز را بهانه کرد ، بهانه ای برای آزاد زیستن
کاش می شد احساس را بهانه کرد، بهانه ای برای وجود داشتن
کاش می شد سکوت را بهانه کرد ، بهانه ای برای سخن گفتن
و کاش می شد دوست داشتن را بهانه کرد، بهانه ای برای زنده ماندن... |
2 مرداد 1387 ساعت 18:15 بعد از ظهر | |
mahiye germeze kocholoyi hastam dar dele shisheyi to movazeb bash delet nashkane ke manam mimiram |
5 تیر 1387 ساعت 13:13 بعد از ظهر | |
ادمک اخر دنیاست بخند، ادمک مرگ همین جاست بخند، دست خطی که تو رو عاشق کرد، شوخییه کاغذی ماست بخند، ادمک خل نشی و گریه کنی، کل دنیا یه سرابه بخند، اون خدایی که بزرگش خوندیم، به خدا مثل تو تنهاست بخند. |










