8 فروردین 1387 ساعت 13:23 بعد از ظهر | |
salam va ehteram
sale not mobarak
az tarafe: Hossein |
11 بهمن 1386 ساعت 14:15 بعد از ظهر | |
طبقه بندی: غم انگیز
ای خدای جهانیان !
ای خدای عزت دهنده و خوار كننده ، مرا به چه گناهی تنها تمنا داده ای ؟ چه می شد اگر به من خواستِ تمنا را عطا می كردی یا تمنا را نیز دریغ می داشتی ؟. از شكنجه ی من چه سود می بری كه هر روز در این دنیای پست رهایم می كنی ؟! مگر جز این است كه این خلق نقشی از غولان دوزخند كه مرا دچارشان كرده ای ؛ چرا خوب رویان را به سراغم می فرستی تا با بد سیرتیشان روح خداجوی مرا به سخره بگیرند.
گاه می پندارم كه شاید روزگاری پیش از این ، در جهانی از تو لد پیشتر ، مرا آزموده ای و به سبب گناهان بسیار در دنیا به دوزخ رهانیده ای و هر چه می بینم جز پرده ای از آتش سوزاننده و مار های غاشیه نیست. آیا این خلق همانند كه وعده ی انسانیت در دادند و تصدیق خداییت كردند؟ ؛ این خلایق با این همه ادعا مگر همانهایی نیستند كه با شمشیر های آخته ، علی را شكستند ! مگر همانهایی نیستند كه مسیح را به صلیب كشاندند ! مگر همانهایی نیستند كه یوسف را به تهِ چاه فرستادند و آنگاه گناه ِ كرده ی بی شرمشان را به گردن گرگ معصوم انداختند. از درندگی گرگ سخن گویند و از مكاری روباه ، از نانجیبی گربه و از دو رویی بوقلمون. اینها همه عادت دارند كه صفاتِ پلیدشان ، به پای جانوران بی زبان بنویسند كه حتی یارای سخن گفتن و تباه كردن نرد بازیشان را ندارند.
این خلق حسین را كشتند ؛ دستان عباس را به باده ی عشقش رنگین كردند.
مگر نه آنند كه عذوبت عشق را به ذلت بردند و تزویر مسلمانی كردند یا كوس مردانگی بنواختند ولی صدا از تهی ساختند.
ولی من می دانم كه یوسف وار می توان از گناهشان گذشت. اما ای كاش دست كم اندكی از بصیرت یوسف داشتم تا می توانستم آن كنم كه او كرد. به انگبینِ مرگ مرا از این دوزخ برهان ، ای خدای جهانیان !!... آه خدای من ؛ من چه می گویم ؟! ای یزدان پاک ؛ اگر بصیرت یوسف نمی دهی ، اگر مَقام و مُقام یوسف نمی دهی ...... ؛ تمنا دارم و هزاران هزار بار تمنا دارم ؛ مرا در زمره ی برادران یوسف قرار مده . من جز تو پناهی ندارم. تنها ترا می پرستم و تنها از تو یاری می جویم.
امید صدرزاده خوئی ـــ سه شنبه 30 / 1 / 84
|
30 دی 1386 ساعت 07:25 قبل از ظهر | |
روز الست
آه گویم ، چاه جویم ؛ برکه آرم من پناه
ای خدای من
خسته گشتم بس که در هر بادی حرفم
جستجو کردم تا نباشد گوش نامحرم
کجا محرم کجا محرم
تا بگویم درد خود با همدلی همدم
دلم بگرفت
از این سنت دلم بگرفت
در این قصه چرا من آمدم بر صحنه ای ژنده
چه می خواهی ، چه می خواهم ، چه باید کرد ؟
گناه من چه باشد ؟کین همه تنها و تنهایم
از این سنت دلم بگرفت که پایم ، دست من بسته است
دلم بگرفت ؛ زحسرت از حسادت از غروری پست
ای خداوندا خدایا ای خدا
من چرا پس این همه بس نا توانم در میان کهکشانها !
حتی
در میان یک گروه کوچک و ناچیز انسانها
من چرا از گفتن عشقم بباید شرم گیرم ؟
مگر این یک گناه است ؟
تو گفتی این گناه است ؟!!
حال یا رب من الست از یاد بردم یا که تو ؟؟؟
نه
نسبت نسیان به ذات حق نباید داد
این دروغ است.
هرگز تو نگفتی عشق گناه است
من چرا پس این همه بس ناتوانم
ای خدای حاکم قهار
ای خدای مهربان من
من نمی خواهم بدانم این همه راز بزرگ سخت را
من نمی خواهم جهانی را
که در چنگ پلید من زمان کاهد
من از آن چیزی که در روز الست گفتم نه نادم باشم امّا . . .
عشق سخت است
تو می دانی که سخت است
تو می دانستی امّا من نمی دانستم و . . .
آری
من هنوزم ز کار کرده نادانم
من نمی دانم چه می خواه
من نمی دانم درختی را که گفتی بار خوشبختی دهد هر دم
در کجا باید بکارم
لیک شاید که می دانم که در این لحظه ی پر التهاب سخت
دوباره سر به سوی آستانت سخت می سایم
امید صدرزاده خوئی
بهار 1386
من امید صدرزاده خوئی هستم. یک نویسنده ی آماتور جوان که هر از چند گاهی دستی به قلم می برم و چیزهایی می نویسم و مثل بسیاری از نویسندگان آماتور دوست دارم آدمها آثارم را بخوانند و نظرشان را به من بگویند. انگیزه ی اصلی من از ورود به کلوب همین بوده است. من نوشته هایم را در قسمت خاطراتم می گذارم و همگان می توانند به آنها دسترسی داشته باشند. همچنین در قسمت نظر سنجی می توانند نظر خود را راجع به هر یک مشخص کنند. به علاوه نظرات تشریحی خود را از طریق توصیف نامه برایم ارسال دارند. خیلی ممنون می شوم شما هم یکی از آنان باشید. در ضمن من هر یک از نوشته هایم را تحت عنوان یادداشت یا توصیف نامه برای تمامی کسانی که در لیست دوستانم باشند خواهم فرستاد. متشکرم. اگر نوشته ی من در برخی موارد طولانی تر از آن باشد که وقت خواندنش را داشته باشید ؛ بهتر است روی آن select All کرده و سپس copy نموده ؛ در یک فایل Word یا ... ، paste نمایید تا سر فرصت آن را مورد مطالعه قرار دهید.
|
28 آذر 1386 ساعت 14:49 بعد از ظهر | |
زندگی به روش آمریكایی
یك تاجر آمریكایی نزدیك یك روستای مكزیكی ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیری از كنارش رد شد كه توش چند تا ماهی بود .
از مكزیكی پرسید : چقدر طول كشید كه این چند تا رو گرفتی ؟
مكزیكی : مدت خیلی كمی .
آمریكایی : پس چرا بیشتر صبر نكردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد ؟
مكزیكی : چون همین تعداد برای سیر كردن خانواده ام كافیه .
آمریكایی: اما بقیه وقتت رو چیكار می كنی ؟
مكزیكی : تا دیر وقت می خوابم ، یه كم ماهی گیری می كنم . با بچه ها بازی می كنم . بعد میرم توی دهكده می چرخم ، یه لیوان شراب می خورم و با دوستان شروع می كنیم به گیتار زدن . خلاصه مشغولم به این نوع زندگی ! آمریكایی : من تو هاروارد درس خوندم و می تونم كمكت كنم . تو باید بیشتر ماهی گیری كنی . اون وقت می تونی با پولش یه قایق بزرگتر بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میكنی . اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری !
مكزیكی : خوب ، بعدش چی ؟
آمریكایی : به جای این كه ماهی ها رو با واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها می دی و برای خودت كار و بار درست می كنی ... بعدش كار خونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می كنی ... این دهكده كوچك رو هم ترك می كنی و می روی مكزیكوسیتی ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نیو یورك ... اونجاست كه دست به كارهای مهم تری هم می زنی ...
مكزیكی : اما آقا ! این كار چقدر طول می كشه ؟
آمریكایی : پانزده تا بیست سال !
مكزیكی : اما بعدش چی اقا ؟
آمریكایی : بهترین قسمت همینه ، موقع مناسب كه گیر اومد میری و سهام شركتت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی ! این كار میلیون ها دلار برات عایدی داره .
مكزیكی : میلیون ها دلار ! خب ، بعدش چی ؟
آمریكایی : اون وقت بازنشسته می شی ! می ری یه دهكده ساحلی كوچیك ! جایی كه می تونی تا دیر وقت تا دیر وقت بخوابی ! یه كم ماهیگیری كنی . با بچه هات بازی كنی ! بری دهكده و یه لیوان شراب بنوشی ! و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی
|
7 آذر 1386 ساعت 16:43 بعد از ظهر | |
یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:
این كار شما تروریسم خالص است!
پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده.
از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می كند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...هم را در آغوش می كشند و می بوسند.دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!!
وقتی رامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت:
((با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند))
پائولو كوئلیو
|
4 آذر 1386 ساعت 01:45 قبل از ظهر | |
پیش از اینکه هفت ساله شوم سه بار عروسی کردم . گری برادر بزرگترم مراسم را در زیر زیمن ما انجام می داد. گری با فکرهای خلاقانه اش در سرگرم کردن بچه های اقوام و همسایه ها خیلی خوب بود.از آنجا که من جوانترین پسر گروه بودم اغلب نظرهای خلاقش به من ختم میشد. آنچه بیش از همه درباره آن عروسی ها به خاطر دارم این است که دختر ها دست کم پنج سال از من بزرگتر بودند و همه شان چشمانی زیبا داشتنند که به هنگام خندیدن میدرخشیدند.آن عروسیها به من آموخت که در نظر مجسم کنم یافتن همتایم یک روزی چگونه ممکن خواهد بود و مطمئن باشم که او را از چشمان زیبایش خواهم شناخت
بلوغ دیر به سراغ من آمد.وقتی پانزده ساله داشتم هنوز از جنس مخالف هراسان بودم. با وجود این هر شب برای دختری که قرار بود با من ازدواج کند دعا می کردم و از خداوند می خواستم که در مدرسه به او کمک کند تا شاد و پر انرژی باشد.هر که هست و هر کجا که می خواهد باشد
وقتی بیست و یک سال داشتم برای نخستین بار دست دختری را گرفتم.از آن زمان به بعد با دختر های زیادی آشنا شدم ولی در جستجوی دختری بودم که در نوجوانی از خدا می خواستم و هنوز اطمینان داشتم که او را از چشمهایش خواهم شناخت
روزی تلفنم زنگ زد . مادرم بود که گفت :" می دانی با تو درباره خانواده آدیسن که همسایه ما شده اند صحبت کرده اموخوب کلارا آدیسن مرتب از من تقاضا می کند شبی تو را به منزلشان ببرم که ورق بازی کنید."
" متاسفم مادر من در آن شب قراری دارم "
مادر بالحنی آکنده از خشم پاسخ داد :" چطور این حرف را می زنی ؟ من حتی به تو نگفته ام چه شبی است ."
" وقتش مهم نیست . مطمئنم خانواده آدیسن افراد خوبی هستنند ولی من برای آشنایی با کسانی که دختر مناسبی ندارند یک شبم را تلف نمی کنم."
این نمونه نشان می دهد که چقدر لجباز و یکدنده بودم . سالها گذشت من بیست و شش ساله بودم و دوستانم کم کم در مورد آینده ام نگران می شدن. آنان قرار ملاقات های سنجیده ای را برای من در نظر داشتند.بسیار از این قرار ملاقات ها بی نتیجه بودند و داشتنند در زندگی من مزاحمت ایجاد می کردند.از این رو چند تا قاعده درباره قرار ملاقات های نا مشخص درست کردم :
- قرار ملاقات هایی را که مادرم پیشنهاد می کرد رد می شود زیرا مادر ها عامل جاذبه جنسی را درک نمی کنند
- قرار ملاقات هایی را که یک زن پیشنهاد می کند رد شود زیرا آنان زیاد در مورد هم سخت نمی گیرند
- قرار ملاقات هایی را که یک دوست مجرد پیشنهاد می کند رد شود زیرا اگر او خیلی جذاب است چرا خودش با او قرار ملاقات نمی گذارد
با این سه اقدام ساده نود درصد از تمام قرا ملاقتهای نا مشخص خود را حذف کردم. از جمله یکی از آنها که شامل پیشنهادی بود از جانب دوست قدیمی ام دختری به نام کرن .او شبی تلفن زد که به من بگوید ب دختری زیبا دوست صمیمی شده و درابره من با او حرف زده است . او گفت می داند که ما رابطه خوبی با هم خواهیم داشت. گفتم :" ببخشید شما با قاعده شماره 2 از بازی حذف می شوید."
او گفت :" دان تو دیوانه ایی ! قواعد احمقانه ات دختری را رد می کند که تو در انتظارش بودی ول مطابق میل خودت عمل کن فقط نام شماره تلفن او را یادداشت کن و وقتی نظرت تغییر کرد به او تلفن بزن ."
برای اینکه کارن رو آروم کنم و دیگه مزاحم من نشود گفتم باشد و نام او را که سوزان ماریدی بود یادداشت کردم. درست چند هفته بعد به کافه تریای دانشگاه نزد رفیق خود "تد" رفتم . گفتم : " تد ! به نظر میرسد مثل اینکه در آسمان ها پرواز می کنی ." او در حالیکه می خندید گفت :" نمی توانی ستارگان را زیر پاهای من ببینی حقیقت این است که تازه شب گذشته نامزد کرده ام . " " خوب تبریک می گم ." او گفت :" بله در سی دو سالگی داشتم از خود می پرسیدم آیا کسی مرا می خواهد ." آنچه در دست داشت نواری کاغذی از یک فال شیرینی بود که بر روی آن این جمله نوشته شده ود " شما در عرض یک سال ازدواج می کنی " گفتم این چرند است آنها معمولا چیزی می گویند که به درد هر کسی می خورد مانند این جمله که شما شخصیت جذابی دارید. آهنها در حقیقت با این کار دست به خطر می زنند. او گفت : " شوخی نیست ."
چند هفته بعد هم اتاقیم چارلی و من در یم رستوران چینی غذا می خوردیم که من این داستان فال شیرینی تد و جریان نامزدی اش رو برای چارلی تعریف کردم درست بعد از آن پیشخدمت شیرینی حاوی فال پس از غذای ما آورد و وقتی که به داخل شیرینی خود نگاه کردیم تا ورقه فال را ببینیم چارلی از آن تصادف یکسان خنده اش گرفت در فال او نوشته شده بود " شما با یک دوست نزدیکتان در عرض یک ماه عروسی می کنید" و در فال من نوشته شده بود :" شما شخصیت جذابی دارید." گونه ای سرد بدنم را فرا گرفت واقعا عجیب بود.چیزی به من گفت از چارلی تقاضا کنم که آیا می توانم فال او را نگه دارم و او آن را با تبسمی به دستم داد
از آن روز خیلی نگذشت که همکلاسی ام برایان گفت او می خواهد مرا با خانم جوانی به نام سوزان ماریدی معرفی کند.مطمئن بودم این اسم رو قبلا هم شنیدم ولی نتوانستم به یاد بیاورم کجا و چگونه . از آنجا که برایان ازدواج کرده بود پس قاعده شماره 3 را نقض نمی کردم. بنابراین پیشنهادش را برای ملاقات با سوزان پذیرفتم.
من و سوزان با تلفن با یکدیگر گفتگو کردیم و یک برنامه دوچرخه سواری و غذا خوردن بیرون منزل ترتیب دادیم .سپس یکدیگر را ملاقات کردیم. وقتی او را دیدم قلبم شروع به تپش کرد و از تپش باز نمی ایستاد.چشمان درشت سبز او با من کاری کرد که نمی توانم توضیح دهم.ولی جایی در درونم می دانستم که آن اولین دیدار عشق است. پس از آن شب جالب به خاطر آوردم این نخستین بار نیست که کسی سعی کرده است مرا با سوزان آشنا کند.همه چیز به یادم آمد نامش را برای زمان درازی همه جا شنیده بودم . از این رو با دیگر فرصتی داشتم با برایان تنهایی حرف بزنم و درباره آن از او پرسیدم. او به خود پیچید و سخن را عوض کرد. من پرسیدم "برایان جریان چیست ؟" او گفت که تو باید با سوزان صحبت کنی
همین کار را کردم . او گفت :"می خواستم به تو بگویم ف می خواستم به تو بگویم . "
"زود باش سوزان به من بگو موضوع چیست ؟ نمی توانم بلا تکلیف بمانم "
او گفت :" سالها بود من عشاق تو بودم و از زمانی شروع شد که برای اولین بار تو را از پنجره اتاق نشیمن خانواده آدیسن دیدم. بله، من بودم که که آنها قصد داشتنند به تو معرفی کنند ولی تو نگذاشتی کسی مارا به یکدیگر معرفی کند. تو حرف کارن را که می گفت ما یکدیگر دوست خواهیم داشت قبول نکردی. گمان می کردم هرگز تو را ملاقات نکنم."
قلبم از عشق آکنده شده بود و به خودم می خندیدم و گفتم :" کارن حق داشت قوانین من احمقانه بود "
او پرسید "آیا احمق نیستی؟"
گفتم شوخی می کنی ! من تحت تاثیر قرار گرفته ام. حالا من فقط یک قاعده برای رار ملاقاتهای نا مشخص دارم و نگاه عجیبی به من انداخت و گفت آن چیست ؟ گفتم " دوباره هرگز" و دستهای گرمش را نوازش کردم
ما هفت ماه بعد ازدواج کردیم . سوزان و من معتقد بودیم که یک روح هستیم در دو بدن . زمانی که پانزده سال داشتم و برای زن آینده ام دعا می کردم . او چهارده سال داشت و برای شوهر آینده اش دعا می کرد.
پس از چند ماهی که از ازدواج ما گذشته بود ، سوزان به من گفت :" می خواهی چیز عجیبی را بشنوی ؟" من گفتم : البته ! من چیز های عجیب را دوست دارم . " او گفت :" خوب حدود ده ماه پیش قبل از اینکه تو را ملاقات کنم به اتفاق دوستان در این رستوران چینی بودیم و .. سپس یک تکه کاغذ فال شیرینی از کیفش بیرون کشید که روی آن نوشته شده بود : " تو در عرض یکسال ازدواج می کنی ... "
دان بوهنر
کتاب سوپ جوجه برای زن و شوهر ها
|
- 1
- 2










