22 اردیبهشت 1387 ساعت 11:44 قبل از ظهر | |
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
|
28 فروردین 1387 ساعت 12:32 بعد از ظهر | |
salam azizam
|
22 اسفند 1386 ساعت 15:52 بعد از ظهر | |
یه پروانه را با دستات می گیری.
بدش می خوای ببینی زنده هست؟
انگشتاتو باز کنی ....
فرار میکنه.
محکم بگیری....می میره.
دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست |
14 اسفند 1386 ساعت 13:11 بعد از ظهر | |
سلام ناناز!!
چطوری؟
قرمزته !!!!! |
13 اسفند 1386 ساعت 19:06 بعد از ظهر | |
پامچال های آن ور خیابان میفهمند
درخت یاس بنفش میفهمد
من میفهمم
قناری آقا رضا هم میفهمد!
ولی تو نمیفهمی سال تمام شده و بهار پشت همین درخت لعنتی سر كوچه
منتظر پچ پچ های آخر سال من و تو مانده!
چند سال میشود كه تنها سخنرانش من بودم؟
عبورهای مبهوت ات را از كنارش لو نمیدهد هیچ وقت!
درخت لعنتی سر كوچه را میگویم!
هیچ چیز این خیابان و این كوچه و این شهر به من وفادار نمانده
دیگر چه توقعی از تو داشته باشم؟ |
4 دی 1386 ساعت 20:41 بعد از ظهر | |
با یه شکلات شروع شد
من یه شکلات گذاشتم تو دستش
اونم یه شکلات گذاشت تو دست من
من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
دید که منو میشناسه خندیدم
گفت دوستیم گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟ گفتم دوستی که تا نداره
گفت تا مرگ خندیدم و گفتم
من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم نه نه نه نه تا نداره
گفت قبول تا اونجاکه همه دوباره زنده بشن
یعنب زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم؟
تا بهشت تا جهنم تا هر کجا که باشه من و تو باهم دوستیم؟
خندیدم وگفتم تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بذار
اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا
اما من اصلا براش تا نمی ذارم
نگام کرد نگاش کردم باور نمی کرد
می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه
دوستی بدون تا رو نمی فهمید
گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات هربار که همدیگرو می بینیم
یه شکلات مال تو یکی مال من باشه؟
گفتم باشه
هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش
اونم یه شکلات تو دست من
باز همدیگرو نگاه می کردیم
یعنی که دوستیم دوست دوست
من تندی شکلاتمو از می کردم می ذاشتم تو دهنمو تند و تند می مکیدم
می گفت شکمو تو دوست شکموی منی
بعد شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ
می گفتم بخورش می گفت تموم می شه می خوام تموم نشه
برای همیشه بمونه
صندوقش پر از شکلات شده بود هیچکدومشو نمی خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اون وقت تو چی کار می کنی؟
گفت مواظبشون هستم
می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم
اما من شکلاتمو می ذاشتم تو دهنمو می گفتم
نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره
یک سال دو سال چهار سال هفت سال ده سال بیست سالش شده
اون بزرگ شده منم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه شکلاتاشو نگه داشته
اون آمده امشب تا خداحافظی کنه
می خواد بره بره اون دور دورا
می گه میرم ولی زود بر میگردم
من که می دونم میره وبر نمی گرده
یادش رفت شکلات به من بده
من که یادم نرفته
یه شکلات گذاشتم کف دست گفتم این برای خوردنه
یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش این هم آخرین شکلات
برای صندوقچه کوچیک
یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش
هر دو تا رو خورد
خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره
می دونستم دوستی اون تا داره
مثل همیشه خوب شد همه شکلاتامو خوردم
اما اون هیچکدومشو نخورده
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار می کنه؟
|
- 1
- 2










