تبلیغات


__
یادداشت ها
19 بهمن 1386 ساعت 23:08 بعد از ظهر
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.داد زد و بد و بیراه گفت.خدا سكوت كرد.جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت.خدا سكوت كرد.آسمان و زمین را به هم ریخت.خدا سكوت كرد.به پر و پای فرشته و انسان پیچید.خدا سكوت كرد.كفر گفت و سجاده دور انداخت.خدا سكوت كرد.دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.خدا سكوتش را شكستو گفت:عزیزم ، اما یك روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.تنها یك روز دیگر باقیست.بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن.لا به لای هق هقش گفت:اما با یك روز.....با یك روز چكار می توان كرد؟....خدا گفت : آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند ، گویی هزار سال زیسته است.و آنكه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به كارش نمی آید.آنگاه سهم یك روز را در دستانش ریخت و گفت :حالا برو و زندگی كن.او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حركت كند.می ترسید راه برود. می ترسید زندگی از لابه لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد..... بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟بگذار این مشت زندگی را مصرف كنم.آن وقت شروع به دویدن كرد.زندگی را به سر و رویش پاشید.زندگی را نوشیدو زندگی را بویید.چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود،می تواند بال بزندمی تواند پا روی خورشید بگذاردمی تواند.............او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكردزمینی را مالك نشدمقامی را به دست نیاورداما........اما در همان یك روز دست بر پوست درختی كشید،روی چمن خوابید كفشدوزكی را تماشا كرد،سرش را بالا گرفت و ابرها را دیدو به آنهایی كه او را نمی شناختند سلام كرد ، و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد او در همان یك روزآشتی كردو خندید و سبك شد.لذت برد و سرشار شد و بخشید.عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.او در همان یك روز زندگی كرد.اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:امروز کسی در گذشت , كسی كه هزار سال زیسته بود
28 آبان 1386 ساعت 01:21 قبل از ظهر
سلام به این آدرس سر بزن: http://www.cloob.com/classified/classified/one/clsfyid/22977
4 شهریور 1386 ساعت 19:32 بعد از ظهر
تو پر می کشی و می روی...نه رفته ای تا اوج و من در این برزخ...در ته دره های سرد و مقوایی هر قدر هم که دست دراز کنم ... هر قدر هم که حنجره بتراشم باز نمی توانم حتی صدایم را به گرد پرهایت تا کمی پایین تر از اوج برسانم...تو رفته ای بالا تا اوج و من هنوز ته این دره های مقوایی اسیرم!!!
__