پیام های کوتاه
__
یادداشت ها
7 تیر 1387 ساعت 22:57 بعد از ظهر
مردن چه قدر حوصله می خواهد بی آنكه در سراسر عمرت یك روز یك نفس بی حس مرگ زیسته باشی انگار این سال ها می گذرد چندان كه لازم نیست دیوانه نیستم احساس میكنم كه پس از مرگ عاقبت یك روز دیوانه می شوم ...قیصر امین پور
14 دی 1386 ساعت 23:58 بعد از ظهر
سالروز زادروزتان را تبریک گفته و آرزومند لحظه های شادی برایتان... بدرود
10 دی 1386 ساعت 13:55 بعد از ظهر
درود زادروز تولدت شاد روزهایت همه پرتقالی بدرود
25 مرداد 1386 ساعت 17:34 بعد از ظهر
ریشه در خاك: تو از این دشت خشك تشنه روزی كوچ خواهی كرد و اشك من تو را بدرود خواهد گفت. نگاهت تلخ و افسرده است. دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده ست. غم این نا به سامانی همه توش و توانت را زتن برده ست! تو با خون و عرق،این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی. تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان كن در افتادی. تو را كوچیدن از این خاك دل بركندن از جان است! تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است. تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران تورا این خشكسالی های پی در پی تو را از نیمه ره برگشتن یاران تو را تزویر غم خواران ز پا افكند! تو را هنگامه ی شوم شغالان بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد. تو با پیشانی پاك نجیب خویش كه از آن سوی گندم زار طلوع با شكوهش خوش تر از صد تاج خورشید است تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت تو با آن چهره ی افروخته از آتش غیرت _كه در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است تو با چشمان غم باری _كه روزی چشمه ی جوشان شادی بود و اینك حسرت و افسوس بر آن سایه افكنده ست خواهی رفت. و اشك من تو را بدرود خواهد گفت! من این جا ریشه در خاكم. من این جا عاشق این خاك از آلودگی پاكم. من این جا تا نفس باقی ست می مانم. من از این جا چه می خواهم،نمی دانم! امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست من این جا باز در این دشت خشك تشنه می رانم. من این جا روزی آخر از دل این خاك با دست تهی گل بر می افشانم. من این جا روزی آخر از ستیغ كوه،چون خورشید سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی باز خواهی گشت! [روانشاد:فریدون مشیری]
2 مرداد 1385 ساعت 19:51 بعد از ظهر
ما نشسته ایم و تماشا می كنیم كه چگونه میراثمان را به دست آب خواهند سپرد... نیاكان ما از این بی تفاوتی دلگیر خواهند شد لیك تا به حال شده اند... دلگیر از این همه ظلم،بیداد و عصیان گری و از خموشی ما نسلی كه از غیرت،سلحشوری و اقتدار آن ها سرچشمه گرفت و اكنون خود را به خرافه و بی تفاوتی سپرده است... به پا خیزید ای پوران و دختان این سرزمین آریایی كوروش در انتظار قدم های ماست در راستای پاسداشت میراثش ... اگر رستم را به یاد دارید به پا خیزید گمان نكنم ایستادگی در برابر این تازیان خوانی بیش باشد دلم این روزها سخت گرفته است... پاسخ ما برای تاریخ چه خواهد بود؟... فردا در مقابل نسل آینده شرمگین و خموش خواهیم بود آن ها ایران و میراثش را از ما می خواهند... ایران از دست ما دل شكسته است و ما هنوز نمی خواهیم بفهمیم... نمی خواهیم بیم از دانستن ها و این برایمان آسان تر است كه ذهن هایمان را با خرافات بی نیاز كنیم از دانستن ها... دلم این روز ها سخت گرفته است... به همین آسانی؟ تاریخمان را فدای نادانی هایمان كردیم... هنوز هم اندكی وقت باقیست... كودكی هفت ساله برایم داستان آرش كمان گیر را می گوید و از من تصویرش را می خواهد... و می پرسد شاهنامه كه می گویی چیست؟... شاید او بیش از من لایق این خاك باشد... اگر فردوسی بود... روی بیت های شهنامه اش غبار فراموشیست... به پا خیزید دوستان تیشه ی بیگانه بی رحمانه به جان ریشه ی تاریخمان افتاده است دیروز در خفا تخت جمشید به غارت رفت امروز پاسارگاد را در مقابل چشمانمان به آب می سپارند و فردا؟.... از شعار كم و به عمل بافزائیم دستانمان را به یكدیگر دهیم گوش فرا ده... از پاسارگاد صدایی به گوش می رسد آیا می شنوی؟... فروغ _ 14/تیر/1385خورشیدی _ چهارشنبه _ ساعت 14:5
27 تیر 1385 ساعت 08:02 قبل از ظهر
salam hal shoma khobe . man javad hastam 19 sale mikhastam ke shoma ro be list dostan khodam davat konam . ejaze hast ? mamnon misham . by
__