تبلیغات


__
یادداشت ها
21 مرداد 1387 ساعت 07:46 قبل از ظهر
سلام عزیز -من جمشیدم .مایلم اگه افتخار بدی بیشتر با هم اشنا بشیم و این مایه سعادت بنده است . I Crave Your Mouth, Your Voice, Your Hair Don't go far off, not even for a day, because -- because -- I don't know how to say it: a day is long and I will be waiting for you, as in an empty station when the trains are parked off somewhere else, asleep. Don't leave me, even for an hour, because then the little drops of anguish will all run together, the smoke that roams looking for a home will drift into me, choking my lost heart. Oh, may your silhouette never dissolve on the beach; may your eyelids never flutter into the empty distance. Don't leave me for a second, my dearest, because in that moment you'll have gone so far I'll wander mazily over all the earth, asking, Will you come back? Will you leave me here, dying? من آرزومند دهانت هستم ، صدایت ، مویت دور نشو حتی برای یك روز زیرا كه … زیرا كه … - چگونه بگویم – یك روز زمانی طولانی ست برای انتظار من چونان انتظار در ایستگاهی خالی در حالی كه قطارها در جایی دیگر به خواب رفته اند ! تركم نكن حتی برای ساعتی چرا كه قطره های كوچك دلتنگی به سوی هم خواهند دوید و دود به جستجوی آشیانه ای در اندرون من انباشته می شود تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد ! آه ! خدا نكند كه رد پایت بر ساحل محو شود و پلكانت در خلا پرپر زنند ! حتی ثانیه ای تركم نكن ، دلبندترین ! چرا كه همان دم آنقدر دور می شوی كه آواره جهان شوم ، سرگشته تا بپرسم كه باز خواهی آمد یا اینكه رهایم می كنی تا بمیرم ! -------------------------------------------------------------------------------- گفتمش نقاش را نقشی زند از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید شعر از پابلو نرودا - شیلی
27 تیر 1387 ساعت 17:34 بعد از ظهر
che khabar famil
6 اردیبهشت 1387 ساعت 15:00 بعد از ظهر
سلام خوبی . ای کاش دوستیها هم مثل دست و چشم بودنند چون دست زخمی میشه چشم گریه میکنه و وقتی چشم گریه میکنه دست اشکاشو پاک میکنه. امیدوارم مارو از یاد نبری. دوستدارت سینا بچه آذربایجان تبریز.
14 دی 1386 ساعت 11:26 قبل از ظهر
    ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم   به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور   به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری که سراغش ز غزلهای خودم می گیری   به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم   به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو   به نفس های تو در سایه سنگین سکوت به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت   شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است   در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است   یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش   آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده   در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است   یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش   رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است   آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟   اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟   حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش   آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود   اینک از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشاگه این خیل تماشا شده است   آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی تقدیم با تمام وجود
14 دی 1386 ساعت 11:22 قبل از ظهر
محبــــــــــــــــــــــــــــــت ره به دل دادن صفای سینه می خواهد کمــــــــــــــــال روح را جستـــــــــــــن دل بی کیـــــــــنه میخواهد.
23 شهریور 1386 ساعت 10:53 قبل از ظهر
گوش کن با تو سخن می گویم غیر تو همسخن و همدل من در همه ملک خدا نیست کسی های......... ای محرم من روی در روی تو فریاد کنم تا به دادم برسی
__