تبلیغات


__
یادداشت ها
28 خرداد 1387 ساعت 23:57 بعد از ظهر
az kimiaie lotfe to zar gasht roye man ari be yomne lotfe shoma khak zar shavad
11 آبان 1386 ساعت 04:08 قبل از ظهر
مرد بر لبه پرتگاهی راه میرفت. پایش لغزید و داشت سقوط میكرد.ناگهان با دستانش شاخه كوچـك گیاهی را گرفت اما خیلی زود فهمید كه آن شاخه آنقدر كوچك است كه نمیتواند او را نگهدارد. پس سرش را بالا گرفت و فریاد زد : " كسی آن بالا نیست؟" كسی گفت: " من هستم." مرد گفت: " تو كی هستی." او گفت: " من خدا هستم." مرد گفت: "خدایا نجاتم بده من دارم سقوط میكنم." خدا گفت: " آیا به من اعتماد داری؟ " مرد گفت: " بله " خداوند گفت: " پس آن شاخه درخت را رها كن." مرد كمی سكوت كرد و فریاد زد: " كَس دیگری آنجا نیست؟ ؟ ؟
18 تیر 1386 ساعت 13:54 بعد از ظهر
اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود اگر عشق، ارتفاع داشت من زمین را در زیر پای خود داشتم و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر میگرفتی اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران میکردند اگر براستی خواستن توانستن بود محال نبود،وصال و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه میتوانستند تنها نباشند اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی و شاید من، کمر شکسته ترین بودم اگر غرور نبود چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند و ما کلام دوستت دارم را در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم، همه وسعت دنیا یک خانه میشد و تمام محتوای یک سفره سهم همه بود و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد اگر ساعتها نبودند آزاد تر بودیم، با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم اگر خواب حقیقت داشت همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبریز از ناباوری بودم هیچ رنجی بدون گنج نبود اما گنجها شاید، بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند اما بی گمان صفا و سادگی میمرد، اگر همه ثروت داشتند اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترین کالا بود ترس نبود،زیبایی نبود و خوبی هم، شاید اگر عشق نبود به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟ کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تو را نوازش میکردم و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه میداشتی و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
21 بهمن 1385 ساعت 20:30 بعد از ظهر
با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان داغ و درد است همه نــــــــــقش و نگار دل من بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان زین بیابان گــــــــذری نیست سواران را ، لیک دل ما خـــــوش به فریبی است ، غبارا تو بمان هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان سایه در پای تو چون موج چه خوش زارگریست که سر سبز تو خوش باشد ، کنارا تو بمان
6 آذر 1385 ساعت 08:06 قبل از ظهر
dear targol salam va....... best regards sasan
13 مهر 1385 ساعت 08:24 قبل از ظهر
dear targol salam khobi list qazviniharo chek mikardam ke aksetono didam age mayel bashid doost daram gapi bezanim dar sorat tamayol baram pm bezar best regards sasan
__