27 تیر 1387 ساعت 11:22 قبل از ظهر | |
سلام رضا خوبی؟؟؟
داداش من مدیر کلوب مادرم
http://www.cloob.com/clubname/mother
کلوب دوستدارن پدر و مادر رو به لیست کلوبهای مشابه کلوب مادر اضافه کردم اگه دوست داشتی توهم کلوب مادر رو اضافه کن
ممنون |
20 تیر 1387 ساعت 17:06 بعد از ظهر | |
salam alireza:pesar cheghad khosh tipp shodi:va laghar,omidvaram too zendegit movafagh bashi.much
raaaaaaaana |
16 تیر 1387 ساعت 23:10 بعد از ظهر | |
تا به کی باید رفت ازدیاری به دیاری دیگر
نتوانم؛نتوانم جستن
هرزمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
ازبهاری به بهاری دیگر
اینجا برات می نویسم همیشه گفتم خودتم می دونی
به اندازه ی تمام اندازه های دنیا
د و س ت د ا ر م
|
16 تیر 1387 ساعت 22:59 بعد از ظهر | |
امروز من ایستاده ام امروز باز هم یک انتظار
در دلم هر لحظه سودایی دیگر است
در وجودم هر زمان شوق رسیدن
آرزوی پر زدن انتظار دیدن است
گاه گاهی در آسمان چشم تو پر می زنم
یا که گاهی در خیالت می رسم
دیدنت
دیدنت اما برایم مثل یک افسانه ی دیرینه است
بر تمام میله های این قفس
این قفس از جنس خاک و لحظه ها
رنگ قرمز می زنم
رنگ قرمز، رنگ آرزوهای من است
رنگ قرمز، رنگ عشق
رنگ قرمز، رنگ توست
در وجودم شوق تو باز شعله می کشد
در درونم آتشی از مهر تو
باز هم خرمنی از عشق برپا می کند
با تمام خستگی
هر روز من استاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
باز هم من استاده ام
در دلم تنها و تنها یک نوا یک موج، یک فریاد
باز هم یک انتظار باز هم یک انتظار
|
16 تیر 1387 ساعت 00:38 قبل از ظهر | |
عاقبت عشق تنهایست و حشت ازعشق نیست ترس ازفاصله هاست گله از هیچ کس نداریم مقصر دل دیوانه ماست.
|
16 تیر 1387 ساعت 00:34 قبل از ظهر | |
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود، اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق ش
|









