یادداشت ها4 شهریور 1387 ساعت 16:12 بعد از ظهر | |
نگاه کن! شهر تاریک است .چراغی روشن نیست .کسی امشب !به فکر صبح فردا نیست .عشق مرده ؛صداقت سوخته ؛عاطفه پژمرده؛ ایمان گمشده ؛ وجدان خوابیده ....می شود شهر را نورانی کرد چراغی روشن کرد و به فکر صبح فردا بود عشق را دوباره زنده کرد عاطفه دوباره می روید |
2 شهریور 1387 ساعت 15:52 بعد از ظهر | |
اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! , حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آوورده ! آخه می دونی ؟ : "خدا" خیلی تنهاست !!! قربونش
|
23 مرداد 1387 ساعت 19:38 بعد از ظهر | |
گر چه دوری ز برم همسفر جان منی
قطره اشکی و در دیده گریان منی
درون شب منم و یاد تو گوهر اشک
همره اشک تو هم بر سر مژگان منی
این مپندار که نقش تو رود از نظرم
خاطرت جمع که در خواب پریشان منی
در شب بی کسی ام یاد تو مهتاب من است
خود چراغی و در شام غریبان منی
|
6 مرداد 1387 ساعت 11:52 قبل از ظهر | |
افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی ، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه
|
11 دی 1386 ساعت 12:51 بعد از ظهر | |
هی فلانی.... می دانی؟... می گویند رسم زندگی چنین است!!!!!!! می آیند....... می مانند....... عادتت می دهند....... و می روند....... و تو در خود می مانی....... و تو تنها می مانی....... راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟ مثل همه ی فلانی ها |
26 آبان 1386 ساعت 17:14 بعد از ظهر | |
در زندگی ما انسانها ، گنج های ارزشمندی وجود دارند كه فكر می كنیم آنها همیشه در زندگی ما وجود خواهند داشت . اما زمانی به ارزش واقعی آنها پی می بریم كه وجود آنها به گونه ای متفاوت به ما نشان داده می شوند یا دیگر نباشند ، درست مثل دیگ سوپ مادر !
هنوز پس از گذشت این همه سال آن را در جلوی چشمانم می بینم . اگر چه لبه های آن پریده شده بود ، اما لعابی به رنگ آبی و سفید روی آن را پوشانده بود .همیشه ظهر ها وقتی از وارد می شدم ، بخار داغ از روی آن بلند می شد و محتویاتش مثل یك آتشفشان فعال در حال جوش و خروش بود .
رایحه ی دل انگیز غذا فقط اشتها بر انگیز نبود ، بلكه حس اطمینان و امنیت را در دل همه ی اعضای خانواده ایجاد می كرد . حتی اگر مادر كنار آن نایستاده بود و با قاشق بزرگ چوبی اش آن را هم نمی زد ، باز هم حس اطمینان و حس خوب در خانه بودن ، تمام وجودم را در بر می گرفت .
سوپ جادویی مادر دستور خاصی نداشت و همیشه روال آماده شدن را خود به خود طی می كرد .
دستور تهیه اش به زمانی بر می گشت كه دختر جوانی بود و در كوه های پایمونت در شمال ایتالیا زندگی می كرد . فوت و فن تهیه ی آن را از مادر بزرگش یاد گرفت . همان طور كه مادربزرگش هم آن را از اجداد خود آموخته بود .
برای خانواده ی بزرگ ما سوپ مادر تضمین كننده ی این بود كه گرسنه نخواهیم ماند . در حقیقت سمبلی از امنیت نهفته در خانه ی ما بود . مواد مورد نیاز آن هم از هر ماده ی غذایی كه در آشپز خانه موجود بود به دست می آمد . به همین دلیل می توانستیم وضعیت اقتصادی خانواده را از محتویات آن تشخیص بدهیم . سوپی كه پر از محتویات مختلف مانند گوجه فرنگی ، نخود فرنگی ، هویج ، پیاز ، ذرت و گوشت بود ، نشان می داد كه اوضاع خانواده ی بوسكالیا خوبه .
اما یك سوپ آبكی نشان می داد اوضاع خانواده جالب نیست .
در خانه ی ما هیچ وقت بیرون ریخته نمی شد چراكه بیرون ریختن غذا نوعی گناه و اهانت به خدا تلقی می شد .
هر ماده ی قابل خوردن در سوپ مادر به كار می رفت .
نكته ی جالب این بود كه طرز تهیه ی آن برای مادر خیلی مهم و پر اهمیت بود.
او هر تكه سیب زمینی یا گوشت مرغ را با شكر گزاری و سپاس فراوان به خدا در دیگ سوپ می گذاشت . هنگامی كه همه هنوز در خواب بودند ، بیدار می شد و برای آسایش و راحتی ما شروع به كار می كرد .
غذا می پخت و به امور خانه رسیدگی می كرد و از همه مهمتر تمام تلاش خود را برای رشد و تربیت صحیح ما به كار می گرفت .
اما از وقتی با سول دوست شدم دیگ سوپ مادر مایه ی خجالت و شرم من محسوب می شد و من ارزش آن را نمی دانستم .
سول دوست جدیدم در مدرسه بود . پسری لاغر و ضعیف با موهای مشكی .
او دوست منحصر به فردی برای من به شمار می رفت .
خانه ی آنها در بهترین نقطه ی شهر و پدرش هم پزشك بود و بالطبع وضع مالی بسیار خوبی داشتند . خیلی بهتر از ما !
او اغلب مرا برای شام به خانه ی شان دعوت می كرد .
آنها یك آشپز خانه داشتند كه لباس سفید تمیزی می پوشید و غذا را سرو می كرد . آشپزخانه ی تمیز و مرتبی داشتند كه ظروف و وسایل آن همه از جنس فلزات اعلا و براق بود .
غذا خوب بود اما انگار مزه نداشت یا به عبارتی آن مزه ای كه از محبت مادر در آن دیگ ارزان قیمت بر روی آتش تنور ایجاد می شد را نداشت .
حال و هوای خانه هم با مزه ی غذا خیلی هماهنگ بود . همه چیز خیلی رسمی بود .
پدر و مادر سول انسانهای خوب و مودبی بودند اما صحبت دور میز دوستانه نبود . بلكه خشك ، مصنوعی و بدون هیجان بود . حتی مثل ما همدیگر را بغل نمی كردند ! بیشترین میزان نزدیك شدن سول به پدرش در حد یك دست دادن ساده بود .
اما در خانواده ی من در آغوش گرفتن ، عملی همیشگی و عادی بود .
اگر مثلا روزی مادرم را نمی بوسیدم ، از من می پرسید : لئو موضوع چیه ؟ مریض شده ای؟
اما آن محبت و گرما در آن زمان ، برای من هیچ قدر و قیمتی نداشت و باعث خجالت من بود .
می دانستم كه سول هم دوست دارد یك شب برای شام خانه ی ما بیاید . اما اصلا دوست نداشتم به خاطر نوع رفتار پدر و مادرم ، او به خانه ی ما بیاید . خانواده ی من با خانواده ی او خیلی متفاوت بودند . هیچ كدام از بچه ها در خانه ی شان دیگ سوپ پزی روی تنور نداشتند و یا مادری كه به محض ورود به خانه ببینی كه با یك قاشق بالای سر آن ایستاده است .
سعی كردم مادر را متقاعد كنم دیگ را بر دارد ، چون هیچ كس در آمریكا چنین ظرفی نداشت و مردم آن را نمی پسندیدند.
اما مادر در جواب با غرور می گفت : خوب من كه آمریكایی نیستم . من روسینا اهل ایتالیا هستم و فقط آدمهای دیوانه ، سوپ ایتالیایی منو دوست ندارند .
بالاخره سول با ایما و اشاره به من فهماند كه دوست دارد یك شب برای شام به خانه ی ما بیاید .
مجبور بودم كه موافقت كنم . می دانستم هیچ چیزی بیشتر از میهمان مادر را خوشحال نمی كند . اما من آشفته و عصبی بودم . فكر می كردم آمدن و غذا خوردن با خانواده ی من ، او را از دوستی با من منصرف می كند .
به مادر گفتم : چطوره ما هم همبرگر ییا مرغ سوخاری درست كنیم مانند خود آمریكایی ها ، اما از نگاه او فهمیدم بهتر است از این پیشنهادها ندهم .
روزی كه سول آمد ، اصلا حال خوبی نداشتم . مادر و بقیه ی اعضای خانواده به او با رفتاری محبت آمیز خوشامد گفتند .
بالاخره زمان خوردن شام شد و همه دور میز كنده كاری شده كه پدر آن را خیلی دوست داشت و خودش درست كرده بود ، نشستیم !
وقتی پدر دعای شكر گزاری را تمام كرد ، بلافاصله كاسه های سوپ مخصوص مادر از راه رسید .
مادر پرسید : خوب سول میدانی این چیه ؟
سول جواب داد : مگه سوپ نیست ؟
مادر با محبت گفت : نه سوپ نیست ، این سوپ مخصوص ایتالیایی منه . شروع به توضیح كرد كه خیلی مقوی است ، سردرد را خوب می كند ، روی سرماخوردگی اثر فوق العاده ای دارد و سینه درد و بیماری های عفونی گلو را خوب می كند .
بعد دست زد به ماهیچه های دست و شانه ی سول و گفت : اگر از این سوپ بخوری ، صد در صد قوی خواهی شد ، مانند فوتبالیست های بزرگ ایتالیایی .
با خودم فكر می كردم این آخرین باری است كه سول را می بینم . او مطمئنا دیگر به خانه ی ما با چنین افرادی كه لهجه ی متفاوت و غذاهای عجیب و غریب دارند ، نخواهد آمد .
اما بر خلاف تعجبم ، سول وقتی غذایش را تمام كرد ، مودبانه در خواست یك كاسه ی دیگر كرد .
با اشتیاق خاصی غذای خود را خورد و در آخر هم گفت : خیلی از غذا خوشش آمده است .
وقتی داشتیم خداحافظی می كردیم ، سول به آرامی به من گفت : خوش به حالت ، خانواده ی خیلی خوبی داری ، كاش مادرم می توانست مثل مادرت این قدر عالی آشپزی كند ، پسر تو خیلی خوشبختی ! ! !
خوشبخت ؟!؟!؟! تعجب كردم . انگار چند دقیقه پیش بود كه سول در حالی كه می خندید و دست تكان می داد ، از من دور شد .
امروز می فهمم كه چقدر آن روزها خوشحال بودم . می دانم آن گرما و انرژی كه سول در خانه ی مه حس كرد از سوپ جادویی مادر نبود بلكه آن از گرمای محبت مادر بود .
چند روز بعد بالاخره روزی رسید كه من آن منبع با ارزش را از دست دادم . روزی كه مادر را به خاك سپردیم ، یكی از اعضای خانواده دیگ مادر را از روی تنور برداشت و همه فهمیدیم آن دوران طلایی و پر محبت دیگر به پایان رسیده است .
دوستی من و سول سالیان سال ادامه یافت و بر خلاف تصورم ، ما هرگز از هم دور نشدیم . چند وقت پیش او مرا برای شام به خانه اش دعوت كرد .
او مثل پدرم همه ی بچه هایش را بغل كرد و آنها هم مرا در آغوش گرفتند . سپس همسرش ، كاسه های سوپ را كه بخار داغ از روی آنها بلند می شد ، آورد .
سوپ جوجه با سبزیجات .
سول پرسید : آهای لئو ! می دانی چیه ؟
با خنده گفتم : خوب سوپ دیگه .
او خندید و مثل مادر گفت : این سوپ جوجه است ، خیلی مقوی است ، سردرد را خوب می كتد ، روی سرما خوردگی اثر فوق العاده ای دارد و سینه درد و بیماری های عفونی گلو را خوب می كند و بعد چشمك زد .
دوباره حس كردم مادر الان برایم سوپ می ریزد و من سر همان میز نشسته ام .
حسی خوب تمام وجودم را احاطه كرده بود .
فهمیدم كه :
گرما و محبت مادر آنقدر لا یتناهی بوده است كه اگر چه دیگر ، جسمش با ما نیست اما گرمایش هنوز در دل من و همچنین در دل سول باقی مانده است . گرمایی كه هیچ زمان از بین نخواهد رفت .
دیگ سوپ مادر
لئو بوسكالیا
|










