تبلیغات


__
یادداشت ها
15 شهریور 1386 ساعت 11:14 قبل از ظهر
شاید ندونین چقدر سخته : روبروت کسی ایستاده که با جون و دل دوسش داری با اینکه به خاطرنجابت اون و به حرمت عشق حتی یه بار سیر بهش نگاه نکردی ولی چشمای خسته تو ، توی چشمای نازنینش میفته توی یلدای چشمای سیاهش غرق میشی .اونو با تموم وجود میخوای و اون نمیدونه. حتی خودتم نمیدونی این احساس از کجا اومد چی شد که این شد فقط میدونی که این احساس با بقیه فرق داره جرات ابراز احساس و دارم اما از جفای زمونه و مردمش میترسم از اینکه شاید خدای عاشقا یه گوشه نظری هم به من داشته باشه و بتونم اونو هم مثل خودم شیدا کنم تا منتظرم بمونه ولی اگه فرداهای نامهربونی روزگار ، یقه هر دوتامونو بگیره و انتظار بسر نرسه و فراق نصیبمون بشه اونوقته که اونم به خاطر خودخواهی من به پای من میسوزه. پس نگاهمو آروم از نگاهش میدزدم و اونو به خدا میسپارم دلمو با خاطرات کوتاه و شیرین اون خوش و آروم میکنم و آتیش عشقشو تو پستوی قلبم پنهون میکنم تاخودم تنهابسوزم و فقط دعا میکنم دعا می كنم هر جا که هست خوشبخت باشه و من هم یه بار دیگه ببینیش تا بتونم یه شاخه گل بهش هدیه بدم گلی به نام و رنگ و عطر خودش خدارو شکر که می تونم دوست داشتنی ها رو دوست بدارم
__