28 مرداد 1387 ساعت 16:40 بعد از ظهر | |
salam rahil jan,khubi azizam?mage mishe ma shomaro faramoosh konim.man ke hamishe be yadetam.koli delam barat tang shode baba .goftam hatman irani ke felan on nemishi. |
9 تیر 1387 ساعت 17:19 بعد از ظهر | |
دوست عزیز راحیل خانم سلام
از اینکه دوستی منو پذیرفتید از شما تشکر میکنم.من شما رو در کلوب ساری دیدم. ولی در پروفایل شما united state نوشته شده <امیدوارم همشهری ما باشید.ولی خوب هر جا که هستید امیدوارم موفق باشید. باز هم تشکر می کنم. بابای |
23 خرداد 1387 ساعت 02:07 قبل از ظهر | |
شروع می كنم به از تو نوشتن كاغذ مست می گردد قلم به رقص در می آید نمی دانم چرا هر وقت می خواهم چیزی از تو بر روی كاغذ بیاورم واز تو بنویسم وجودم،قلمم،كاغذم همه و همه به وجد می آییم.عزیزم!تمام شب در خیالت گریستم هنوز پاییز چشمانت را روی شاخه های سرد انتظار جستجو می كنم نمی دانی چقدر محتاج نوام.هنوز كاغذهایم به شوق نگاهت رنگ كاهی را پس می زند وتمام شب وتمام ثانیه ها، یكی یكی می گذرندوبه دریا ها اشك هایم روان می شوند انگار تاب دیدن پاییز چشمانت را ندارد كاش برگردی زود،كوچه بی تو دل تنگی دارد كاش برگردی زود ومی دیدی كه دلم بی تو چه حالی دارد ببینی كه هنوز حلقه زرد خورشید داغ تنهایی من را دارد كاش زود برمیگشتی تا قاب عكس روی دیوار تهی از چهره تو نباشد وتمام صفحات دفترم از حرف ونگاه واسم تو پر شود كاش زود بر می گشتی.تو اگر برگردی من تمام شاخه های گل یاس را با تمام احساس تقدیمت می كنم. |
23 خرداد 1387 ساعت 02:07 قبل از ظهر | |
برای تو....تویی كه فقط فقط بایاد تو روزگارم به آرامش می رسد.می خواهم برایت بگویم از این یك ماهی كه بی تو گذشت.می خواهم برایت از لبخندهایی كه هرگز روی لبهایم ظاهر نشده اند ودر برگریزان زندگی راه بودن را گم كرده اند... مهربانم!می خواهم خود را به دریا بسپارم امواج پریشان دریا مرا به جایی خواهند برد كه دیگر هیچ از تو بر زبان نیاورم اما نمی دانم چگونه در آن نا كجا تو را فراموش كنم تنهایم مگذار در میان این واژه های نا مفهوم زندگی.من از چیزهایی كه هر لحظه مرا به قعر دریا می برند می ترسم از سایه خود وحتی از سایه دیوارها هم می ترسم و هر چیزی كه می خواهند مرا از تو دور كنند به حرفهایم نخند واقعا نمی دانم بی تو ضجه های تلخ بودن را به كدامین سو ببرم وبا مصیبت تنها ماندن را چه كنم.تنها شقایق وجودم!از تو می خواهم فانوست را برایم روشن نگه داری تا هیچ گاه غروب غم انگیزرا به فكر خود نسپارم ولی نمی دانم چرا كه هر بار كه می خواهم با تمام وجود همچون باد به سویت بشتابم لرزشی سرتاسر وجودم را فرا می گیرد.كاش می شد به دیدارت بیایم ای آفتاب غروب كرده زندگی من ای كاش می توانستم از گل های درخشان آسمان گردنبندی برایت بسازم وهمچون طوقی زیبا بر گردنت بیاویزم ای كاش می توانستم دستان پر مهرت را در دستانم بفشارم وسردی روزها را با گرمی بهترین خاطرههای زندگی ام با تو تمام كنم ای كاش بودی وگیسوانم را بر روی زانوانت پریشان می كردم وبرایم نوازش می كردی وآنگاه من با نگاه معصومانه خود می گفتم كه چقدر " دوستت دارم" ای كاش چشم هایم در حصرت تدیدن تو نمی سوخت كاش آفتاب محبت با تنم آشتی می كرد دست نوازشگر رود اشكهایم را می شست وغنچه های لبخند با آمدن تو در باغچه لبهایم باز می شد وای كاش تو می دانستی كه در این فاصله ها اشك های داغم آغوش مهربان تو را انتظار می كشند. "لطف كن ای دوست از رخ پرده بگشا ناز كم كن دل تمنایی زدلبر غیر دیداری ندارد
|
23 خرداد 1387 ساعت 02:07 قبل از ظهر | |
آغازت می کنم با واژه های دیوانه ای که نگاهت شاعرانه می نگارد و مستانه تا اوج آسمان آرزوهایم پر می کشد.انگار که دستانم با لمس دستان نجیب پیش از این ها آشناست. پس ای شروع عاشقانه تو را آسمانی یافتم تا جای پای ابرهای بارانی را با تن باران زده ی تو پیگیر باشم.روزهای بی توام شبیه انتظار و سکوتم در پایان غروب است و نگاهم ملتمسانه.... تا کجا باید نوشت تا به کی باید گریست.وجود محتاج خویش را غربانه از میان خواستن ها عبورش می دهم و چهره مات تو را با مداد رنگیهای سحرآمیز رنگی می سازم که چه زیبا می خندی.بهترین تصویر تو را در ذهن مغشوش خویش به خاطر می سپارم و آن را در قاب عکسی زیبا به آن ماه قشنگی می نمایم که تو را با من مرا با تو آشنا کرد |
23 خرداد 1387 ساعت 02:06 قبل از ظهر | |
نمیدانم ابراز عاشقی غیر از آنکه به آن که دوستش داری
وفادار باشی و صادق ، چگونه است
اما میدانم که من عاشق ترینم....
نمی دانم چگونه باید با آنکه دوستش داری بمانی
بمانی و مجنون هم بمانی ، مجنون تر از یک عاشق دیوانه
ولی میدانم که من مجنون ترینم...
نمی دانم اشک ریختن از غم دلتنگی و غصه دوری چگونه است
و چگونه باید برای آنکه دوستش داری دلتنگ شوی
اما میدانم که من دلتنگترینم.....
نمیدانم قلبی که عاشق است چگونه باید اثبات کند که عاشق است
و یا دلی که در گرو دلی دیگر است
چگونه باید از آن مهمان نوازی کند
اما میدانم که من خوشبخترینم...
نمی دانم که آیا می دانی بعد از تو من شکسته ترینم ؟
آری بدان که بعد از تو من بدبخت ترینم.....
نمی دانم چگونه باید با تو باشم ، چگونه باید راز دلت را بیابم
و چگونه باید لحظه های عاشقی را سپری کنم
اما بدان که من داناترینم...
نمی دانم که آیا میدانی بعد از سفر کردنت ، همه لحظه های زندگی
من سرد و بی حوصله می شود ؟
آری بدان که
من در آن زمان تنهاترینم...
|










