تبلیغات


__
یادداشت ها
28 آذر 1386 ساعت 12:14 بعد از ظهر
درود. فرارسیدن شب یلدا و همچنین سالروز میلاد حضرت عیسی مسیح رو تبریک میگم.
26 آذر 1386 ساعت 11:39 قبل از ظهر
قلب کوروش شکست و فرشته گریست! روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته! _از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم. _چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه. _خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم. خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی،از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد. _میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند. و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد. در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!... _هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!! فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند. _اعراب؟!!! _بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشی بودند. کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!! فرشته بسیار تاسف خورد. سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟ _در ظاهر بله! کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟ _اسلام _چگونه آیینی است؟ _نیک است وکوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید و فهمید که بت های زیادی بر قلبهای مردم حکومت می کند. _نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده. وفرشته چنین کرد. _همین؟!!! کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست. _پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!! و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد. _خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد. فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت: ایران! لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است! عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست. _مرا به آرامگاهم باز گردان. فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن حقوق بانوان، زندان های سیاسی ... کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم. و فرشته گریست. کلوب:کوروش بزرگ نوشته ای از از:مریم کریمی
15 مرداد 1385 ساعت 03:51 قبل از ظهر
می نویسم نامه ای بر روی باد تا شمیمش عطر افشانت کند می نویسم روی ابری در خیال تا که یادم غرق بارانت کند می نویسم نامه بر موجی بلند تا که شاید آید از دریا جواب توی بیداری جوابی نیست نیست شاید آید نامه ای با پیک خواب می نویسم روی آتش عشق را می نویسم عشق یعنی زندگی می دهم خاکستر آتش به باد باد می خندد بر این دیوانگی می نویسم روی ماسه نام او می کشم تصویر یک فرجام را موجی از دریا رسد از دورها می برد همراه خود آن نام را
14 مرداد 1385 ساعت 00:11 قبل از ظهر
توی این روزای خلوت ساعتو باز میشمارم باز توی دست ترانه گل آشتی رو میکارم توی غربت باز میون بار رنج و نفرت لحظه های با تو بودن واسه ی من شده عادت من به تو میگم دوباره ، منو از یادت به در کن لحظه های باقی مونده با عشق و شادی به سر کن تو میگی دنیا ی بودن با تو رنگ آشنایی ست در کنار تو نشستن عشق داده ی خدایی ست من میگم: دنیا دو روزه ، زندگی با سوخت و سوزه هرکی که توی این آتیش خشک و غمگینه میسوزه تو میگی دنیا یه رنگِ ،رنگ پاک عاشقونه هرکی که زود عاشق میشه تا ابد زنده میمونه من میگم وقتی ندارم برای دیدن بارون منم و یه دفتر شعر توی این پیله ی زندون تو میگی عاشق شدن ها وقت و ساعتی نداره اگه تو عاشق بشی باز بارون دل روت می باره من میگم خیال خامِ ، عشق ما دووم نداره تو میگی اگه ما بخوایم عشق ما شادی میاره دلمو داغ میزنی باز با حرفای این چنینی من اینو باور کردم که تو فرشته ی زمینی تمام زندگیم سرشار از عشق به توست عکست در دفتر خاطراتم مانده است واسمت در کاغذ خط خط ذهنم باشد تا همیشه باقی بماند
27 تیر 1385 ساعت 19:27 بعد از ظهر
انتظار واژه ی غریبی است ... واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام. که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من! خواهم ماند تنها در انتظار تو چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟ شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ... می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ... گریان نمی مانم، خندانم! برای ورودت ای عشق. وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ... نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ... و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ... تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ... میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم! به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ... به یاد او و تقدیم به او ...
7 تیر 1385 ساعت 01:46 قبل از ظهر
salam merr30 az inke mano modir kardi man ye khahesh daram age mishe baram anjam bedin man 2ta profile daram va chon ba in profilam adamro sare kar mizaram momkene hack besham be khater hamin age mishe profile 2vom mano be onvane moaven entekhab konid in profile 2vom va aslim hastesh ke toye clob ham ba esme morteza ozv shodam http://www.cloob.com/browse.php?id=383017 mamnon misham bye
__