تبلیغات


__
یادداشت ها
7 شهریور 1387 ساعت 08:35 قبل از ظهر
چه با شکوه آمدی به لحظه های سرد من چه پرغرور میروی به جنگ دردهای من چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو چه بی بهانه میدود کلام من برای تو چه رازها که گفته ای به قلب بی قرار من چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من چه روزها که رفته ایم به جنگ درد و فاصله چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره چه لحظه ها نگاه تو بر نگاه من دوید چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید چه آه ها کشیده ام برای بی تو بودنم چه اشکها ریخته ام برای از تو گفتنم بهار شد فکر من برای با تو ماندم تمام شد شعر من فدای شعر خواندت
9 اسفند 1386 ساعت 01:18 قبل از ظهر
كوچیك تر كه بودم فكر می كردم بارون اشك خداست ولی مگه خدا هم گریه می كنه چرا باید دل خدا بگیره!!!! دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس كنم اشك خدا را تو یه كاسه جمع كنم تا هر وقت دلم گرفت كمی بنوشم تا پاك و آسمانی شوم! آسمان كه خاكستری می شد دل منم ابری می شد حس میكرم كه آدما دل خدا رو شكستند و یا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس كودكانه من می گفت خدا دلش از دست آدما گرفته
3 اسفند 1386 ساعت 01:02 قبل از ظهر
salam azizam ro0oze gozashte tavalode sabaye azizemun bud.ye ruze dige az khaterate ba ham budanemun va daghe delemoono taze kard yadi ke baraye ma javedan va hamrah ba andooh ama dust dashtani ast ta hamishe roohash shaaaad yadash geramiiiii
12 بهمن 1386 ساعت 02:53 قبل از ظهر
SAlam khanome aziz.age tamaiol be hamkari dar maahnameie INternetie maro dari beman peigham befrest
22 دی 1386 ساعت 23:20 بعد از ظهر
سلام من شقایقم با یوزر ( sh49h4739h) توو لیست دوستان شمام.اون یوزر هک شده لطفاً همین یوزر ( shbir) ادد کنید با تشکر شقایق بالندری www.SHB.ir
13 آبان 1386 ساعت 12:55 بعد از ظهر
ببخشید! شبی که برقِ کوچه‌ی ما رفته بود من فقط به عادتِ شبتاب اندکی شعله‌ور از شوقِ هفت‌سالگی چیزی،‌ حرفی، شاید سخنی برای خودم گفته بودم. به خدا نخواستم که باد بیاید، یا باران ... یا کسی از پی من گریه کند، حالا اگر که خوابِ حضرتِ مادرم را به یادِ گهواره نمی‌آورم، ببخشید! ببخشید! من فقط می‌خواستم از بخت حیرتم مثلا کنار شما باشم و نیمی پونه،‌ نیمی پروانه، پسین به خوابِ آب و ستاره بیایم حالا که شاعرم دوست می‌دارم پیش از طلوعِ چاقو کبوترانِ کنارِ مناره را پَر بدهم بروند بعد از غروب بیایند. کنار حوض، همیشه هوا از وضویِ بودن ما جاری‌ست ببخشید! یک اتفاقی افتاد نفهمیدم چرا بی‌سبب از کوچه به خانه‌ام خواندند، آینه به دستم دادند بعد خیره به سوی خویش دمی در خوابهای گریه نگریستم انگار از دور از همان سمتِ نابهنگام باد صدای شکستن چیزی شبیه صدای آدمی می‌آمد. آیا کسی از پیِ رفتنِ لامحالِ‌ من می‌گریست؟ ببخشید! قرار بر این بود که نه از نور و نه تاریکی، تنها از ترانه زاده شوم، پشتِ همین دریچه‌ی دریا، رو به منتظران گریه گریه در گریه از گریه زاده شوم، و بعد بترسم بترسم و تنها نام ترا میانِ دهان و ملحفه بخوانم ری‌را!
__