25 اردیبهشت 1387 ساعت 14:25 بعد از ظهر | |
دلم برات تنگ شده... |
3 فروردین 1387 ساعت 10:05 قبل از ظهر | |
salam
eydeton mobarak
age iran bodam hatman zang mizadam
ishala..sale khobi kenare khonevadat dashte bashi
moghe sal tahvil be tanha kasi ke fekr kardam to bodi
hamishe va har lahzam inja be yade to gozasht garche vase to ke inhame saret shologhe bodo nabode man.......khoshhalam khili khoshhalam
vasam payam nazar chon omadanam bekhatere to bod dige nemyam
movazebe khodet bash
khahesh mikonam in payamo tayid nakon
be omide didari ke vaghtesh belakhare mirese
babye..........FARAN |
27 اسفند 1386 ساعت 12:31 بعد از ظهر | |
سلام به روی ماهت
سالی خجسته و پربار ، توام با برکت و شادکامی برایت آرزومندم
سال نو پیشاپیش مبارک
زهرا (خانمی) |
15 اسفند 1386 ساعت 09:28 قبل از ظهر | |
سلام ... خوبی ؟ خودت کجایی ؟ خوش می گذره ؟ ... من هم خوبم . مشغول درس و مشقم ... به یاد همه هستم |
18 بهمن 1386 ساعت 00:49 قبل از ظهر | |
روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر |
6 بهمن 1386 ساعت 17:29 بعد از ظهر | |
جوان ثروتمندی نزد انسانی وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیك خواست.
مرد او را به كنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟
- آدمهایی كه می آیند و میروند و گدای كوری كه در خیابان صدقه میگیرد.
بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در این آینه نگاه كن و بعد بگو چه میبینی.
- خودم را میبینم.
مرد گفت: دیگر دیگران را نمیبینی! آینه و پنجره هر دو از یك ماده اولیه ساخته شده اند، شیشه.
اما در آینه لایه ی نازكی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمیبینی. این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه كن. وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت میكند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده میشود، تنها خودش را می بیند.
تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری. |










