تبلیغات


__
یادداشت ها
16 مرداد 1387 ساعت 23:49 بعد از ظهر
ای عاشقان ، ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید آمد یکی آتش سوار ، بیرون جهید از این حصار تا بردمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید آن یوسف چون ماه را از چاه غم بیرون کشید در کلبه ی احزان چرا این ناله ی محزون کنید از چشم ما ایینه ای در پیش آن مه رو نهید آن فتنه ی فتانه را برخویشتن مفتون کنید دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند او زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید دیدم به خواب نیمه شب خورشید و مه را لب به لب تعبیر این خواب عجب ، ای صبح خیزران ، چون کنید ؟ نوری برای دوستان ، دودی به چشم دشمنان من دل بر آتش می نهم ، این هیمه را افزون کنید زین تخت و تاج سرنگون تا کی رود سیلاب خون ؟ این تخت را ویران کنید ، این تاج را وارون کنید چندین که از خم در سبو خون دل ما می رود ای شاهدان بزم کین پیمانه ها پرخون کنید
9 مرداد 1387 ساعت 14:47 بعد از ظهر
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم ز هر چک گریبانم چراغی تازه می تابد که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد چه بک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم تنم افتاده خونین زیر این آوار شب ، اما دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی کزین شب های ناباور منت آواز می دادم در آن وری و بد حالی نبودم از رخت خالی به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت که من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادم به جز دام سر زلفت که آرام دل سایه ست به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم
4 مرداد 1387 ساعت 11:14 قبل از ظهر
دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم تاریک و تهی پشت و پس اینه ماندیم هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ باطل به امید سحری زین شب گوریم زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم با همت والا که برد منت فردوس ؟ از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست ماییم که در پای وی افتاده چو موریم آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم
30 تیر 1387 ساعت 17:21 بعد از ظهر
گل می رود از بستان بلبل ز چه خاموشی وقت است که دل زین غم بخراشی و بخروشی ای مرغ بنال ای مرغ آمد گه نالیدن گل می سپرد ما را دیگر به فراموشی آه ای دل ناخرسند در حسرت یک لبخند خون جگرم تا چند می نوشی و می نوشی می سوزم و می خندم ، خشنودم و خرسندم تا سوختم چون شمع می خواهی و می کوشی تو آبی و من آتش وصل تو نمی خواهم این سوختنم خوش تر از سردی و خاموشی
30 تیر 1387 ساعت 01:29 قبل از ظهر
دوستان و یاران هر روز رفتند كه رفتند ، راستی از بهر كه رفتند از سوی چه رفتند ,,,,,,ممنون منم به نوبه خودم این مرثیه تلخ را به شما دوست عزیز تسلیت میگم و امیدوارم همواره در تمام مراحل زندگی موفق و سلامت باشید، در ضمن با اجازتون اگر مانعی نداره متن زیباتون رو دربلاگم قرار بدم ، یا حق
29 تیر 1387 ساعت 21:44 بعد از ظهر
سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند: زمان، کلمات و موقعیت ها. سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت. سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رؤیاها ، موفقیت و شانس. سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان.
__