تبلیغات


__
یادداشت ها
29 خرداد 1387 ساعت 16:03 بعد از ظهر
قلبم کاروانسرایی قدیمی است قلبم کاروانسرایی قدیمی است.من نبودم که این کاروانسرا بود. پی اش را من نکندم. بنایش را من بالا نبردم،دیوارش را من نچیدم.من که آمدم ،او ساخته بود و پرداخته،و دیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان، که روشن بود و می سوخت.از روغنی که نامش عشق بود. ... قلبم کاروانسرایی قدیمی است.من اما صاحبش نیستم.صاحب این کاروانسرا هم اوست.کلیدش را به من می دهد، درها را خودش می بندد،خودش باز می کند،اختیار دارایی اش با اوست.اجازه ی همه چیز. قلبم کاروانسرایی قدیمی است.همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند.هیچ کس نمی تواند بماند.که مسافر خانه جای ماندن نیست.می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند. کاش قلبم خانه بود،خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم می شد.می آمد و می ماند و زندگی می کرد. سالهای سال شاید... هر بار که مسافری می آید،کاروانسرا را چراغانی می کنم و روغن دان قندیل ها را پراز عشق.هر بار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است. نمی گذارد،نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود.بیرونش می برد،بیرونش می کند.ومن هر بار در کاروانسرای قلبم می گریم.غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد.همه جا را برای خودش می خواهد،همه ی حجره ها را ،خالی خالی،... و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد،او داخل می شود .با صلابت و سنگین و سخت.آن روز دیوارها فرو خواهد ریخت و قندیل ها آتش خواهد گرفت و آن روز ،آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد،کاروانسرا ویران خواهد شد. آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی.
17 فروردین 1387 ساعت 14:32 بعد از ظهر
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
20 آذر 1386 ساعت 22:52 بعد از ظهر
می كنم تنها از جاده عبور:دور ماندند ز من آدم ها...
20 آذر 1386 ساعت 22:50 بعد از ظهر
دیگران را هم غم هست به دل غم من لیك غمی غمناك است.
__