10 خرداد 1387 ساعت 13:04 بعد از ظهر | |
سلام دوست عزیزم ازوقتی كه ایجاددوستی كردیم كمی كم لطف شدی یك خبری ازاین دوستت نمیگیری؟نكنه همه دوستی تااینقدربود من اسمم علی هستش ودوست دارم دوستی خوبی باشماداشته باشم اگه تمتیل ندارین وحتی حاضر نیستی جواب بدی ناراحت نباش فقط این دلموشكوندی توراحت باش.منتظرپیام پرازمهرت هستم |
10 خرداد 1387 ساعت 11:20 قبل از ظهر | |
بیا که رقص کنان جام را به شانه کشم
به بزم گرم تو، چون شعله یی، زبانه کشم
به ککل تو نهم چهره و بگریم زار
به تار عشق، ز الماس سفته دانم کشم
شوم چو پرتو مهتاب و تابم از روزن
که تن به بستر گرمت بدین بهانه کشم
شوم درخت برومند وسرکشم از بام
که دست شوق تو را سوی بام خانه کشم
شوم چو برق جهان سوز خشمگین، که مگر
به کوه درد و غمت، سخت، تازیانه کشم
هزار چک دلم شد ز تاب این حسرت
که پنجه در سر زلفت بسان شانه کشم
به چشم، سرمه کشم تا دلت بلرزد سخت
هنر بود که خدنگی براین نشانه کشم
شبی به کلبه ی سیمین، اگر به روز آری
دمار از غم ناسازی زمانه کشم.
|
10 خرداد 1387 ساعت 10:40 قبل از ظهر | |
همه چیز مثل هم نیست
چقدر خوبه وقتی آدم واسه روز تعطیلش برنامه ریزی داشته باشه ، یه برنامه خوب و مفرح و دسته جمعی!!
یك روز گرم تابستون به اتفاق خانواده دایی رضا، راه افتادیم بسمت رودخونه، به هوای گذروندن یك روز تعطیل خوب.
چون قرار بود كه نهار رو كنار رودخونه بخوریم ، قبل از حركت همه چیز رو چك كردم كه مبادا چیزی رو فراموش كنیم ، آخه قرار بود نهار كباب مرغ بزنیم!
از دور رودخونه مثل یه راه پر پیچ و خم بود، كه فرش شده بود از ستاره های درخشان و تا انتها ادامه داشت.
پیدا كردن یه جای خوب و عالی در تخصص دایی رضا بود ، كه میگفت تمام اونجارو مثل كف دستش میشناسه!
بعد از بررسی های كارشناسانه دایی و گذشتن از یه مسیر صعب العبور و چند بار پیاده شدن و هول دادن ماشین، كه تو شنهای كنار رودخونه گیر كرده بود، بالاخره به مكان نچندان خوب دایی رضا رسیدیم ، زیر انداز قرمز پهن شد و چادر نارنجی برپا.
نگاهم كه به رودخونه افتاد انگار داشت باهام حرف میزد و میگفت : بدو بیا بپر تو آب شنا كن ، تو این هوای گرم میچسبه!!
سفارشات ایمنی دایی رضا واسه ی شنا كردن توی رودخونه ،همراه بود با یه پس گردنی كه : دایی جان! تا جایی دور بشید كه پاهاتون به كف رودخونه میرسه، هیچ وقت از تیوپ همراهتون جدا نشید، برخلاف جهت جریا ن آب شنا نكنید و به آهستگی به سمت كناره شنا كنید و....
تو همین اوضاع و احوال بود كه یك گروه خانواده، كنار چادر ما فرود اومدن، بنظر میرسید بعضی هاشون مال اینطرفا نبودن، هنوز كامل ننشسته بودن كه، دو سه تا از پسراشون پریدن توی آب.
یكی از همراهاشون كه بنظر میرسید مرد با تجربه ای باشه داد زد: كامران ، سیاوش ، فرید حواستون باشه زیاداز ساحل دور نشید، جلوتر رودخونه عمیق میشه ها !!
كامران گفت: نترس عمو حسین، ما خودمون سالهاست استخر میریم ، شنا بلدیم.
ولی آب استخر كجا و جریان رودخونه كجا!!!!
چند دقیقه ای نگذشته بود كه وسوسه ی شیطان كار دست آقا كامران داد و پاشو گذاشت جایی كه نباید میگذاشت و وارد جریان تند رودخونه شد، البته این عمل همراه با مسخره كردن دیگران و متهم كردن اونا به ترسو بودن بود.
جریا ن رودخونه هم بدون اینكه از كامران خان كسب اجازه كنه، اونو سوار بر خودش كرد و برد!!
مرگ جلو چشمان كامران ظاهر شد و تمام زندگیش اومد جلوی چشمش، بعد از چند بار آب خوردن داد زد: كمك، كمك، آب داره منو میبره!! و شروع كرد به شنا كردن بر خلاف جهت رودخونه!
سیاوش و فرید از ترس شوكه شده بودن وفقط كامران رو كه داشت از اونها دورتر و دورتر میشد نگاه میكردن
كامران داد زد: سیاوش داداش كمكم كن....
سیاوش هم غیرتی شد و بطرف كامران شنا كرد
من كمی خیالم راحت شد چون با خودم گفتم :حتما سیاوش شناگر خوبیه و كامران رو نجات میده
ولی ای دل غافل!! هنر شنای استخر، بكار سیاوش نیومد و سیاوش رو هم آب برد!
حالا مشكل دوتا شده بود
از اونطرف كنار ساحل غوغایی برپا شده بودو هر كس هرچی توان داشت تو گلوش انداخته بود و جیغ میزد، خانواده ما هم جوگیر شده بودن و تو رسم همسایه گری با اونا میدویدن و جیغ میزدن، مونده بودم بخندم یا بترسم.
من فكر كنم خانواده كامران و سیاوش خان همینطور كه داشتن میدویدن، تو فكر گرفتن مسجد و خرید خرماو دعوت فامیل بودن
ولی خداراشكر، چراكه ازخواست خدا، یه قایق ماهی گیری كه همون نزدیكی ها بود ، متوجه ماجرا شد و سریع خودشو به كامران و سیاوش رسوند و اونارو نجات داد
تا حالا نجات كسی رو از مرگ، به چشمم ندیده بودم ، خیلی لذتبخش بود.
همه قلبشون تو دستشون، دویدن به سمت قایق كه ببینن اونا زندن یا مرده؟!!
كه یهو قایقران داد زد: فقط پدر یا مادرش با دوتا شورت بیاد جلو!!!!!!!!
بله ، جریان تند آب كار خودشو كرده بود !
و صدای عمو حسین تو فضا پیچیده بود كه: عجب غلطی كردم آوردمتون اینجا ، من كه گفتم شنای رودخونه با استخر فرق میكنه.....
همه از اینكه اون دوتا جوون نجات پیدا كرده بودن خوشحال بودیم و با اشتها برگشتیم كه كبابهارو درست كنیم
ولی با تعجب دیدیم كه خبری از مرغها نیست، هر چی گشتیم كمتر پیدا كردیم!
فقط دیدم كه دورتر از چادر، چندتا سگ دارن دمشون رو تكون میدن و با زبونشون دور دهنشون رو پاك میكنن!
عجب روزی بود!! ( عمـــــــــــــاد) |
9 خرداد 1387 ساعت 10:43 قبل از ظهر | |
http://www.cloob.com/club/poll/answer/clubname/cloobe_doostane/pollid/12779/listtype/list
salam jigar tala
22 - بهرنگ
behem ray bedin to cloobe farshid mikham roo kam koni bezanam
festivale khoshgel tarin pafiye
http://www.cloob.com/club/poll/result/clubname/cloobe_doostane/pollid/12780/listtype/list
|
4 خرداد 1387 ساعت 18:26 بعد از ظهر | |
سلام عزیزم خوبی؟
برام پیغام بذار كی می آی نت كارت دارم |
1 خرداد 1387 ساعت 16:05 بعد از ظهر | |
salam nazanin aziz o nazani khobi khasteh nabashi az in sorparazha o che ghade ali ast o fogholadeh bod kabrithay tavakoli mirce azizam vali khodamonim to ham mitoni bizenas koni fakr mikonam sham aghtasadi dashteh bashi
ba arezuy rozhay behtarin bye |











