25 تیر 1386 ساعت 22:53 بعد از ظهر | |
افسوس
شب و زیبایی ماه
شب و دلتنگی و خواب
شب و بیداری و راز...
و در این مغلطه از بودن و رفتن،خواندن!
هیچ کس ،یاور تنهایی مهتاب نشد
تا پلنگ سر شوق آمده
در کوه هراسان نشود!
هر کسی در پی خود بود و صفای دل خود
هیچ کس،
در صدف زندگی برگ گلی
نغمه خوان سحری را نشنید!
چشم بینای شفق را که ندید
آنکه از کوچه تنهایی صد ساله، پریشان می جست
کودکی بود و پرستوی به خون آلوده!
سفر تلخ پر از حادثه را
بیگمان راه فراوان جستند
زندگی را ،راه در طلعت و سور افشردند
و حکایت هایی از سر جبر.
ولی ای دوست
در این ظلمت بی عاطفه
انگار ، سراب همه ی ثانیه ها
تیر باران شدن خاطره هاست!
کاشکی سینه ی مهتاب و پلنگ
تا سحر ،
معبد گل های شکوفا می شد!
کاشکی جنگل مینا میشد
آنچه از نور،
در این حادثه گل باران شد.
آه... کاشکی عشق، فراوانی روئیدن هر مزرعه بود!!! |
21 تیر 1386 ساعت 15:05 بعد از ظهر | |
salam khobi nahid khanoom eftekhare ashnayi midahid |
21 تیر 1386 ساعت 14:33 بعد از ظهر | |
salam azizam man behzad az tehran
id man : mt_1400
fadat sham karam computer
fadat sham mishe eftekharbedi baham dar ertebatbashim jigaram
aziz delam hamin alan montazertam jigaram
|
17 تیر 1386 ساعت 16:28 بعد از ظهر | |
یادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد ،
یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نیست ،
یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم ،
یادم باشد : باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ،
یادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن،
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته !
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه
می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ...
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به
اسرار عشق پی برد و زنده شد !
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود ،
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...
و یادمان باشد هیچگاه از راستی نترسیم
|
7 تیر 1386 ساعت 00:48 قبل از ظهر | |
باسلام واحترام
بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم.
تو دیگری را....
دیگری مرا....
و همه ما تنهاییم
|
6 تیر 1386 ساعت 20:50 بعد از ظهر | |
درمکتب ما رسم فراموشی نیست
در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست
مهر تو اگر به هستی ماافتد
هرگز به سرش خیال خاموشی نیست.
در مسلک ما عشق چو ایجاد شود
تا روز ابد در دل ما می ماند 31
خرداد |













