تبلیغات


__
یادداشت ها
22 شهریور 1385 ساعت 17:42 بعد از ظهر
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا رحم بر بلبل بی برگو نوا نیست تورا الطفاتی به اسیران بلا نیست تورا ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا فارق از عاشق غمناک نمی باید بود جان من این همه بی باک نمی باید بود همچو گل چند به روی همه خندان باشی هم ره غیر به گلگشته گلستان باشی هر زمان با دگری دست و گریبان باشی زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی جمع با جمع نباشندو پریشان باشی یاد حیرانی ما آری و حیران باشی ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد به جفا سازد و صد جور برای تو کشد شب به کاشانه اغیار نمی باید بود غیر را شمع شب تار نمی باید بود همه جا با همه کس یار نمی باید بود یار اغیان دل آزار نمی باید بود تشنه خون من زار نمی باید بود تا بدین مرتبه خون خار نمی باید بود من اگر کشته شوم باعث بدنامیه توست موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد آنچه کردی تو به من هیچ ستم کار نکرد هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد این ستم با دگری با من بیمار نکرد هیچ کس این همه آزار من زار نکرد جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است چشم امید به روی تو گشادن غلط است روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است رفتن و لاست ز کوی تو ستادن غلط است جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم چون شود خاک بر آن خاک به یادت باشم مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست خون دل رفته ز دامانم و تدبیری نیست از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست شرح در ماندگی خود به که تبریر کنم عاجزم چاره من چیست چه تدبیر کنم نخل نوخی ز گلستان جهان بسیار است گل این باغ بسی سرو روان بسیار است جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ترک زرین کمر می میان بسیار است با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است نه غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است دیگری این همه بیداد با عاشق نکند قصد آزوردن یاران موافق نکند مدتی شد که در آزارم و میداتی تو به کمد تو گرفتارم و میدانی تو از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو خون دل از مژه می بارم و میدانی تو از برای تو چنین زارم و میدانی تو از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز مکن آن نوع که آزورده شوم از کویت دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت گوشه ای گیرم و من بر نیایم سویت نکنم با دگر یاد قد دلجویت دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت بشنو پندو مکن قصد دل آزورده خویش ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش چند صبح آیم و از خاک درت شام روم از سر کوی تو خود کام به نا کام روم صد دعا گویم و آزورده به دشنام روم از پیت آیم و با من نشوی رام روم دور دور از تو من تیره سر انجام روم نبود تهفه که همراه تو یک گام روم کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد جان من این روشی نیست که نیکو باشد از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی یار شو با من بیمار چه می پرهیزی چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی بکشای لعل شکر وار چه می پرهیزی حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی نه حدیث میکنی انکار چه می پرهیزی که تو را گفت که به ارباب وفا حرف نزن چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف نزن درد من کشته شمشیر بلا میداند سوز من سوخته داغ جفا میداند مسکنم ساکن سحرای فنا میداند همه کس حال من بی سرو پا میداند پاک بازم همه کس تور مرا میداند عاشق همچو منم نیست خدا میداند چاره من کنو مگذار که بیچاره شوم سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت چهره آلوده به خون آب جگر خواهم رفت تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت گر نرفتم ز درد شام صحر خواهم رفت نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت چند در کوی تو با خاک برابر باشم؟ چند آماره جفای تو ستمگر باشم چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم میروم تا به سجود بت دیگر باشم باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم خود بگو کز تو کشم نازو تقابل تا کی طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی سبزه دامن نسرین تو تورا بنده شوم ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم حرف نا گفتن و تمکین تو را بنده شوم حرف محجوبی و آیین تورا بنده شوم اله اله ز که این قاعده اندوخته ای کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای این همه جور که من از پی هم میبینم زود خود را به سر کوی عدم میبینم دیگران راحت و من این همه غم میبینم همه کس خرم و من دردو علم میبینم لطف بسیار طلب دارم و کم میبینم خستم و آزورده و بسیار ستم میبینم خرده بر حرف درشت من آزورده مگیر حرف آزورده درشتانه بود خورده مگیر آنچنان باش که من از تو شکایت مکنم از تو قطع لطب لطف و عنایت نکنم پیش مردم ز جفای تو شکایت نکنم همه جا قصه درد تو روایت نکنم دیگر این قصه بی حدو نهایت نکنم خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است
22 شهریور 1385 ساعت 17:35 بعد از ظهر
دوست دارم... من آیینه و آب را دوست دارم سحر رقص مهتاب را دوست دارم هنوز آن همه آرزو های شیرین که شد نقش بر آب را دوست دارم من از رنگ ونیرنگ ها در گریزم که یکرنگی ناب را دوست دارم به جان صمیمیت و سادگی ها من آن خوب نایاب را دوست دارم بزن زخم چنگی به تار دل من که من زخم مضراب را دوست دارم شبی ماه روی تو در خواب دیدم از این رو شب و خواب را دوست دارم به دنبال ابروی محرابی تو گل باغ محراب را دوست دارم به دلتنگی آن غروب جدایی دل تنگ بی تاب را دوست دارم
21 شهریور 1385 ساعت 20:26 بعد از ظهر
آرزو كاش بر ساحل رودی خاموش ، عطر مرموز گیاهی بودم چون بر‌آنجا گذرت می‌افتاد به سروپای تو لب می‌سودم كاش چون نای شبان می‌خواندم به نوای دل دیوانه تو خفته بر هودج مواج نسیم می‌گذشتم زدر خانه تو كاش چون پرتو خورشید بهار سحر از پنجره می‌تابیدم ازپس پردة لرزان حریر رنگ چشمان تورا می‌دیدم كاش چون آیینه روشن می‌شد دلم از نقش تو و خنده تو كاش چون برگ خزان ، رقص مرا نیمه شب ماه تماشا می‌كرد در دل باغچة خانة تو .
21 شهریور 1385 ساعت 18:25 بعد از ظهر
تا نگاهی تنت رو نلرزونه نمیدونی چی میگم تا فراقی چشمت رو نگریونه نمیدونی چی میگم تا كه حسرت لبونه آتشین لب مشتاق تورو گل آتیش نزاره نسورونه نمیدونی چی میگم الهی عاشق بشی اشک بریزی کامی نگیری جواب رد بشنوی تب بکنی نا کام بمیری
17 شهریور 1385 ساعت 19:35 بعد از ظهر
با یاد سلام تو لبانم همیشه ترند و درانتظار تو چشمانم را درامتداد کوچه وجب به وجب کاشته ام ای ساده ترین وازه ازکدامین سوی خیال می گذری که برای تو سبز مانده ام درانتظار تو شهرام راد
11 شهریور 1385 ساعت 04:29 قبل از ظهر
::: اگر ::: اگر شب مال من بود ستاره مال تو...! اگر روزسهم من باشد خورشید پیشکش ات...! اما افسوس! عاشقان تهی دست اند عاشقان تهی دست اند
__