تبلیغات


__
یادداشت ها
25 بهمن 1386 ساعت 11:23 قبل از ظهر
سخن دل عـــاشق دوست ز رنـــــگش پیداست بیدلــــــــــى از دل تنگـــش پیداست نتــــــــــوان نــــــرم نمودش به سخن ایــــن سخن از دل سنگش پیداست از در صلح بــــــــــرون نـــــاید دوست دیگـــــــر امـــــروز ز جنگش پیداست مَى زده است از رُخ سرخش پرسید مستـــى از چشم قشنگش پیداست یار، امشب پى عاشق كشى است مـــــن نگویـــــــم؛ ز خَدَنگش پیداست رازِ عشـــــق تــــــــو نگــوید «هندى» چـــه كنـــــم من ،كه ز رنگش پیداست
25 بهمن 1386 ساعت 11:21 قبل از ظهر
غفــــلت خدایا ....... مثل همیشه غفلت غافلگیرم كرده است وهوس در شتابی گناه آلود از ایمان سبقت گرفته است، آنچنان كه حال وهوای دلم را تیره و غلیظ كرده . الهی ........ هوس بی اعتنا به جایگاه ومنزلتم مرا تا پای دیوار رسوایی كشانده و گوش و چشمم را بر نغمه های چلچله ها و نیایش آفتابگردانها بسته است . خدای من ........ از میان حصار مه و دل مردگی چشمانم نگران دار الشفای امید به درگاهت هستم . بارالها ........ مرا در خانه امیدواری به رحمانیتت جای ده و یاریم كن تا با روشنایی و نشاط ایمان ، تیرگی گناه را از دل بزدایم.
__