27 اردیبهشت 1387 ساعت 12:42 بعد از ظهر | |
مشکلات زندگی
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدنداستاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذاریداستاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است
|
23 اردیبهشت 1387 ساعت 15:06 بعد از ظهر | |
سلام عزیزم
تولدت مبارک
امیدوارم به همه ارزوهایی که سال گذشته توی روز تولدت کردی رسیده باشی |
26 آذر 1386 ساعت 16:10 بعد از ظهر | |
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم!... با من ازدواج میکنی؟!
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟
تو چقدر ساده ای؛خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی!
چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی!
پس برو و بی خیال باش،...عاشقی کجاست؟
تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذی دلش شکست،گوشه ای کنار جعبه اش نشست!
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سپید و نازکش دوید خون درد!
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد!
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت!
چونکه در دلش خودش ، دانه های اشک کاشت
|
25 اردیبهشت 1386 ساعت 03:55 قبل از ظهر | |
tavallod tavallod tavaloodet mobarak
bia shamato foooooooot kon ke 1000 sal zende bashiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
arezomande behtarin va zibatarin lahazate pishe roye shoma hastam khosh bashinnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnn
10000shakhe golam tagdime shomaaaaaaa |
24 اردیبهشت 1386 ساعت 20:47 بعد از ظهر | |
salam
omidvaram haletoon khoob bashe
faghat mikhastam begam
tavalodet mobarak
bye |
18 بهمن 1385 ساعت 20:49 بعد از ظهر | |
عزیزم خیلی.....................
هیچی ولش كن |










