تبلیغات


__
یادداشت ها
20 اردیبهشت 1387 ساعت 13:13 بعد از ظهر
ببین طلوع چشمات ، به دنیا چه قشنگه نگاه شیطون تو صمیمی و یه رنگه روز تولد توست ، همه میگن مبارک منم میگم عزیزم ، تولدت مبارک
13 اسفند 1386 ساعت 19:37 بعد از ظهر
salam 2st jooni, khoobi? dg on nemishi? khabari azat nist:)
10 بهمن 1386 ساعت 11:16 قبل از ظهر
چه عاشقانه به صورتم سیلی می نوازی آنقدر عاشقانه که شیرینی عشقت تا عمق وجودم رسوخ می کند وای که عاشق تر از تو سراغ ندارم که این چنین معشوق در بند کشد عاشقی که تمام وجود معشوق در او خلاصه شود چه خوب عشق و چه خوشبخت معشوقی که با عاشق معشوق است و بی عاشق هیچ نیست چه لذت بخش است معشوق چنین عاشقی بودن با تمام بی مهری من باز عاشقانه به سویم می آیی و مرا به خود می خوانی وقتی از تو چیزی می خواهم به بهانه ای آنرا به تعویق می اندازی تا باز تو را صدا کنم و تو از عشق لبریز شوی چه بی انصافم من که بهانه های عاشقانه ات را بی میلی تو نسبت به خود می پندارم و خیلی راحت از لطفت ناامید می شوم و باز تویی که مرا می خوانی از ترس ناامیدی من آنچه خواسته ام به بهترین نحو ممکن به من می دهی تا ترا یاد کنم و من ترا شکر می کنم و باز فراموش می شوی بدون یاد تو خود را به گرداب حوادث فرو می برم وقتی امیدم از همه جا و هیچ جا قطع می شود صدای تو را از گوشه قلب لهیده ام می شنوم به سوی من آی که عاشقانه پذیرایت هستم که اگر بدانی چقدر به تو مشتاقم در دم هلاک شوی از درماندگی به سویت پناه می برم و تو مرهم بر زخم دردم می نهی تا آرام گیرم هنوز جرعه ای از دریای عشقت ننوشیده دنیای پرفریب به دیدارم می آید آه افسوس چه فریبنده و خوش خط و خال است و من چقدر به او مشتاق و تو چه زود فراموش می شوی اول فکر می کردم کشش تو کم و جاذبه او زیاد است ولی فهمیدم برای رسیدن به او باید از تو جدا شوم حال به این بیت ایمان آوردم [گرکه از جانبه معشوقه نباشد کششی کوشش عاشق بی چاره به جایی نرسد] ای عاشق منتظر تو هر چه عاشق باشی معشوق بی عشق چگونه توانی رام کنی
8 بهمن 1386 ساعت 15:30 بعد از ظهر
لبم محکوم شد به ساده بودن غرورم محکوم شد به خونسرد بودن احساسم محکوم شد به کم حرف بودن دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن چشمانم محکوم شد به مهربان بودن دستهایم محکوم شد به سرد بودن پاهایم محکوم شد به تنها رفتن آرزوهایم محکوم شد به محال بودن وجودم محکوم شد به تنها بودن عشقم محکوم شد به محبوس بودن و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به خاطر اسیر بودن و من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به عاشق بودن
8 بهمن 1386 ساعت 15:28 بعد از ظهر
دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست به آن نازی كه در چشم تو پیداست به لبخندی كه چون لبخند گلهاست به رخسارت كه چون مهتاب زیباست به گلهای بهار و عشق و هستی به قرآنی كه او را می پرستی قسم ای نازنین تا زنده هستم تو را من دوست دارم....میپرستم
5 بهمن 1386 ساعت 20:20 بعد از ظهر
در شهری دور افتاده ، خانواده فقیری زندگی می کردند . پدر خانواده از اینکه دختر کوچکش مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود ، ناراحت شده بود . چون همان مقدار پول هم به سختی بدست می آمد . دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرد و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود . صبح روز بعد ، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت : بابا این هدیه من به شماست . پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد . داخل جعبه خلی بود ! پدر با عصبانیت فریاد زد : مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی بگذاری ؟ اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت : بابا جان ، من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم . چهره پدر از شرمندگی سرخ شد ، دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد .
__