تبلیغات


__
یادداشت ها
9 آبان 1386 ساعت 12:28 بعد از ظهر
دیگه این دل، دل نمیشه .......... روز ها را شمردم هر روز به اندازه سالی گذشت گویا عقربه های ساعت خسته شده بودند یک روز گذشت قلبم از دوری فشرده شد. روز دوم گذشت قلبم دو تکه شد. روز سوم گذشت زخم گسترده تر شد. روز چهارم گذشت قلبم دو تکه شد. روز پنجم گذشت قلبم چهار تکه شد... روزها گذشت تا روز دیدارت رسید با قلبی تکه تکه، ولی پر امید به دیدارت آمدم بی تفاوتی ات، در آن روز قلبم را سوزاند و خاکستر کرد . تا دیگر نه زخم بخورد.. نه بشکند .. نه تکه تکه شود...
20 شهریور 1386 ساعت 04:16 قبل از ظهر
از چارلی چاپلین می پرسند: خوشبختی چیه؟ میگه خوشبختی فاصله این بدبختی تا بدبختی بعدیه
__