تبلیغات


__
یادداشت ها
25 شهریور 1387 ساعت 09:34 قبل از ظهر
هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند
13 مرداد 1387 ساعت 22:30 بعد از ظهر
جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را بیا تا در شب چشمت ببازم صبح فردا را بیا بگشا سر خُم را بیا برخویش مینا را به روی زلف های من بریز عطر ثریا را به عطر گل خدا را بین که در گلزار می پیچد ز نیلوفر که عاشق تر؟ که بر دیوار می پیچد بیا با چشم دل بینیم و ، شوق موج دریا را کدام عشق کهن آلوده ، پر کرده صدفها را بیا ای هم نفس در هم بریزیم این نفس ها را بیا با عشق خود آتش زنیم این کهکشان ها را صدای عشق تنها در دل هشیار می پیچد بیا می خانه ، آنجا هم صدای یار ، می پیچد به امید آشنایی
18 تیر 1387 ساعت 16:47 بعد از ظهر
گاه عشق بیکرانت را به سوی کسی روانه می کنی و خوب می دانی که تضمینی برای اینکه او نیز چنین کاری را بکند وجود ندارد آیا انتظار عشق متقابل را نباید داشت ؟ جواب ... ؟! جواب این است : منتظر نباش ! فقط در انتظار آن باش که نظاره بر عشق تو خانه ای سازد در دل او ، تا او نیز بر تو عشق بیکران بورزد ... اما ...! اما اگر نشد ...؟! شادمان باش! شادمان باش، که عشق در دل تو خانه ای ساخته با ستونهای استوار و دیوارهایی سراسر رنگ زیبای الهی... و گوش کن ... گوش کن آوای زیبای قناری که می خواند ، سرود هستی را .
11 خرداد 1387 ساعت 11:25 قبل از ظهر
سلام شیدای گلم امیدوارم خووب باشی اینوو توو یکی از وبلاگا دیدم شاید به دردت بخوره: وبلاگ خوبی دارید، بهت پیشنهاد میکنم آدرس وبلاگت رو کوتاهتر کنی. از طریق سایت زیر میتونی این کار رو انجام بدی. http://cocc.blogsky.com این سایت بر خلاف سایتهای دیگه حتی کنترل DNS رو هم در اختیار کاربراش میذاره. این سایت در واقع دامنه رایگان میده. امیدوارم بدردت بخوره.
1 فروردین 1387 ساعت 02:48 قبل از ظهر
باز كن پنجره را كه بهاران آمد كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد سال نو مبارک شیدا خانوم.
24 بهمن 1386 ساعت 17:02 بعد از ظهر
روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردند، خوشبختی، پولداری، عشق، دانائی، صبر،غم، ترس...هر كدام به روش خویش می زیستند. تا اینكه یك روز دانائی به همه گفت: هر چه زودتر این جزیره را ترك كنید زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت اگر بمانید غرق می شوید. تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از خانه های خود بیرون آوردند و تعمیرشان كردند. همه چیز از یك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد كه همه به سرعت سوار قایق ها شدند و پارو زنان جزیره را ترك كردند. در این میان عشق هم سوار قایقش بود اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد كه همگی به كنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند كه او سوار بر قایقش شود. عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد . آنها همگی سوار شدند و دیگر جائی برای عشق نماند. قایقها رفتند و عشق تنهادر جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیر آب میرفت و عشق تا زیر زانو در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا ترس جزیره را ترك كرده بود. فریاد زد و از همه احساسها كمك خواست. اماكسی به کمکش نیامد. در همان نزدیكی قایق ثروتمندی را دید و گفت:ثروتمندی عزیز به من كمك كن . ثروتمندی گفت: متاسفم قایقم پر از پول و نقره و طلاست و جائی برای تو نیست. عشق رو به غرور كرد وگفت: مرا نجات می دهی؟ غرور پاسخ داد: هرگز، تو درآب ترشدی و مرا تر میكنی. عشق رو به غم كرد و گفت: ای دوست عزیز مرا نجات بده! اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگینم كه یارای كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتیاج به كمك دارم. در این حین خوشگذرانی وبیكاری از كنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور شهوت را دید و به او گفت: آیا به من كمك میكنی؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه! سالها منتظر این لحظه بودم كه تو بمیری یادت هست همیشه مرا تحقیر می كردی همه می گفتند تو از من برتری ، از مرگت خوشحال خواهم شد. عشق كه نمی توانست نا امید باشد رو به سوی خداوند كردو گفت :خدایا مرا نجات بده .ناگهان صدائی از دور به گوشش رسید كه فریاد می زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدری آب خورده بود كه نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را در قایق دانائی یافت. آفتاب در آسمان پدیدارمی شد و دریا آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودند. عشق برخواست به دانائی سلام كرد واز او تشكر كرد. دانائی پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بیایم شجاعت هم كه قایقش از من دور بود نمی توانست برای نجات تو بیاید . تعجب می كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حیوانات و وحشت رفتی؟ همیشه میدانستم درون تو نیروئی هست كه در هیچ كدام از ما نیست. تو لایق فرماندهی تمام احساسها هستی.عشق تشكر كرد و گفت: باید بقیه را هم پیدا كنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم كه چه كسی مرا نجات داد؟ دانائی گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان؟ دانائی لبخندی زد وپاسخ داد:بله چون این فقط زمان است كه می تواند بزرگی و ارزش عشق رادر ک کند
__