زن 25 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل 2 سال و 6 ماه و 29 روز سن کلوبی ، گفتند ستاره را نمی توان چید ... و آنان که باور کردند... برای چیدن ستاره ... حتی دستی دراز نکردند... اما باور کن ... که م...
بی مقدمه... صبح بخیر ریتای بهار ... اولین برف زمستان آمد و تو نیامدی ... و می دانم انگار بار آخری بود که دستان گرمت را بوسیدم... امروز لبریز اصرار باران... برای دیدن نیم نگاهی از تو ... آواره و بدون چتر ... از پشت دلتنگی های مادرم ... به کوچه های خاطره می زنم ... چقدر طولانی می شود این روزهای حقیر... یادت هست ؟ عصرها پسته می تکانیدیم از شاخه های گرم کویر... این روزها... نمی دانم خدا را پرستش می کنم یا تو را؟ به صورتم نمی اید معصومیت عشق ؟ بعد از تو کور می شود دلم برای دیدن هر چه زیبایی... خلاصه می شم در غم ... هبوت می کنم در ورطه ی مجروح زندگی ... یادت باشد اولین برف زمستان آمد و تو نیامدی ... صبح بخیر و دیگر تنهایی...
این روزها فریادم به جایی نمی رسد... دعاهایم سرگردان استجابتند... اشکهایم می آیند و نمی روند... بغض هایم دائم می ترکند... این روزها می خندند بر احوال دلم ... دلم به حال دلم می سوزد... از که سراغ تو را بگیرم ؟ می گویند ما هم خدایی داریم ... می رسد به دادمان ... وقتی که از تو و من چیزی باقی نمانده باشد... به چه زبانی بگویم ویرانه ام از پاییز... از فصل کوچ ... از اجبار جدایی ... این روزها موریانه های دیروز آرزوهای امروزم را می خورند... اینقدر صدای پای تنهایی نزدیک می آید تا ترک بردارم از غم ... نه من تقدیر تو بودم ... نه تو گاهی برایم دلتنگ می شوی ... از خدا پنهان بود... از تو که پنهان نبود چشمان عاشقم... پس چرا چنین کردی با من ؟ تو نامهربان بودی یا سرانجام عشق چنین است ؟ و اما ما هم خدایی داریم ...
از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...! (دکتر شریعتی)